تبلیغات
افسانک
بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام وتشکر از همه ی بازدیدکنندگان این وبلاگ.ازاینکه وقتتون رو واسه ی خوندن داستانهای من میگذارید ممنونم.برای خوندن هر داستان به طور کامل روی ادامه مطلب هر بخش کلیک کنید.امیدوارم بانظرات ارزشمندتون منو در نوشتن داستان های بعدی یاری کنین.
                                                                                     با تشکر مدیریت وبلاگ                                              
  
به نام تو:
به نام تو ای یگانه معبود من، به نام تویی که مهربانیت را در قاصدک، زیباییت را در شکوفه و بخشندگیت را در آبی بیکران دریاها یافته‌ام.
ای که رز به اذن تو می‌شکفد، عطر مریم به اذن تو و از سوی تو به من هدیه می‌شود و نرگس به اذن تو می‌آید.
اینک از تو می‌خواهم روحم را به لطافت گل، نفسم را به سپیدی برف و جانم را به صافی و زلالی آب قرار دهی، و آنگاه که آفتاب مهربانیت بر من بتابد، از هر چیز و هر کس بی‌نیازم.
ای زیباتر و لطیف‌تر از رز، سپیدتر از یاس و صافتر از آینه‌ها...



"در دست خود کلیدی داری که در را به روی دنیای


 وحشت و هراس می گشاید. از دنیای امن و
 
راحتی

 که با آن آشنا هستی یک قدم به عقب بردار. در را

به

 روی وحشت باز کن. همیشه جا برای یک نفر دیگر

 در

 تالار وحشت ... وجود دارد."


                                            (رابرت.لارنس.استاین)


تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : | نظرات
مدرسهٔ ارواح


-ساحل! پشت سرت!
صدای سعیده بود، فریادی آمیخته با وحشت. تا برگشتم پشتم را ببینم، دیوار حیاط پشتی مدرسه روی سرم خراب شد.
لحظه‌ای بعد از زیر آن آوار لعنتی تنها صدای جیغ و فریاد سعیده به گوش می‌خورد و ناگهان او نیز آرام گرفت و زیر خروارها آجر دفن شد. اما هنوز همه‌جا تکان می‌خورد و پودر می‌شد.
و بعد صدای خانم مرادی که نجوا می‌کرد:
-خانم سرابی؟ خواب بدی می‌دیدید؟ ببخشید بیدارتون کردم. نوبت شماست: سؤال شمارهٔ سه و چهار.
وای عجب افتضاحی. الآن همهٔ بچه‌ها فکر می‌کنند که تو سرم خلأه. سر کلاس خوابیده بودم؟ خوب آره. مگه حالا چی شده؟ مرادی باید خجالت بکشه. اینقدر کسل‌کننده و پیچیده درس میده که همهٔ بچه‌ها سر کلاسش چرت می‌زنند. اما به هر حال قیافهٔ آدمهای شرمنده را به خودم گرفتم و گفتم:
-متأسفم.
می‌دانستم به خاطر این حرفم بعداً مورد تمسخر دوستانم قرار می‌گیرم. اما برایم مهم نبود. نمی‌خواستم امتیازی را که اول ساعت گرفته بودم از دست بدهم. با آن امتیاز حداقل یک نمره به امتحان قبلی‌ام اضافه می‌شد. ناگهان خانم مرادی گفت:
-منم متأسفم. نمی‌تونم بهت نمره اضافه کنم. باید دوباره امتحان بدی.
به‌به! دیگه از این بدتر نمی‌شد. خواندن یازده درس جغرافی حتی فقط برای یک بار دیگر... با خود گفتم بعداً به حسابتون رسیدگی می‌شه، خانم لاله مرادی! البته من دختر تنبلی نیستم، اما به نظرم جغرافی درس مزخرف و بیفایده‌ایه. ناگهان با صدای خانم مرادی از فکر بیرون آمدم:
-ما منتظریم. سؤال شمارهٔ سه و چهار.
ناگهان زنگ به صدا درآمد. هه هه! اینم جواب سؤالهای شمارهٔ سه و چهار.

در حالی که احساس می‌کردم چهره‌ام در پوزخندی از پیروزی چین خورده است، غرق در لذت یا شاید حسی فراتر از آن، به چهرهٔ سختگیراماخجالت‌زدهٔ معلم چشم دوخته بودم. طفلک خانم مرادی با صدای لرزان گفت:
-برای چهارشنبه صفحات ۷۴ و ۷۵ ...
خانم مرادی معلمی بسیار سختگیر بود و بچه‌ها تقریباً همیشه از او می‌نالیدند. وسایلم را جمع کردم و با شادی از کلاس بیرون پریدم. توی مینی‌بوس خوابم را برای سعیده تعریف کردم. سعیده کمی رنگش پرید اما با این حال خندید و گفت: ساده گیر آوردی؟ من گول داستانهای بی‌سروته تو رو نمی‌خورم. البته حق داشت کمی ترسیده باشد. من هر خوابی ببینم تعبیر می‌شود. و بعد رو به من کرد و در حالی که ترسش را مخفی می کرد، گفت:
-فکر کنم وقتی خواب تشریف داشتید پدر و مادرتون و خواهرتون اومدند مدرسه.
-ها؟ واسه چی؟ فهمیدند که خواب بودم؟
سعیده در حالی که جلوی پرسیدن سؤالهای کلیشه‌ای مرا می‌گرفت گفت:
-نخیر آمدند دنبالت، اما مرادی اجازه نداد.
-هوووم.... خیالم راحت شد. می‌خواستیم بریم خانهٔ خاله‌م. واسه همین ...
-ساحل! دوباره خوابیدی؟ رسیدیم.
صدای لوس و چندش‌آور دریا بود. دریا خواهر دوقلویم بود که پرید وسط حرفم. بین خودمون بمونه،بعضی وقتا حس می‌کنم بدترین خواهر دنیام.
-آره خواب بودم که با صدای لوس تو بیدار شدم.
-صدای من لوس نیست.
خوراک دریا بحث با منه.
-خیلی خوب. بی‌خیال.
آن شب احساس می‌کردم حس خیلی عجیبی دارم. شاید به خاطر پیروزیم علیه معلم جغرافیم بود. نمی‌دانم چرا اما بعد از این که از خواب سر کلاسم بیدار شدم، خیلی سبک و سرحال بودم. صبح روز بعد وقتی داشتم به مدرسه می‌رفتم تابلویی را روی پل عابر پیاده دیدم که روی آن نوشته شده بود:
«بانک ما شانزده ساله شد. ۷۶/۱۲/۱۶ سالروز تأسیس بانک ... مبارک.»
با خود گفتم واقعاً ما شهر بی‌نظمی داریم. این روزها کسی حتی تاریخ روزها را هم فراموش نمی‌کند. باز اگر ماه را اشتباه می‌کردند یه چیزی،اما کسی که سال را فراموش کند! آخرش است!
-آخ... حواست کجاست؟
آن دختر احمق بی‌آنکه هیچ توجهی به من بکند چیزی نمانده بود با آن دوچرخهٔ مسخره‌اش حتی از روی پایم هم رد شود. دخترهٔ بی‌دست و پا! حتی یک معذرت‌خواهی هم نکرد. دریا در حالی که چندتا بد و بیراه به آن دختر می‌گفت کمک کرد تا از جایم پاشم. در زنگ تفریح دوم با سعیده رفتیم تو حیاط پشتی تا تکالیف ریاضی‌مان را بنویسیم. ناگهان چشمم به دیوار کنارمان افتاد. یاد خواب دیروزم افتادم.پشتم لرزید. در فکر بودم که با صدای زنگ کلاس از جا پریدم. سر کلاس فکرم مشغول بود و تقریباً هیچ‌کدام از قسمتهای درس را نفهمیدم یعنی ممکن بود دیواری که همیشه-به خاطر نوشتن تکالیفم پشتش- به عنوان دوستم حسابش میکردم روزی روی سرم خراب شود؟ آن شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که:

با پدر بزرگ و مادر بزرگم که سه سال پیش در یک تصادف فوت کرده بودند در یک تالار بزرگ بودیم. هم من هم پدربزرگ و مادربزرگم و هم همهٔ کسانی که در آنجا بودند حالاتی ترسناک، شبیه به ارواح داشتند و می‌توانستم از ورای آنها اطراف را ببینم! خیلی سبک بودم و به راحتی پرواز می‌کردم. داخل یکی از اتاق ها شدم که بالای درش روی یک تابلوی قدیمی نوشته شده بود «زلزله‌زده‌ها!» همهٔ بچه‌های مدرسه، معلم‌ها و حتی پدر، مادر و خواهرانم آنجا بودند.آنجا مدرسه‌مان بود. سعیده به طرفم آمد،او نیز در هوا معلق بود. به من گفت:
-کجایی؟ چرااینقدر فس فس میکنی؟بیا میخوام دختر خاله‌مو بهت نشون بدم،همونی که همه‌ش ازش تعریف می‌کردم.
همین طور که مرا پیش او می‌برد من خیلی طبیعی از او پرسیدم:
-چطوری مرده؟
-از بالای کوه پرت شده.
همین طورکه درآن سالن پرپیچ وخم پروازمی‌کردیم، سعیده درحالی که نگاهش روی تمام ارواح می‌دوید،باحالت آواز زمزمه کرد: سارا، سارا کجایی؟ (این کار همیشگی سعیده بود که کلمات بی قافیه و وزن را با حالت آواز بیان میکرد: اگرهم یکی از آنها یه بیت ازآب درمی‌آمد، تو دفتر اشعارش ثبتش میکرد.)
پیش سارا-دخترخاله ی سعیده- که رسیدیم سعیده باحالت آواز گفت:
-ساحل، سارا. سارا، ساحل.
بعد ادامه داد:
-راستی ساحل جالب نیس؟ سارادیگه مثل ما روز مرگش روفراموش نمیکنه! ۹۲/۹/۹!

ناگهان باصدای رعدوبرق ازخواب پریدم.به آسمان نگاه کردم صاف صاف بود. فهمیدم که صدای رعدوبرق در خوابم بوده. هرچند هنوز ساعت ۱۲:۳۰ بود، امادیگر خوابم نبرد. معنی آن خواب چه بود؟ همهٔ افرادی که درخوابم بودند ومن می‌شناختمشان، مرده بودند. پس من، سعیده، خانواده‌ام وبقیه آنجا چه می‌کردیم؟ دخترخاله‌ی سعیده هم که سه ماه پیش از کوه پرت شده ومرده بود، یعنی ۹۰/۹/۹. پس چرا سعیده گفت:۹۲/۹/۹؟موجی ازترس  که نمی‌دانستم ازکجانشأت می‌گیرد، تمام وجودم را فرا گرفت. اما آخه... اصلا دلیل ترسوشدنم و همهٔ اتفاقات اخیر این است که خواب دیروزم را زیادی جدی گرفتم. درهمین افکار به سر می‌بردم که متوجه شدم شبم رابه روز رساندم. آن روز توی مدرسه سعی کردم که به خوابهایم فکر نکنم و آن را برای کسی تعریف نکنم و البته دوباره چرت نزنم! در راه برگشتن از مدرسه معلم سال دوم ابتدایی‌ام را دیدم باشور و اشتیاق به سمتش دویدم و باصدای بلند سلام کردم. اما او اصلا به من توجهی نکرد، حتی باشانه‌اش هم به من تنه زد! دریا آرام گفت:اعتماد به نفس بالا کار دستت نده خانوم سلیمی نژاد! ساحل، بیابریم، ولش کن، مطمئنم که صداتو شنید!
من درحالی که از خجالت اطرافم راوارسی می‌کردم کش  چادرم راجابه‌جا کردم. می‌دانستم صورتم قرمز شده. ناگهان باصدای جیغ گوشخراش زنی از جاپریدم رویم رابرگرداندم؛ صدای خانوم سلیمی بود همان معلمم! دریا جیغ زد:ماشین! من برای اینکه آن صحنهٔ ترسناک درذهنم نماند بادستانم چشمانم راپوشاندم و رویم رابرگرداندم.
-نه...
باصدای جیغ دریا فهمیدم که همه چیز تمام شده. آنقدر شوکه بودم که هیچ چیزی نگفتم وهیچ حرکتی نکردم ناگهان دستی را روی شانه‌ام حس کردم و صدای خانوم سلیمی راشنیدم که باذوق وشوق گفت:
-سلام دخترم چطوری؟ مارومی‌بینی و سلام نمی‌کنی؟ حالا ساحلی یا دریا؟ چندسالته، ها؟
یعنی او نمرده بود؟
-اما...اما شما الآن...
-اون تصادف رو میگی؟ چیزی نبود، فقط یه کمی درد داشت خیلی زود خلاص شدم!
خیلی زود خلاص شدم؟ منظورش چی بود؟ناگهان چهرهٔ خانوم سلیمی تغییرکرد انگارنباید چنین چیزی می‌گفت. به خیابان نگاه کردم، هنوز همه دور آن ماشین جمع بودند وازدور صدای آژیر آمبولانس به گوش می‌رسید. نگاهم به چشمان خانوم سلیمی که کنجکاوانه به من نگاه میکرد افتاد:
-نگفتی ساحلی یادریا؟ چندسالته؟
-هان؟ ساحل، چهارده.
نگاهم ازبالای شانهٔ خانم سلیمی دریا را کاویدکه بهت زده به مانگاه می‌کرد. خودم هم هنوز موضوع رادرک نکرده بودم. آخه باچشمهای خودم دیدم که خانم سلیمی پخش زمین شد و از سرش خون فواره زد.
فردای آن روز چهارشنبه بود. بنابراین من موش کنترلی‌ام را برداشته و به مدرسه رفتم. فکر کردم بد نیست هم برای تسویه حساب با خانم مرادی و هم بیرون‌کردن افکار در مورد اتفاقات اخیر، تنوعی در کلاس ایجاد کنم. بنابراین قبل از این که خانم مرادی وارد کلاس بشه به بهانهٔ گرفتن چسب به دفتر رفتم، آخ جون، رنگ مانتوش عالی بود: سورمه‌ای. با خوشحالی به کلاس برگشتم و کارم را شروع کردم. یک موش خاکستری و بامزه زیر بخاری که به وسیله من کنترل می‌شد و مشتی پودر گچ روی صندلی چرم خانم مرادی! بالاخره خانم مرادی وارد کلاس شد. باخود گفتم «فقط خدا کنه روی صندلی رو نگاه نکنه» البته اگه هم می‌فهمید مهم نبود، اینطوری همگی تنبیه گروهی می‌شدیم،من عاشق تنبیه گروهی‌ام؛ چون هم حال می‌ده هم وقت کلاسو می‌گیره.
آخ جووون... صندلی رو نگاه نکرد، بیچاره خانم مرادی وقتی پاشه آبروش جلو همه می‌ره.بعد از نیم ساعت بلند شد که بره پای تخته. الآنه که دل گرفتهٔ بچه‌ها باز شه؛ چقدر عالی! مانتو دورنگه چقدرم بهش میاد.
زمزمهٔ شدیدی توی کلاس به راه افتاد. خانم مرادی به خاطر این سرو صدا و خنده‌ها عصبانی شد: «ساکت، این قسمت درس خیلی مهمه.»
آره، بچه‌ها خانم مرادی راست میگه ساکت باشین و اینجا رو ببینین. دیگه وقتش رسیده بود. پس کنترل موشم را به دست گرفته و عملیات را آغازکردم. موش از زیر بخاری به زیر پای خانم مرادی دوید و خانم مرادی پرشی زد،بعد اینقدر موش رو زیر پای خانم مرادی دواندم که به عبارتی داشت رقص باله میرفت: «وای وای وااااای این موشو بگیریییین...» وبا فریادی از کلاس بیرون پرید. هنوز صدای دادوفریادش رامی‌شنیدم. هاها! من پیروز شدم. دریا رو به من کرد و عصبانی پرسید: «کار تو بود، مگه نه؟ اون موش توبود، نه؟» شانه بالا انداختم وگفتم: «هوووم... خب تقصیر خودش بود.» دریا چرخشی به چشمانش  داد و سرم داد زد: «امااون بیچاره داشت سکته می‌کرد!»
اه اه! بعضی وقتا به این که دریا خواهرمه یا حداقل به این که خواهر دوقلومه دچار شک می‌شم! دریا عاشق خانم مرادی و اون درس بیخودشه. من و دریا از نظر ظاهری فقط یک فرق داشتیم اینکه من چشمانم قهوه‌ای سوخته، ورنگ چشمهای او آبی بود. دلیل انتخاب اسمهایمان هم همین بود. اما از نظر شخصیت حتی یک شباهت هم به هم نداشتیم!
ظهر که برگشتیم بوی ماکارونی خونه رو برداشته بود. وای بازم ماکارونی! ظاهراً من امروز باید گرسنگی می‌کشیدم! بنابراین به اتاقم رفتم وبعدازتعویض لباس هایم روی تختم ولو شدم. ناگهان پدرم بایک جعبه‌ی کادویی وارد اتاق شد. بابام همیشه دوست داره منو غافلگیر کنه. بادیدن آن جعبه ازجاپریدم. پدرم همین طور که به سمتم می‌آمد گفت:
-مدرسه چطوربود؟
-هی بدک نبود.
-بیااین مال تویه.
خیلی زود جعبه را قاپیدم. وقتی بازش کردم خیلی شوکه شدم. یک روسری قهوه‌ای که اگه اشتباه نکنم پنج سال پیش مد بود. چه رنگی! اه اه اه... درحالی که سعی می‌کردم حالت چهره‌ام که می‌دانستم معرف افکارم است را تغییر دهم، گفتم:
-ایول بابا عجب سلیقه ای! چه رنگی داره! ممنونم.
-خواهش...
-واسه صدف هم گرفتین؟
-آره مال صدف قرمزه!
آخی طفلکی صدف، واقعا خنده‌م می‌گیره چرابابام بایدفکرکنه رنگ قرمز رنگ مناسبی برای روسری یه خانم جوونه؟ گاهی اوقات فکرمی‌کنم اگر پدرم به مامحبت نکنه هم خودش سنگین‌تره هم ما راحت‌تر! صدف خواهرمه، ۲۱ سال داره وبه دانشگاه میره مادرم اونو گوش ماهی صدا می‌کنه! خوشحالی برگشتن خواهر عزیزم، ناراحتی ازبابت هدیهٔ پدرم و ناهار امروز را پوشاند. توی این دوماه کلی حرف ذخیره‌شده داشتم که به صدف بگویم، به خصوص اینکه این دفعه دو روز دیرتر می‌دیدمش ، به خاطر خانم مرادی، چون  اجازه نداد اون روز ازمدرسه خارج شوم! ناگهان شکم قلمبهٔ پدرم تکانی جانانه خورد و صدایی که بیشتر شبیه غرشی ترسناک بود، ازگلوی پدرم خارج شد. لحظه‌ای بعد بوی نفرت‌انگیزی در اتاق به راه افتاد. اه اه اه می‌دونستم اگه فقط یک بار دیگه پدرم اسپریش روفعال کنه، یا بیهوش میشم یاپنیر و گردیی که بااشتهای تمام برای صبحانه خورده بودم رو بالامی‌آوردم! پدرم از خجالت پشت کلهٔ نیمه‌تاسش  را خاراند و با خنده گفت: «ببخشید!»
به جون خودم اگه همین «ببخشید»رو نمی‌گفت، می‌بخشیدمش. بااون خنده‌ش حس کردم مهی قرمزرنگ تو اتاقم به راه افتاد و گلهای لب پنجرم پژمرده شدن.
پدرم همین طور که از روی تختم بلند می‌شد، موهایم را که ازقبل به هم ریخته بود، به هم ریخت! چرااین کار را کرد؟ آزار داشت؟
بالاخره پدرم رفت بیرون و صدف وارد شد؛ نگران چیزی نبودم، چون همه می‌دانستند که این بو به خاطر سیر و پیازهاییه که بابام هرروز صبح میبلعه!
پریدم بغل صدف چقدر دوست داشتنی و مهربان بود. یک ساعت سامورایی که چند ماه بود دنبالش بودم اما تومشهد پیدا نمی‌شد برایم سوغاتی آورده بود. چقدر ساعت قشنگی بود. خیلی دوستش داشتم. به این میگن هدیه!
همهٔ حرفهایم را واسه صدف گفتم و خودم رو خالی کردم، اما چیزی راجع به اتفاقات اخیر به زبان نیاوردم، با این که تا آن روز اتفاقی نبود که برایم بیفتد و آن رابه صدف نگویم.
دو روز گذشت؛ روز شنبه چون کمی دیرتر از خواب بلند شدیم، از مینی‌بوس جا ماندیم. به همبن خاطر باید با تاکسی به مدرسه می‌رفتیم. تا خیابان دویدیم یک تاکسی کنار خیابان ایستاده بود. دریاباخوشحالی و نفس‌نفس‌زنان گفت:
-کاش از خدا چیز...
اما رفتن ناگهانی تاکسی حرفش رانیمه تمام گذاشت لبخند بر لبان دریا خشکید. حق داشت، چون ما همین که می‌خواستیم در تاکسی را باز کنیم، رفت. دریا دستانش را دیوانه‌وار در هوا تکان می‌داد تا تاکسی بایستد. اما تاکسی در پیچ چهارراه بعدی محو شد. باپیشنهاد من با اتوبوس به طرف مدرسه راه افتادیم. در اتوبوس به دریا نگاهی گذرا انداختم هنوز حالش گرفته بود. اوهمیشه مراقب است که جلوی معلمهابی انظباطی نکند، اماحرفهایی که پشت سرشان می‌زند شنیدنی است! به عبارتی آب زیرکاه است.بالاخره توانستیم باکمی تأخیر به مدرسه برسیم. البته از در پشتی وارد شدیم که این نیز یکی از پیروزی‌هایمان علیه معلمان بود!
زنگ دوم با سعیده درحال کارکردن روی پروژهٔ جدیدمان بودیم یعنی پیداکردن شمارهٔ معلمها، واسه یه کم حالگیری! امروز نوبت خانم شفیعی بود، معلم ریاضی‌مون. پس به اتاق مشاور که بین بچه‌ها -البته خودمونیها!- به اتاق بیوگرافی (بیوگرافی معلمها) معروف بود رفتیم.
حین گشتن، سعیده آرام گفت: راستی امروز دخترخاله‌م میاد دنبالم چون میخوایم بریم کتابخونه.
-کدوم دخترخاله‌ت؟!
-سارا دیگه، مگه من چندتا دخترخاله دارم؟
درحالی که انتظار داشتم به بهانه‌ای ازخواب بپرم متعجب و گیج فریاد زدم: «آخه اون که...»
-هیییییسسس...
آرامتر پرسیدم: «مگه اون سه ماه پیش فوت نکرد؟ مگه از یه کوه پرت نشد؟»
ناگهان حالت چهرهٔ سعیده فرق کرد، دانه‌های سرسیاه روی دماغش بیشتر خودنمایی کردند. همیشه وقتی عصبانی یا ناراحت میشه این اتفاق می‌افته. پس خودم رو برای یه قهر اساسی آماده کردم.
-خیلی بدی ساحل، گناه داره! اصلاً شوخی بامزه‌ای نبود.
-به خداشوخی نمی‌کنم! خودت گفتی یادت نیست؟ حتی یه روزم که تعزیه بود مدرسه نیومدی!
سعیده با صدایی که ناراحتی و رنجیدگی درآن موج میزد، آهسته زمزمه کرد: نه، کاش مأمور نبودم کاش...
ناگهان انگار که از فکر بیرون آمده باشد، حرفش را قطع کرد و نیم‌نگاهی به من انداخت و بعد چشمانش به گوشهٔ اتاق چرخید و به همانجا خیره ماند.
کاش سعیده این سکوت را که از دلخوری و شرمندگی من نشأت گرفته، بشکند. با خود فکر کردم شاید اون نصف شبی خواب‌آلود بودم و فکر کردم دخترخالهٔ سعیده واقعاً مرده. اماهنوز هم شک داشتم.
سعیده چیزی گفت که صدای زنگ باعث شد آن را نشنوم بعد هم از اتاق بیرون رفت.
سرکلاس همهٔ فکرم مشغول دخترخالهٔ سعیده بود. نگاهم به سعیده افتاد که به گوشهٔ دیوار خیره شده بود و سخت در فکر بود. با خود گفتم:
ساحل، باحرفات آزارش دادی. آخه چقدر می‌تونی خنگ باشی؟ بالفرض که دخترخاله‌ش فوت کرده، شاید داشته هذیون می‌گفته، تو چرا به روش میاری؟ اه... ولی، ولی... خودم یادمه که... ای بابا همش دارم پرت و پلا می‌گم...
حس عجیبی داشتم حسی که کلافه‌ام می‌کرد. اما وقتی به کلاس، بچه‌ها، معلمها و خیابونا نگاه می‌کردم یه کم آرامتر می‌شدم چون همه چیز طبیعی وعادی بود.
بعدازظهر آن روز مادرم برای خرید با دریا به بازار رفته بودند. پدرم هم هنوز برنگشته بود. پس، از فرصت برای نوشیدن یک فنجان قهوه استفاده کردم. آخه پدر و مادرم می‌گن قهوه چیز خوبی نیست وبه جای قهوه آدم باید شیرانبه، شیرطالبی و از این همزن‌های معده بخوره! تازه اونا مخالف هر نوع فال و طالع بینی هستن! قهوه به من آرامش می‌دهد و خستگی‌ام رارفع می‌کند، خصوصاً الآن، با این اتفاقهای عجیب وغریب! و اعتقاد سخت من نسبت به فال قهوه، یعنی... خب تا الان که همش درست بوده! بالاخره وقت خوردن قهوه فرارسید، تمامش را به یک باره سرکشیدم، آه چه حس خوبی... و حالا فال امروزمن: نفسی عمیق کشیدم و فنجان رابرگرداندم. فنجان راطوری رو به روی صورتم گرفته بودم که تقریباً دماغم داخلش بود. پس چرا هیچ علامتی ،چیزی نیس؟... چند بار فنجان را چرخاندم. بالأ خره کلمه‌ای پیدا شد، کلمه‌ای آکنده از وحشت. پس از دیدن آن کلمه حس کردم موجی از سرما تیغهٔ پشتم را لرزاند... در فنجان نوشته شده بود: زلزله.
هنوز تمام بدنم می‌لرزید، زلزله، زلزله، این کلمه مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. چرا این خواب لعنتی راحتم نمی‌گذاشت؟ باید کاری می‌کردم تا این کلمه رو یه جوری انکارکنم، پس چند بار دیگه هم فنجان را چرخاندم. اما این بار شکلی رودبدم که تأکیدی بر کلمهٔ زلزله و خوابم بود: تصویر چند شکوفه (شکوفه ها اسم مدرسه مابود.)
یهو، انگار که دست خودم نباشه، شروع کردم با خودم حرف زدن: «ساحل! ساحل خنگ دیوونه بیدار شو» و چند بار توی صورت خودم زدم: اه اصلاً اینقدر بهش فکر می‌کنم که هرجا میرم کلمهٔ زلزله رو می‌بینم.
با صدایی نسبتاً بلند گفتم: «اصلاً من که به فال قهوه اعتقادی ندارم.» می‌دانستم که دارم خودم راگول می‌زنم، اما برایم مهم نبود، اقلاً از آن روز به بعد دیگه به فال قهوه اعتقادی نداشتم...
 عصر روز بعد یک مجلهٔ ترسناک گرفتم. به اتاقم رفتم و آن را ورق زدم. آن روز چون خواهرم صدف می‌خواست به دانشگاه برگردد، خیلی کسل بودم. مجله هم مطلب جالبی نداشت. راجع به یک ماسک شبح‌زده نوشته بود که هر کس را با آن بترسانی، تبدیل به سنگ خواهد شد. با خود گفتم: کاش ای ماسک می‌بود تا خانوم رحیمی دبیر تاریخمون رو با اون بترسانم آخه اون هفته‌ای دو بار امتحان می‌گیره. هی هی هی... مامانم می‌گه من خیلی بدجنسم، اما من از داشتن این ویژگی خوب به خودم می‌بالم. چند صفحه بعد مطلبی توجهم را به خود جلب کرد: «گزارش شده است که در محلهٔ مدرسهٔ قدیمی شکوفه ها در شهر مشهد، ارواح سرگردان وجود دارند و ...» ناگهان سنگینی نگاه شخصی را بالای سرم حس کردم. او دریا بود که از پنجرهٔ اتاق صدف وارد اتاق من شده بود،این هم یکی دیگرازهنرهای مسخره اش بود. ناگهان دریا رویم پرید و مجله را از دستم کشید. فریاد زدم: «دریا! بدش من! داشتم مطلب مهمی رو می‌خوندم.» او در حالی که مثل فنر دیوانه‌وار مجله را در هوا تکان می‌داد، گفت: «آره می‌دونم واسه همین هم ازت گرفتمش، من که به مجله‌های مزخرفی مثل این احتیاجی ندارم. من مجله‌های علمی می‌خونم. تو خیلی ساده‌ای ساحل. هرچیزی رو باور می‌کنی! یک جوری مجله رو می‌خوندی که فکر کنم خوردیش، تازه هضمش هم کردی.» این تا اطلاع ثانوی دست من می‌مونه. و در همین حال به سمت در می‌دوید. داد زدم: «دریا خواهش می‌کنم!» ناگهان او ایستاد. من هم ایستادم. دریا لبخند موذیانه وتمسخرآمیزی را نثارم کرد. همان لبخندی که هنگام گرفتن نمرهٔ بالا نثار رقیبش سعیدهٔ بیچاره می‌کرد. مادرم فکر می‌کند لبخند موذیانهٔ دریا افسانه‌ای است. حتی گاهی اوقات دریا را پری دریایی یا موجود افسانه‌ای خطاب می‌کند. دریا به اتاق خودش رفت. کاش صدف نمیرفت... گاهی اوقات آرزو می‌کنم کاش جای دریا و صدف عوض می‌شد! آن روز تا شب در حال کشیدن نقشه برای پس‌گرفتن مجله از دریا بودم. خیلی مشتاق بودم قطعات این پازل عجیب را کنار هم بگذارم تا جواب تمام سؤالاتم را بگیرم. دیگر دوست نداشتم و نمی‌توانستم به اتفاقات اخیر فکر نکنم. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست خودم اصل ماجرا را بفهمم، بدون کمک هیچ کس دیگری. شاید دوباره حس و روحیهٔ ماجراجویی‌ام گل کرده بود. دو روز دیگر هم گذشت. یک شب به یکی از شهربازی‌های نزدیک خانه‌مان رفتیم. چون مادرم از همهٔ بازیها غیر از قطار وحشت می‌ترسد، خانوادگی فقط می‌توانستیم سوار قطار شویم. من از قطار متنفرم!  یک مشت اسکلت که توی یک غار مسخره جمع شده بودند. البته من فقط این طوری تظاهر می‌کردم. اما واقعاً از آن اسکلتها می‌ترسم. یا بهتر است بگویم از وجود دریا در قطار وحشت می‌ترسم. چون او همیشه مرا از قطار به سمت اسکلتها پرت می‌کند. روی آن همه استخوان افتادن به قدر کافی چندش‌آور و ترسناک است و من مجبورم بقیهٔ راه را پیاده بروم. همهٔ اینها به یک طرف، بقیهٔ راه را دنبال قطار دویدن به یک طرف! قطار راه افتاد. نزدیک تونل که رسیدیم به مادرم گفتم: «مامان من می‌خوام وسط شما و بابا بشینم!» مادرم چشمانش را برای دریا تنگ کرد و متفکرانه پرسید: باز چی تو سرته؟
مادرم تظاهر می‌کند که مراقب من است، اما همیشه طرف دریاست. دریا فقط شانه بالا انداخت. بالاخره به اسکلت متحرک رسیدیم. آنقدر رویش افتاده‌ام که تقریباً شجره‌نامه‌اش را هم می‌دانم! با خود گفتم من می‌اندازمش! آره نوبت دریاست که باآن اسکلت دوست شود! تا می‌خواستم او را هل دهم خود را کنار کشید و من بیچاره را روی آن اسکلت انداخت! لحظه‌ای بعد خود را در آغوش آن اسکلت یافتم. صدای جیغ و خندهٔ پدر و مادرم را می‌شنیدم. دریا سرش را از قطار بیرون آورد و برام شکلکی درآورد. پدرم آدامس بادکنکی‌اش را برایم باد کرد و ترکاند. و مادرم مدام برایم دست تکان می‌داد! از این حرکاتشان خیلی حرصم گرفت. وقتی قطار از تونل خارج شد، تازه فهمیدم که اصلاً نمی‌ترسم، نمی‌دانم شاید به خاطر این بود که به این کار دریا عادت کرده‌بودم! اما به هر حال مثل همیشه دنبال قطار ندویدم و گشتی توی تونل زدم. اصلاً از آنها نمی‌ترسیدم، با این که شب بود و در تونل با چندتا اسکلت مصنوعی، نمی‌دانم، یا شاید هم واقعی و چند موجود ترسناک و عجیب و غریب دیگر تنها بودم.
پس از وارسی همهٔ آنها به سمت ایستگاه قطار رفتم. مادرم با چهره و لحن نگران پرسید: «کجا بودی، چرا دیر کردی؟ نگرانت شدیم.»
نگران؟ مگر آنها برای من نگران هم می‌شوند؟ چرا دیر کردم؟ خنده‌م می‌گیره. این دیگه شده یک عادت برای خانواده‌ام که باید سر ساعت در تونل در آغوش یک اسکلت بیافتم و سر موقع هم به جایگاه قبلی برگردم. مادرم بی‌آن که منتظر جوابی باشد، به من و دریا مقدار زیادی پول داد و گفت: «برین هرچی دوست دارین سوار شین. فقط تا یک ساعت دیگر برگردین کنار اون درخت.» و به سمت درختی که همیشه زیر آن زیرانداز می‌انداختیم اشاره کرد. وقتی پدر و مادرم ما را ترک کردند، دریا پرسید: «سورتمه رو پایه‌ای؟»
ها؟ چی؟ سورتمه؟ دیوانه شده بود؟ گاهی برای دریا نگران می‌شم. اون که می‌دونه من اگه سوار سورتمه بشم، حالت تهوع بهم دست می‌ده! به نظر من او از من بدجنس‌تره!
-نه، بریم بشقاب‌پرنده۰
وقتی ترس از بشقاب پرنده به اوج رسیده بود، به دریا نگاهی انداختم. بی‌اعتنا نشسته بود. روسری‌اش پشت سرش در اهتزاز بود. صدای جیغ همه به پا شد، جیغ همه به جز من و دریا، البته او که از هیچ چیز نمی‌ترسد. اما من چرا نمی‌ترسیدم؟! آن‌قدر احساس سبکی می‌کردم که می‌دانستم اگر دستانم را از میله جدا کنم به پرواز در میام. ترس از این حالت همهٔ وجودم را فرا گرفت، درست مثل توی خوابم، توی آن تالار ترسناک که همگی در هوا معلق بودیم. از بشقاب پرنده که پیاده شدیم، من به دریا گفتم:
-فانفار چطوره؟
-اون فانفار مسخرهٔ ۳۰متری که مزه نمی‌ده!
تیش... می‌دونستم داره اغراق می‌کنه و شجاعتش رو به رخم می‌کشه. آخر ۳۰ متر که ارتفاع کمی نیست!
-بیا من باهات سورتمه سوار شدم، حالانوبت توئه بیابریم فانفار...اه نامرد!
دریا نگاه سهمگینی به فانفار انداخت،چشمانش رابرای چندلحظه بست و رو به من گفت:بریم...
هم وقتی داشتیم بلیط می‌گرفتیم بلیط‌فروش حواسش به ما نبود و خودمون پول گذاشتیم و دوتا بلیط برداشتیم، هم وقتی داشتیم بلیط رو می‌دادیم! نمی‌دونم چرا تازگی‌ها همه به ما بی‌اعتنا شده بودند. انگار ما رو نمی‌دیدن! بی‌خیال، بالأخره سوار یکی از کابین‌ها شدیم. توی فانفار سعی کردم با دریا کنار بیام تا بهم خوش بگذره. آخه فانفار خوراک من بود! فانفار راه افتاد. چون ما اولین نفرایی بودیم که سوار شدیم، تا یک دور، هر ۵ ثانیه یک بار فانفار می ایستاد. من عاشق دیدن زمین از ارتفاع بودم! چقدر حال می‌داد با دریا تخمه می‌شکستیم و پوستش رو روی سر مردم می‌انداختیم.این اولین مردم‌آزاری دریا بود! فقط نمیدونم چرا دنبال مانمی‌گشتند. اصلا انگار نمی فهمیدند که چیزی ازبالا روی سرشان می افتد.
 آن فانفار سه دور می‌زد. یک دورش  تمام شد، حالا پایین پایین بودیم.
دور دوم شروع شد. این دفعه پوست پسته روی سر مردم می‌ریختیم. تقریباً بالای بالا رسیده بودیم که ناگهان صدای غژغژ عجیبی را شنیدم. صدایی آشنا بود، صدایی ترسناک، صدایی که از یک اتفاق خطیر خبر می‌داد، بله آن صدا خیلی آشنا بود! احساس می‌کردم کسی دارد به من هشدار می‌دهد! دریا که دید از پوست پسته پرانی دست کشیده بودم، نیشگونی از بازویم گرفت و گفت:
-چیه؟ قیافهٔ آدم‌های متفکر رو به خودت گرفتی!
-ها؟ نه نه هیچی این صدای غژ عژ آشنا نیست؟
دریا به حرفم خندید. آنقدر خندید که از چشماش آب آمد. انگارداشت گریه میکرد.اه اه اه، دخترهٔ لوس، نمی‌دونه من الآن چه حالی،... آهان فهمیدم. خوابم.

ساحل خوابی را که نمی‌داند کی، اما خیلی وقت پیش دیده بود را به یاد آورد. او چشمانش را به سمت صدای غژغژ چرخانید. بله، یکی از زنجیرها سر جایش حرکت نمی‌کرد! زنجیر را با نگاهش تعقیب کرد، تا رسید به کابین بالایی. ناگهان تمام آن صحنهٔ ترسناک در ذهنش مرور شد. او خواب دیده بود که با دریا در فانفار نشسته‌اند و صدای غژغژی را می‌شنوند. در دور سوم کابین بالایی که حالا زیرشان بود کنده شد و به زمین افتاد و تمام افرادی که در آن کابین بودند مردند! یعنی یک مرد و یک کودک پنج یا شش ساله.

ساحل سخت در فکر فرو رفته بود و حرف‌های دریا را نمی‌شنید. ناگهان گفت:
-باید نجاتشون بدیم! من همهٔ اینا رو توی خواب دیدم. تو دور سوم کابین بالایی می‌افته و ...
-ساحل باز خواب‌نما شدی؟ بی‌خیال. راستی دیروز تلویزیون یک فیلم نشون ...
- دریا به خدا راست می‌گم. اگه باور نمی‌کنی آدم‌های توش یک مرد و یک بچهٔ ۶،۵ ساله‌ست! نیست؟
دریا حتی به خودش زحمت نداد به آن کابین نگاه کند! ساحل وقتی به خود آمد که نزدیک به شروع دور سوم بود. سرش را از فانفار بیرون آورد و شروع به جیغ‌زدن کرد: «آهای! کمک! فانفار درست کار نمی‌کنه! تو رو خدا نگه دارین.»
اما اپراتورها بی‌توجه به فریادهای ساحل مشغول خوردن چای در اتاقکشان بودند.
ساحل لب پایینش را گاز گرفت و زیر لب گفت: «اون احمق‌ها چرا به حرفم گوش نمی‌دن؟» و بعد فریاد زد: «آهای این لعنتی رو نگهش دارین.»
بعد آهسته و نومیدانه گفت: «خواهش می‌کنم، من هر خوابی ببینم تعبیر می‌شه! اونا، اونا تا یکی دو دقیقهٔ دیگر.... چی؟ یکی دو دقیقهٔ دیگر؟» چشمانش را به گوشهٔ کابین دوخت ناگهان ذهنش جرقه زد. پس، از کابین بیرون رفت . هنوز فقط دو متر با زمین فاصله داشتند.
-هی! چکار می‌کنی؟ بیا بشین سر جات دختر! تو هم با این خوابهات! فکر کنم توی کله‌ت خالیه!
و آرام زمزمه کرد: «حیف که مجبورم، وگرنه اجازه نمی‌دادم از کابین خارج شی و زندگی یا بهتره بگم...» دریا کلمه‌ای گفت که سوت قطار مانع از شنیدنش شد. و دریاادامه داد: «... قشنگمون تموم بشه!» زندگیِ قشنگمون تموم بشه؟ منظور حرفش چی بود؟

اما در آن لحظه برایم مهم نبود. فقط باید جان آن دو را نجات می‌دادم. زنجیر را سر جایش انداخته به اطرافم نگاهی انداختم. چرا همه طبیعی بودند؟ چرا هیچ کس از این که من از کابین خارج شده بودم، متعجب نبود؟
ناگهان پایم از روی میله لیز خورد و پایین افتادم یا شاید بهتر است اسم آن حالت را پروازکردن بگذارم. همین طور که می‌افتادم، به دریا نگاه کردم، اشک می‌ریخت و نگاهش را از من دزدید. حالا فقط حدود دو متر دیگر با زمین فاصله داشتم. به پدر و مادرم نگاه کردم. مادرم در حالی که اشکهایش را از روی گونه‌هایش پاک می‌کرد، فریاد زد: آفرین دخترم، کارت عالی بود. من به تو افتخار می‌کنم. پدرم با نگاهی که سرشار از تحسین بود کارم را تأیید می کرد.
معنی نگاه‌کردنشان را نمی‌فهمیدم و معنی نگاه‌نکردن بقیه را.
به آن فانفارغول آسا نگریستم که بی‌رمق می‌چرخید. آن مرد هنوز شاد و بانشاط اطراف را به کودکش نشان می‌داد. کودک هنوز می‌خندید و شادی می‌کرد. با این که هنوز قطعات پازلم را نچیده بودم، احساس خوبی داشتم، شبیه آرامش. انگار ازشر آن داستان رها بودم،ازهمه چیز رهابودم...
 بالأخره فرود آمدم. صدای جیغ بچه‌ها، سوت قطار و موسیقی هنوز به گوش می‌خورد. افراد و وسایل، درخت‌ها و بقیهٔ چیزها یک‌به‌یک از نظرم محو شدند. برای مردن کاملاً آماده بودم. پس چشمانم را بستم، شاید به خاطر کار نیکی که آخر عمری کرده بودم اینقدر آرام و بی‌پروا بودم. هنوز صداهایی را می‌شنیدم. پس چرا هنوز نمرده بودم؟ چشمانم را باز کردم. خودم را در مدرسه‌مان و بین همهٔ هم‌کلاسی‌هایم و بچه‌های مدرسه با بعضی از معلمان و پدر و مادرم، دریا و حتی صدف دیدم! بلند گفتم: من کجام؟ صدای خش‌خش‌دار اما آرامش‌بخشی را شنیدم که گفت:«تو در جایی هستی که به آن تعلق داری!» رویم را برگرداندم. از دیدن آن ققنوس بزرگ و زیبا جا خوردم. ققنوس به من تعظیم کرد. حیرت‌زده پرسیدم: هان؟ کجا؟
- حیات مردگان.
-پس بقیه، اینجا...
-آن‌ها نیز به همین دنیا تعلق دارند. تو و همهٔ اینها در روز ۹۰/۱۲/۱۴ در یک زلزله مردید!
 نه. نمی‌خواستم باور کنم، اگر هم می‌خواستم نمی‌توانستم باور کنم؛ درکش برایم مشکل بود. نه! اون فقط یک خواب بود.
-پروردگار مهربانت به توفرصتی دوباره داد..آن پدر و فرزند  باید نجات می‌یافتند، چون پدر از کارهای پلیدش توبه  کرده بود. به همین خاطر تو از دنیای مردگان وارد حیات زندگان شدی و همهٔ این افراد و این مدرسه برای تو نقش بازی می‌کردند. تا این زندگی تصنعی برای تو واقعی به نظر آید.اما دنیا تو را نمی‌دید جز ما، ما که ازحیات مردگانیم...
-پس به خاطر همین، کابین ما ازنظر اپراتورها خالی بود، چون اشتباه می‌کردند، کابین مارو باکابین بالایی اشتباه کرده بودند.
پس چرا نتوانستم به خانم سلیمی کمک کنم؟
-او باید می‌رفت.
- چرا من باید اون دوتا رو نجات می‌دادم؟ مگه خدا به هر کاری قادر و توانا نیست؟ چرا...
-آری اینک با این اتفاق به تو ثابت گردید که او به هر کاری تواناست.
 ققنوس لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت: حالا که روحت آرامش گرفته، با من بیا، من تو را به دیدار پروردگارت خواهم برد. بیچاره من، و بیچاره همهٔ اشخاصی که در آن مدرسهٔ لعنتی بودند.  حالا دیگر همهٔ موضوعات را فهمیده بودم. از ققنوس پرسیدم: الآن سال چنده؟
۱۳۹۲ شمسی.
آهی کشیدم و زندگی کوتاه اما فوق‌العاده شیرینم را مرور کردم و لحظه‌لحظهٔ آن را به یاد آوردم. حتی دیگر از مدرسه‌مان هم دلگیر نبودم. مدرسه‌ای قدیمی که وقتی بچه‌ها در طبقهٔ دومش می‌دویدند، روی دفترهایمان گچ می‌ریخت. سختگیری‌های خانم مرادی، نگاه‌های گرم و مهربان صدف، دستان پرمحبت مادرم که سرم را نوازش می‌کرد، لجبازی‌های دریا و حتی تکان‌خوردن شکم گردالوی پدرم هنگام آروغ زدن! همه را به یاد آوردم، همه را دوست داشتم. کاش بتوانم به ۱۴ سال پیش باز گردم، ثانیهٔ اول تولدم، هنگامی که فریادی سر می‌دادم از فرط شادی ،لبریز از عشق پاک خدایی، چون به دنیای زیبایش قدم گذاشته بودم. کاش می‌شد این زندگی شیرین را فقط برای یک بار دیگر تجربه کرد. بی‌آنکه بدانم، سیل اشکانم سرازیر بودند. چشمانم را بستم. محو در سروصدای کودکان و سوت بی‌پایان قطار که گویی با من برای همیشه خداحافظی می‌کردند، به ققنوس گفتم: من آماده‌ام...
 لحظه‌ای بعد خود را در تالاری با پدربزرگ و مادربزرگم یافتم که به من خوشامد می‌گفتند. به دری که بالایش نوشته شده بود «بخش زلزله‌زده‌ها،» داخل شدم. سعیده را دیدم که معلق در هوا گفت: «سلام ساحل !کجایی تو، چهار ساعته دارم دنبالت می‌گردم... دخترخاله‌ام هم به جمع ما اضافه شد.»
سعیده مرا به سالن برد.همین طورکه پروازمی‌کردیم پرسیدم:
-چه‌طوری مرده؟
- از بالای کوه پرت شده.
وقتی به سالن کسانی که ازکوه پرت شده بودند رسیدیم، سعیده مرا به دخترخاله‌اش معرفی کرد. و بعد جمله‌ای آشنا گفت: ساحل جالب نیست؟ سارا دیگر مثل ما روز مرگش رو فراموش نمی‌کنه: ۹۲/۹/۹.
اما ساحل در آن لحظه دیگر انتظار بیدارشدن نداشت...

می رهم ازخویش ومی مانم زخویش

هرچه برجامانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی
 
درافق ها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
 
روزها و هفته ها و ماه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر، خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

                                                                 
(از اشعار مریم جعفری)


                                                         *پایان*


تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 11:15 ق.ظ | نویسنده : | نظرات
            من خاطره ام                          

-این مدل چه طوره؟
-خوبه!
مینو در حالی که دسته‌ای از موهای مسی رنگ خود را بالای سرش جمع کرده بود به من خیره شده بود،هرچند مدل موی خیلی افتضاحی بود،ولی خب اگر نمی‌گفتم خوب است مینو دست بردار نبود.
مینو لبخندی زد و گفت:واقعاً؟و به سمت آینه ی پشت سرش چرخید:-هووووم...به نظر منم عالیه...اون کش موی آبی رو به من میدی خاطره؟
خم شدم و کش موی آبی که ربان های توری بلندی داشت را به مینو دادم.مینو خیلی سریع موهایش رابست،دسته ای را جلوی صورتش ریخت و دسته‌ای دیگر را بافت و از زیر موهای بسته اش گذراند.سپس به تور هایی که روی موهایش ریخته بود جلوه‌ای زیبا بخشید.خب این مدل خیلی زیبا‌تر از آنی درآمد که او اول از من پرسید.
ازآینه به من نگاه کرد و دوباره پرسید:خب،چطوره؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:عالیه مثل پرنسس ها شدی!
-واقعا؟ممنونم!
مینو تمام وسایل آرایشی اش را که روی میز ریخته بود داخل جعبه ی نقره ای رنگی چپاند و درش را بست.سپس نگاهی به ساعت دیواری بالای تخت انداخت و گفت:خب دیگه نازَک و پری هم الآن باید برسن!
وناگهان در اتاق مینو با صدای جیغ نازَک باز شد:وااااااای!تولدت مبارک عزیزم!تو مثل ماه شدی!
و بعد از گذاشتن جعبه ای صورتی رنگ روی تخت پرید بغل مینو.
پری هم بعد از نازَک وارد شد و گفت:سلام خاطره،سلام مینو.
سپس لبخندی زد و در حالی که هدیه اش را رو به مینو می‌گرفت گفت:تولدت مبارک.
و بعد نگاهی به اتاق مینو انداخت و روی صندلی کامپیوتر ولو شد.درواقع پری همیشه همین‌طور است،دختری که عاشق دوستانش و بسیار قابل اعتماد است.و البته از شوخی متنفر است!وتنها چیزی که می‌تواند لبخند را مهمان لبانش کند، تماشای دوقلوهاست.
مینو که تازه از دست نازَک خلاص شده بود،نفسی عمیق کشید و گفت:خوش اومدید بچه ها!خب...من هفده سال پیش...
-بعله!تو هفده سال پیش در روز ۶/۲۳ متولد شدی!
این یکی از ویژگی‌های ذاتی نازَک است. درواقع من از نازَک خوشم نمی‌آید! دختری لوس و مزخرف و همیشه مزاحم!
-درسته! خب، من می‌رم کیک رو بیارم!
و در حالی که مینو با شتاب به سمت در اتاقش می‌رفت، ربان آبی‌رنگ براقی که به کمرش بسته بودروی دامن حریر سفیدش این طرف و آن طرف می‌رفت. با خودم گفتم: واقعاً زیباست! بله مینو واقعاً زیباست. موهای مسی، پیشانی بلند، ابروانی کمان، چشمانی درشت، بینی کشیده و ظریف و لبانی کوچک و سرخ. او زیباترین دختری است که تا به حال دیده‌ام و مادرش حق دارد او را «پرنسس من» صدا کند! در این افکار بودم که ناگهان صدای نازَک رشتهٔ افکارم را پاره کرد.-واااای! اینو ببین! نانازی خودم! تو چقدر نازی! مال خودمی!با شنیدن صدای نازَک به سمت او برگشتم. او سعی داشت خرسی چاق و خپل را از بالای کمد پایین بکشد. و پشت سر آن مینو وارد اتاق شد:-بفرمایید این‌ام کیکی که مامانم برای تولدم پخته.
2
نگاهی به ساعت دیواری روبه‌روی تختم انداختم. ساعت از ۱۲ نیمه‌شب گذشته بود ولی من اصلاً خوابم نمی‌برد. تصمیم گرفتم به کتاب‌های درسی‌ام نگاهی بیندازم. کتاب‌های سال سوم تجربی! واقعاً وحشتناک است! اما من قصد داشتم امسال شاگرد اول بشوم! خب این یک نوع جوگیری مزمن است که در اواخر شهریور سراغ هر کس می‌آید! پشت میز مطالعه‌ام نشستم و چراغ مطالعه‌ام را روشن کردم، یکی از کتاب‌هایم را باز کردم. نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم افکارم را روی مطالب متمرکز کنم. هنوز سه‌چهار خط نخوانده بودم که ناگهان صدایی آشنا شنیدم. صدای یک مرد بود که کسی را صدا می‌زد: باران! باران؟ دخترم صدامو می‌شنوی؟ منم! بابا! چشماتو باز کن.
چند بار سرم را تکان دادم. به اطراف اتاقم نگاهی انداختم. یه کم ترسیده بودم. فکر کردم حتماً خیلی بیدار مانده‌ام. بله خیلی از شب گذشته و من هنوز بیدار بودم. و شاید بهتر...سلام عزیزم! خوبی مامان؟ می‌گن حالت خیلی بهتر شده!
حالا دیگر واقعاً ترسیده بودم. آن صدای زن خیلی آشنا بود و خیلی نزدیک به من. حس کردم آن زن درست جلوی من ایستاده ناگهان بوسه‌ای را روی گونه‌ام حس کردم. جای بوسه را لمس کردم. هیچ اثری نبود. به خودم دلداری دادم: حتماً بیش از حد بیدار مانده‌ام. بله همین‌طور است بیش از حد بیدار ماندم. به سرعت به سمت تختم شتافتم و خودم را زیر پتو قایم کردم. واقعاً ترسیده بودم.
-خداحافظ عزیزم. ما فعلاً باید بریم اما باز بهت سر می‌زنیم!
چی؟ باز هم همان مرد! این صدای چه کسی است؟ یک زن و مرد ناآشنا با صداهای آشنا! به نظرم رسید بهتر است بخوابم، فردا همه چیز روشن خواهد بود و من هم از این توهم‌ها خلاص می‌شوم. چشمانم رابستم و به خوابی عمیق و بدون رؤیا فرو رفتم.
3
یک هفته از آن شب وحشتناک گذشت و امروز روز ۱ مهر یعنی روز بازشدن مدرسه‌ها بود و من آن اتفاق وهمناک را به فراموشی سپرده بودم. ساعت هفت و بیست دقیقه بود و ما همگی در حیاط مدرسه صف بسته بودیم. مینو از پشت سرم زمزمه کرد: اه اه! ما هم باید جشن این اولی‌ها رو تحمل کنیمم نمی‌شه زودتر بریم کلاس؟ واقعاً کسل‌کننده‌اس. تماشای ذوق بچه‌اولی‌ها! از این بدتر نمی‌شد. جشن حدود ۴۵ دقیقه به طول انجامید و سپس همگی وارد کلاس‌ها شدیم. چون تعداد بچه‌های سوم تجربی کم بود، فقط یک کلاس سوم تجربی داشتیم و تنها خوبی‌اش همین بود که دیگر دغدغه‌ای برای همکلاسی‌بودن یا نبودن خودمان نداشتیم.بله این تنها ویژگی خوب این کلاس بود.کلاسی که در آخرین پیچ سالن و در تاریک ترین قسمت مدرسه واقع بود.
نازَک خیلی سریع‌تر از ما رسیده بود و چهار صندلی در سومین ردیف کلاس برای ما نگه داشته بود.من روی صندلی کنار پنجره نشستم و در دل آرزو کردم مینو کنار من بنشیند.بله!مینو کنار من نشست.درواقع من مینو را بیشتر از همه ی دوستانم دوست دارم.او صمیمی ترین دوست من از سال سوم دبستان است.
به درخت کنار پنجره خیره شده بودم.درختی با شاخه‌های لاغر و خشکیده که زرد بودن برگ هایش به ظاهر غم زده اش می افزود.یکی دوتا از شاخه‌های خشکیده اش از پنجره داخل کلاس شده بود و درست بالای سر من قرار داشت!واقعاً که عجب مدرسه ای!به نظر من این مدرسه روح زده است!
بعد از چند دقیقه با وارد شدن معلم زبان،خانم پژواک،همهمه ای که در کلاس حاکم بود قطع شد و همگی به نشانه ی احترام از جا برخاستیم.
4
حدود دو هفته از بازشدن مدرسه‌ها می‌گذشت. در راه برگشت به خانه بودم که ناگهان صدایی مرا در جا میخکوب کرد. صدای همان زن که نجواگونه و گریان می‌گفت: تو حالت خوب می‌شه. مطمئن باش عزیزم... اونا می‌گن دیگه امیدی نیست. اما نگران نباش. من و پدرت اجازه نمی‌دیم اونا در موردت این‌طوری حرف بزنند! قول می‌دم.
و سپس قطره‌ای روی دستم حس کردم. فکر کردم حتماً باران است. اما باران نبود! بله روی دستم کاملاً خشک بود. آن قطره یک قطرهٔ اشک بوده. درست است. قطرهٔ اشک همان زن خوف‌انگیز. بدون آنکه متوجه باشم در حال دویدن بودم. خیلی ترسیده بودم. هیچ زنی اطرافم نبود. هیچ‌کس اطرافم نبود. آن زن کیست؟ آن زن، آن صدای نجواگونه و آن قطره اشک؟ چنان می‌دویدم که گویی از آن صداها فرار می‌کردم. دیگر صدایی نمی‌شنیدم اما همچنان می‌دویدم. پس موضوع آن شب هم توهم نبوده! یک شبح، یک موجود اهریمنی یا یک شیطان به دنبال من است.
چشمانم را بستم و همچنان می‌دویدم که ناگهان متوجه شدم چند کوچه را به اشتباه رد کرده‌ام. اعصابم به هم ریخت. باید دوباره برمی‌گشتم. با صدای بلند گفتم: اه!
دختری که کمی دور از من ایستاده بود برگشت و با تعجب به من خیره شد. کاملاً مشخص بود که در مورد من چه فکری می‌کند! حتماً فکر می‌کند من احمق یا روانی هستم! آخر چه کسی وسط خیابان آن طوری فریاد می‌زند؟ حق داشت تعجب کند. تصمیم گرفتم آرام‌تر رفتار کنم. هنوز سه هفته بیشتر از آمدن ما به خانهٔ جدید نمی‌گذشت و دلم نمی‌خواست به عنوان یک روانی در محله شناخته شودم. پس به آن دختر لبخندی زدم و به راهم آرام و باوقار ادامه دادم. وقتی به خانه رسیدم صندوق پستی را چک کردم. یک نامه از سعید! به به! این عالیه! سعید برادر من است. ۸ سال دارد و خیلی مهربان است. متأسفانه او معلول ذهنی است و در مدرسه‌ای دور از اینجا درس می‌خواند. نامه‌های سعید در قالب نقاشی است. در‌واقع او یک نقاش ماهر است.
وارد خانه شدم و گفتم: سلام! من اومدم! و بدون آنکه منتظر جواب مادرم باشم به سرعت به اتاقم رفتم و روی تختم ولو شدم. پاکت را باز کردم. سعید در نقاشی خودش را با دوستانش در مدرسهٔ شبانه‌روزی، بسیار خوشحال کشیده بود. در‌واقع من تنها کسی بودم که خوب می‌توانستم معنی نقاشی‌های سعید را بفهمم. و این یکی به این معنا بود که همه چیز خوب است! خیلی خوشحال شدم. نقاشی سعید را به ردیف نقاشی‌های روی دیوار کنار تخت اضافه کردم. ناگهان کاغذی روی آینه توجهم را به خودش جلب کرد:
سلام عزیزم برای خانوم سهیلی مشکلی پیش اومده مجبور شدم شب‌کاری رو قبول کنم. تو دیگه بزرگ شدی! فکر کنم بتونی برای خودت شام درست کنی. خیلی مراقب باش. فردا صبح می‌بینمت. دوستت دارم، مامان.
-آه نه! خدای من! این وحشتناکه! این اولین دفعه‌ای بود که من در خانه‌ای به این بزرگی تنها می‌مانم! ناگهان یاد پدرم افتادم. خب باید بگم که پدر و مادرم حدود دو سال پیش از هم جدا شدند. این خانه هم با پول مهریهٔ مادرم خریداری شده. البته این فقط بخشی از مهریه است! آن‌ها واقعاً از هم متنفر هستند. خواستم به خانه‌ای که پدرم در آن زندگی می‌کند بروم که ناگهان به یاد آوردم که او حتماً الآن به سفر کاری رفته است. ناگهان آن زن و مرد به خاطرم آمدند! ازترس به خودم لرزیدم. دیگر واقعاً آرزو می‌کردم تنها نباشم. به مادرم تلفن کردم. یک بوق... دو بوق... سه بوق... چهار بوق... هفت بوق... و ناگهان صدای مادرم که با خمیازه گفت: هوم؟ اومدی؟ ناهارت تو یخچاله. الو؟
-الو؟ سلام مامان! مامان نمی‌شه...
-علیک سلام. معلومه که نمی‌شه! میدونی موقع نقل مکان به این خونه‌ی جدید خانوم سهیلی چقدر به جای من سر کار ایستاد!؟ خجالت بکش! دختره‌ی لوس!
و تلفن قطع شد. فهمیدم اصرار فایده‌ای ندارد. پس به طبقهٔ پایین رفتم و ناهارم را برداشتم. آشپزخانه واقعاً نامرتب بود. از وقتی به این خانه آمده‌ایم هنوز وقت نکردیم اینجا را کاملاً مرتب کنیم. شاید باور نکنید اما راهروهایی در این خانه هست که هنوز آن‌ها را ندیدم. در‌واقع این خانه بسیار بزرگتر و قدیمی‌تر از آن است که ترسم بتواند بر آن غلبه کند. این خانه چندین راهرو دارد و دهها پنجره. گاهی شبها سر و صدایشان باعث می‌شود تا صبح خوابم نبرد. پشت خانه یک باغ پر از درخت وجود دارد. اولین شبی که در اتاقم خوابیده بودم، متوجه شدم که آن باغ درست کنار اتاق من است. این واقعاً وحشتناک است! اما چون من این اتاق را بیشتر از همه دوست داشتم مجبور شدم این موضوع را نادیده بگیرم. دیوار روبه باغ اتاق من کاملاً از شیشه است و درست در وسط آن دری وجود دارد که به بالکن باز می‌شود. یک بالکن سنگی بسیار زیبا. اتاق من و مادرم کنار هم و درست به یک شکل است. به طوری که از روی بالکن اتاق من می‌توان بالکن اتاق بغلی را مشاهده کرد.
5
ساعت از ۸ شب می‌گذشت. من در حال تماشای برنامهٔ مسخرهٔ جادوگری بودم. که ناگهان صدایی از اتاق نشیمن شنیدم. به خودم دلداری دادم: حتماً صدای بازو بسته‌شدن پنجره‌هاست. اما آن صدا دوباره تکرار شد. با احتیاط و وحشت به اتاق نشیمن رفتم. به تک‌تک پنجره‌ها با دقت نگاه کردم. همگی بسته بودند. پس صدای چه چیزی بود؟ یک صدای دیگر مرا سر جا میخکوب کرد. فهمیدم صدا از باغ می‌آید. من از کلمهٔ خوف‌انگیز باغ نفرت دارم. خیلی ترسناک است. اما چاره‌ای نداشتم. نباید اجازه می‌دادم دزدی وارد خانه بشود. شاید هم کنجکاوی‌ام گل کرده بود. ولی نه! ترسم اجازه نمی‌داد به باغ بروم.حتی فکرش هم مرا می‌ترساند! تصمیم گرفتم تمام درها و پنجره‌ها را قفل کنم.
به اتاق خودم که سر زدم دوباره همان صدا آمد. صدای قژقژ بود. حالا دیگر آن را به وضوح می‌شنیدم. خیلی سریع همهٔ درها و پنجره‌ها را بستم و به آشپزخانه رفتم. تصمیم گرفتم برای خودم شام درست کنم. در یخچال را که باز کردم، متوجه شدم مقداری از قرمه‌سبزی ظهر که برای ناهار خورده بودم، باقی مانده. قابلمهٔ قلمبه را روی شعله قرار دادم تا غذا گرم شود. سپس سراغ تلویزیون رفتم. برنامهٔ جادوگری هنوز تمام نشده بود. آن برنامهٔ مزخرف حالم را به هم می‌زد! بنابراین سی‌دی موزیک را داخل دستگاه گذاشتم. چشمم به کتاب درسی‌ام که روی زمین افتاده بود خورد. به یاد آوردم که فردا امتحان دارم. آن را برداشتم و همان‌طور که موزیک پخش می‌شد، نگاهی به صفحات کتاب انداختم. اصلاً حوصلهٔ درس‌خواندن نداشتم. کتاب را بستم و پرت کردم روی مبل!!! از این کارم عذاب وجدان گرفتم. خیلی سریع کتاب را برداشتم و ازآن معذرت‌خواهی کردم. من واقعاً دیوانه‌ام!!! از این کارم خنده‌ام گرفت. ناگهان خنده‌ام قطع شد. بوی سوختنی تهوع‌آوری که در خانه به راه افتاده بود مرا آکنده از وحشت کرد.
6
پنجرهٔ آشپزخانه را باز کردم و در حالی که سرفه می‌کردم، فکر کردم: مامان حتماً منو حتماً به خاطر این کار می‌کشه!
هان؟ این صدای چه چیزی بود؟ از لابه‌لای صدای موزیک باز همان صدای قژقژ را شنیدم. دلم می‌خواست پنجره را ببندم تا از آن صدای لعنتی راحت شوم. اما نمی‌توانستم. آن وقت حتماً خفه می‌شدم! ناگهان همه جا خاموش شد. آه! نه! برق قطع شد. حالا دیگر جز صدای وزش باد، نالهٔ خانهٔ غول‌آسا و قژقژی وهم‌انگیز هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. نمی‌توانستم تمام شب آن صدای لعنتی را تحمل کنم. تصمیم گرفتم به باغ بروم و از ماجرا سر دربیاورم. پس چراغ‌قوه‌ای برداشتم و در روبه باغ را گشودم. باد خنکی وزید و باعث شد سرما در تیغهٔ پشتم بدود. وارد باغ شدم. تا حالا به آنجا نرفته بودم. الآن هم اصلاً دلم نمی‌خواست آنجا باشم. اما نیرویی مرا به سمت آن صدا جذب می‌کرد. همچنان که آهسته به سمت جلو گام برمی‌داشم، ترسم بیشتر می‌شد.حدود دو متر دیگر هم جلو رفتم و وارد محوطهٔ خالی از درخت و سرتاسر پوشیده از گلهای وحشی شدم. یک تاب درست وسط این محوطه قرار داشت. تابی که پشت به من قرار گرفته بود. جلوتر رفتم. صدای قژقژ از تاب بود. کسی روی تاب نشسته بود. خیلی می‌ترسیدم. اما باز جلوتر رفتم. نمی‌توانستم جلوی نیرویی را که مرا به سمت او جذب می‌کرد بگیرم. حالا دیگر اصلاً تحت کنترل خودم نبودم. جلوتر رفتم... و جلوتر. متوجه شدم دختری روی تاب نشسته. فکر کردم شاید نازَک است و می‌خواهد سربه‌سرم بگذارد. نمی‌دانم چرا چنین فکر احمقانه‌ای کردم. شاید این فقط یک آرزو بود. دستم را روی شانهٔ دختر گذاشتم. دلم نمی‌خواست حتی اگر یک شبح است با او در این خانهٔ بزرگ بد رفتار کنم. با صدایی لرزان پرسیدم: نازَک؟ خودتی نه؟ نازَک؟
دختر سرش را به سمت من برگرداند و با چهره‌ای سرد و تهی از هرگونه احساس، چه خشم، چه نفرت و چه عشق به من خیره شد. با چشمان سرد و بی‌روحش به من زل زده بود. گلویم خشک شد و دهانم به فریادی بی‌انتها باز شد...آن دختر نازک نبود،بلکه......خودم بودم...
7
چشمانم را باز کردم و برگ زردی را که روی صورتم افتاده بود کنار زدم. جند بار پلک زدم تا به نور خورشید عادت کنم. گرمای خورشید حس خوبی به من می‌داد. فهمیدم دیشب بعداز آن واقعهٔ وحشتناک همین جا از حال رفته‌ام. سعی کردم بلند شوم. کمرم در اثر خوابیدن روی زمین سخت درد می‌کرد. با ترس به تاب نگاهی انداختم.
الآن ساعت چند است؟ من الآن باید مدرسه باشم. خیلی سریع از جایم حرکت کردم و بدون توجه به آن تاب مسخره به سمت در ورودی اتاق نشیمن دویدم. وارد خانه شدم. صدا زدم: مامان؟ مامان؟ اومدی؟
اوه! چه صدای وحشتناکی! فهمیدم سرما خورده‌ام. تمام شب را بیرون خوابیده بودم و به شدت سرما خورده بودم. به ساعت دیواری بالای تلویزیون نگاه کردم. ساعت ۸/۳۰ بود. مادرم ساعت ۹ به خانه برمی‌گشت. پس فهمیدم هنوز تنها هستم. خیلی سریع فکرم را به سمت مدرسه سوق دادم. اصلاً دلم نمی‌خواست دوباره واقعهٔ ترسناک دیشب را مرور کنم. به طبقه بالا رفتم در آینهٔ راهرو چشمم به خودم افتاد. قیافه‌ام افتضاح بود! وسط موهای ژولیده‌ام پر از شاخ و برگ بود! و مورچهٔ له‌شده‌ای روی بازویم بود.
به یک دوش آب گرم احتیاج داشتم. این بهانهٔ خوبی بود برای اینکه به مدرسه نروم. اما اصلاً نمی‌خواستم حتی فقط نیم ساعت دیگر در این خانهٔ روح‌زده تنها بمانم. پس یونیفرمم را به تن کردم و به سمت مدرسه به راه افتادم.
8
خانوم دکتر، حالش چطوره؟...
-روزبه روز داره بهتر می‌شه. فکر کنم به زودی سلامتیشو به طور کامل به دست بیاره...
-آه واقعاً؟ خیلی ممنونم خانوم دکتر...
-خواهش می‌کنم. من باید برم به اورژانس و باید...
-آهای خانوم فرهادی؟
هان؟ بله؟
-کجایی؟ اصلاً حواست به درس نیست.
-ببخشید. می‌تونم چند لحظه برم بیرون؟
- زود برگرد. می‌خوام نکتهٔ مهمی رو در مورد این درس بگم.
-چشم.
چشمان همهٔ بچه‌ها مرا می‌کاوید. خجالت‌زده از کلاس بیرون آمدم. در حیاط مدرسه احساس بهتری داشتم. مقداری آب نوشیدم و روی نیمکتی زیر درخت افرا نشستم.
چرا آن زن و مرد دست از سر من برنمی‌دارند؟ آن‌ها حتماً با اتفاق دیشب رابطه‌ای دارند. آن دختر- خود من- چه‌طور به آنجا آمد؟ من همهٔ درها را بسته بودم. از این گذشته، چرا فقط من این صداها را می‌شنوم؟ چرا حس می‌کنم آن‌ها را دوست دارم؟ نه! من به دو شیطان اهریمنی که قصد دارند مرا بترسانند علاقه‌ای ندارم! ولی نه، نمی‌دانم. فکر می‌کنم شاید قبلاً خانواده‌ای در خانهٔ ما زندگی می‌کردند که الآن مرده‌اند و روحشان در آنجا سرگردان است.
ناگهان سنگینی نگاه شخصی را حس کردم.سرم را بالا گرفتم.یکی از همکلاسی هایم بود.
-چی کار می‌کنی خاطره؟ نیم ساعته اینجایی!خانوم سهرابی داره از عصبانیت منفجر می‌شه!
-هان؟ الآن میام.
دلم نمی‌خواست افکارم بی‌سروته باقی بمانند. افکارم را جمع‌بندی کردم و تصمیم نهایی را گرفتم: با آن ارواح مبارزه می‌کنم.
9
حدود ساعت دو بعدازظهر بود که به خانه رسیدم. وارد خانه شدم و کوله‌پشتی‌ام را روی مبل پرت کردم.
سلااام؟ مامان؟ مامان؟
-هان؟
صدای مادرم را از طبقهٔ بالا شنیدم.
-سلام. خوبی؟
-آره!چه بویی!
-از بوی قورمه‌سبزی سوخته بهتره. نه؟
وای نه! مامان فهمیده بود. دیشب یادم رفت آثار جنایت یعنی قابلمه را تمیز کنم.
-اِه... منظورم آینه که چه بوی خوبی! قیمه؟
-آره. راستی برق نداریم.-
-آره می‌دونم. دیشب...
نه! نباید راجع به اتفاق دیشب به مادرم حرفی می‌زدم. آن وقت حتماً فکر می‌کرد من دیوانه‌ام! مادر با نگرانی چند پله را طی کرد و از وسط راه‌پله پرسید: دیشب چی؟ دیشب هم برق نبود؟ - اِه چرا! خواست بگم... دیشب من... من دیشب سرما خورده‌ام
-واقعاً؟ دیدم صدات مثل غول بیابونی شده. بذار ببینم...
مامان راه‌پله را طی کرد و دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت.
-اوووم تب هم داری. شاید بهترباشه فردا نری مدرسه.
10
ساعت از پنج بعدازظهر گذشته بود، اما پری و مینو هنوز نیامده بودند. ما همیشه این کار را می‌کنیم. تقریباً ماهی یک بار به نوبت همگی در خانهٔ یک نفرمان جمع می‌شویم و از جمع دوستانه مان لذت می‌بریم. نازَک باید به دندانپزشکی می‌رفت و گفت که نمی‌آید.
بالاخره با ۴۰ دقیقه تأخیر مینو و پری به خانهٔ ما رسیدند. اول مینو وارد شد.
-سلام. ببخشید دیر شد. راستی مامانتم هستن؟ در حالی که برای دست‌دادن به سمتش می‌رفتم گفتم: -سلام. نه مامانم نیست. سر کاره. بیا تو. پس پری کجاست؟
-من اینجام. سلام.
-سلام. خوبی؟ بیاین تو.
-ممنون. وای!!! چه خونهٔ خوشگلی! اصلاً فکر نمی‌کردم این‌طوری باشه! خیلی باحاله! شبیه قصره! مگه نه پری؟
-آره. واقعاً قشنگه. مبارک باشه خاطره.
-ممنونم! البته یه کمی ترسناکه!
-چندتا راهرو داره؟ چندتا اتاق؟
- خیلی، خیلی زیاد. بیاین بریم اتاق من. پری سقف خانه را برانداز کرد.
و به جای اینکه به ظاهر بیندیشد استحکام و قدمت خانه را تخمین زد. درست مثل همیشه. به اتاق من رفتیم. مینو گفت: وای! این اتاق عاااالیه! محشره! بالکنشو ببین! خیلی باحاله دختر! -بازم ممنون! پری نزدیک دیوار شیشه‌ای ایستاد و از پشت پنجره به ماه خیره شد. و مینو در حالی که یکی از عطرهایم را بو می‌کرد پرسید: ببینم وقتی مامانت شب‌کاره، تو توی این خونهٔ بزرگ چی‌کار می‌کنی؟
-دیگه عادت کردم.نه! اصلاً عادت نکرده بودم. هنوز هم آن خاطرهٔ وحشتناک در ذهنم بود. و امشب هم بعد از رفتن مینو و پری تا صبح در خانه تنها بودم. اصلاً دلم نمی‌خواست بروند. اما به هر حال آن‌ها به خانواده‌هایشان قول داده بودند که رأس ساعت ۹ به خانه‌شان برگردند.
مینو روی تخت نشست، آهی کشید و در فکر فرو رفت. کاملاً مشخص بود که آرزو می‌کرد جای من در این خانه زندگی کند. گفتم: اگه دوست دارین بریم روی بالکن. هرچند هوا یه کمی سرده!
-مشکلی نیست؛ بریم.
مینو و پری را تا روی بالکن همراهی کردم. سپس به آشپزخانه رفتم و با چند تکه کیک شکلاتی به همراه چای و سوسیس‌هایی که از قبل آماده کرده بودم به طبقهٔ بالا روی بالکن برگشتم.
مینو و پری در حال صحبت‌کردن در مورد امتحان ریاضی پس‌فردا بودند. با لبخند گفتم: بفرمایید!
مینو گفت: آخ جون! همون کیک شکلاتی که دوست دارم! دختر تو معرکه‌ای! همیشه منو خوشحال می‌کنی.
-بی‌خیال؛ قابلی نداره!
پری که خیلی باوقار روی صندلی نشسته بود، با لبخند یک فنجان چای را برداشت. یک جرعه از آن را نوشید و گفت: طعم خاصی داره. ممنونم خاطره.
-خواهش می‌کنم! مینو در حالی که تکهٔ بزرگی از کیک شکلاتی را در دهانش می‌چپاند گفت: بچه‌ها من که خیلی می‌ترسم! بهتر نیست بریم پایین و یک فیلم تماشا کنیم؟
-نه بابا! ترسو به نظر من بهتره حتی روح‌بازی هم بکنیم! من و پری می‌شیم روح و …
-نه نه! خواهش می‌کنم! ادامه نده! توروخدا دیگه در باره‌ش چیزی نگو! من خیلی می‌ترسم.
-خیلی خب بابا شوخی کردم. اصلاً بیاین بریم تو اتاق و در مورد فردا حرف بزنیم. ها؟
-راستی همهٔ درهارو قفل کردی؟ شاید کسی برنامهٔ کاری مامانتو بدونه و فکر کنه کسی اینجا نیست.
چطور ممکنه؟ اینو نگین خانم دکتر! خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم! یه کاری کنین. نذارین بچه م از دست بره؛ خواهش می‌کنم.
باز هم همان زن. ظاهراً امشب هم باید می‌ترسیدم!
-خاطره؟ خاطره؟
مینو چند بار مرا صدا زد و گفت: خوبی؟
چند بار سرم را تکان دادم. می‌خواستم آن افکار را از خودم دور کنم.
- آره آره خوبم؛ بچه‌ها می‌گم امشبو اینجا بمونین. خیلی خوش می‌گذره. شامم پیتزا سفارش می‌دم. پیتزای قارچ و پنیر که همه‌مون هم دوست داریم. ها؟
پری گفت: پیتزای قارچ و پنیر عالیه اما من دارم روی برنامهٔ کامپیوتری جدیدم کار می‌کنم. باید تا فردا تمومش کنم.
-منم نمی‌تونم بمونم. همین الآن هم به زور از خانواده‌ام اجازه گرفته‌م. تازه کلی تعهد برای شستن ظرفها تا دو هفته امضا کرده‌م. ولی خاطره‌جون اگه حالت خوب نیست می‌تونی امشب بیایی خونهٔ ما؟!
-نه. ممنون خوبم... فقط خواستم امشبو با هم باشیم.
یک ساعت گذشت. در این مدت من قسمتهای دیدنی خانه را به مینو و پری نشان دادم. سپس در اتاق نشیمن نشستیم و چندتا داستان ترسناک تعریف کردیم که باعث شد نفس مینو بند بیاید. البته داستانهای پری بیشتر علمی بودند تا ترسناک! ساعت حدود هفت و نیم بود و ما سرگرم صحبت بودیم که ناگهان تلفن زنگ زد و ما ساکت شدیم. گوشی را برداشتم: الو؟ بفرمایید؟
-الو؟ سلام بابایی! خوبی؟
-سلام بابا ممنونم. چه عجب یادی از ما کردی!
چند وقت بود خیلی گرفتار بودم. پشت سر هم سفر کاری داشتم. چی کار می‌کنی؟ چه خبر؟ از خونهٔ جدید راضی هستی؟
آره عالیه!
سعید چطوره؟
اونم خوبه.
فرشتهٔ عذاب من هم اونجاست؟
نه مامان سر کاره. الآنم سفرین؟
نه. آخرین سفرم هفتهٔ پیش بود. زنگ زدم هم حالتو بپرسم هم اینکه یه قرار بذاریم که ببینمت. دلم خیلی برات تنگ شده. فکر کنم از آخرین دیدارمون دو ماهی می‌گذره!
اوووم، نمی‌دونم مامان اجازه می‌ده یا نه ولی...
خودم بهش زنگ می‌زنم و اجازه می‌گیرم. بعد با هم بریم مسافرت. چطوره ها؟
عالیه خیلی عالی... ولی مدرسه رو چکارش کنیم؟
سفر بعدی من هفتهٔ دیگه‌س. دو روز هم بیشتر طول نمی‌کشه و ضمناً یکی از اون دو روز جمعه‌س و روز دیگه‌ش تعطیل رسمی!
آخ جون!
من دیگه باید برم؛ پس تا جمعه خداحافظ.
خداحافظ...
و زیر لب زمزمه کردم: خداحافظ تا جمعهٔ هفتهٔ دیگه.
ناگهان نگاهم به پری و مینو افتاد که بهت‌زده سعی داشتند از ماجرا سر در بیاورند. با خنده گفتم: هفتهٔ دیگه با بابام قرار دارم. میریم سفر.
پری گفت: اوه! خوش به حالت! و مینو گفت: سوغاتی فراموش نشه! -حتماً.
آن شب به هرسه‌ی ما خوش گذشت. ساعت هشت و چهل وپنج دقیقه هردو، هم مینو و هم پری، به خانه‌هایشان رفتند. و مرا با وحشتی هولناک که در این خانهٔ سنگی عظیم‌الجثه حاکم بود، تنها گذاشتند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد و من هم افکارم را به سمت سفری که با پدرم خواهم داشت سوق دادم. اما صحنه‌ای که صبح روز بعد دیدم، خوشی شب گذشته را کاملاً پوشاند. صحنه‌ای بسیار ترسناک و وحشت‌انگیز که شانس را برای هفت سال از من می‌گرفت. وقتی از خواب بیدار شدم، آینه‌ام روی زمین افتاده بود. با دیدن آن دهانم خشک شد. آینه شکسته بود...


تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 11:12 ق.ظ | نویسنده : | نظرات
11
در مدرسه با هیچ‌کس حرفی نزدم. به شدت افسرده بودم. اتفاقات اخیر به قدر کافی مرا ترسانده بود. اما همهٔ آن‌ها یک طرف و شکستن آینه طرفی دیگر. من واقعاً به این موضوع اعتقاد داشتم و این موضوع مرا می‌ترساند. چند بار تصمیم گرفتم این افکار را از خودم دور کنم و به خودم بقبولانم که شکستن آینه اصلاً موضوع مهمی نیست و فقط یک خرافه ی مضحک است. اما نتوانستم.
به خانه که رسیدم صندوق پستی را چک کردم. امروز باید یک نقاشی از سعید دریافت می‌کردیم. بله! نقاشی سعید داخل صندوق پستی بود. طبق معمول کوله‌پشتی‌ام را روی مبل پرت کردم و به اتاق خودم رفتم. پاکت نقاشی سعید را با شتاب باز کردم. ناگهان لبخند بر لبانم خشکید. انتظار داشتم سعید در نقاشی‌اش چیزی کشیده باشد که شکستن آینه را تکذیب کند.
اما نه! در نقاشی‌اش خودش را در حال خداحافظی با من کشیده بود. یا شاید مرا در حال خداحافظی با خانواده‌...
12
صبح جمعه با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. خیلی خوشحال بودم. بعد از خوردن یک صبحانهٔ مفصل کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و در راهرو منتظر پدرم ایستادم. ساعت حدود ۶/۳۰ بود، اما او هنوز نیامده بود. مادرم از پشت سر صدا زد: خاطره؟
-بله؟
-بابات نیومد؟
-نه هنوز.
-بیا اینارو هم با خودت ببر.
و بسته‌ای را که پر از خوراکی‌های خوشمزه بود روبه‌روی من گرفت. با خوشحالی بسته را قاپیدم. مادرم را بوسیدم و گفتم: خیلی زود برمی‌گردم.
-مواظب خودت باش. خوراکی‌هارو به اون ندی ها! همه‌ش مال خودته!
چشمانم را در حدقه چرخاندم و گفتم: چشم مامان!... صدای بوق ماشین پدرم مرا از جا پراند. دوباره مادرم را بغل کردم و بوسیدم.
-خداحافظ مامان...
-خداحافظ عزیزم. خوش بگذره. سوغاتی فراموش نشه...
-چشم.
داخل ماشین پریدم: سلام بابا!
-سلام! حاضری؟ بریم؟
-بریم...
و ما نیم ساعت بعد در جاده بودیم.
13
ساعت حدود ۵ بعدازظهر بود که با صدای پدرم بیدار شدم: خاطره؟ خاطره؟ رسیدیم!
چشمانم را باز کردم. در پارکینگ بودیم.
-کجا؟ کجا رسیدیم؟
پدر سرش را از پشت کاپوت ماشین کج کرد و با لبخند گفت: به مقصد!
اوه بله! یادم رفته بود که با پدر به سفر آمده‌ام. پدرم کاپوت را بست و دستانش را به شلوارش مالید. -خب! اینم از این. پاشو دیگه! اول بریم بازار. بعد هم می‌ریم دنبال هتل. خوبه؟
-آره. بریم.
آن شب برای همه سوغاتی خریدم. چون بقیهٔ وقت‌مان را احتمالاً در پارکهای جنگلی و مکانهای تفریحی می‌گذراندیم و دیگر به بازار نمی‌رفتیم. برای مینو سری کامل انیمیشن‌های جنگی مورد علاقه‌اش. برای پری کتابی مزخرف در مورد دانستنی‌های روز جهان و برای نازَک یک خرس خپل و صورتی. برای سعید مجموعهٔ کامل وسایل نقاشی و برای مادرم یک قلب شیشه‌ای شفاف که تقریباً به اندازهٔ قلب واقعی بود خریدم و همه را در امن‌ترین قسمت ماشین گذاشتم که بالاوپایین نپرند و از دست بروند.
14
ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه ی صبح بود و من با صدای مزخرف ساعت که برای بیدارکردن من تلاش می‌کرد بیدار شدم. اصلاً حال و حوصله نداشتم. در این دو روز کلی بهم خوش گذشته بود و حالا باید برمی‌گشتیم.
روی تخت نشستم. نگاهم به بسته‌های خالی چیپس‌های سیب‌زمینی افتاد. زمزمه‌کنان گفتم: ای کاش نمی‌خوردمشان. ناگهان پدرم با بسته‌ای پر از خوراکی وارد اتاق شد. عجب سورپرایزی! قبل از اینکه بیدار شوم پدرم تمام وسایل را جمع کرده بود. من هم اتاق را کمی مرتب کردم. سپس رأس ساعت ۵ آمادهٔ رفتن بودیم.
15
ساعت حدود۷ بود و آفتاب گرد های طلایی‌اش را روی صورتم پاشیده بود. با صدای بوق ماشین پدرم بیدار شدم. به پدرم نگاه کردم. در حالی که لبانش را می‌جوید و به جلو خم شده بود، سعی داشت از کامیون جلویی سبقت بگیرد. مثل اینکه متوجه نشد من بیدار شده‌ام. شیشهٔ ماشین را تا آخر باز کردم و اجازه دادم هوای مرطوب صبحگاهی چرخی در ماشین بزند. اطراف جاده پر از برف بود. جادهٔ واقعاً زیبایی بود. از اینکه تمام مسیر رفت را در ماشین چرت زده بودم افسوس خوردم. دستم را جلو بردم و در نور آفتاب قرار دادم. گرمای آفتاب حس خوبی به من می‌داد. پدرم همچنان که فرمان ماشین را دودستی چسبیده بود و به جلو نگاه می‌کرد، گفت: بیدار شدی؟ خوبه! برات کیک شکلاتی و آب پرتقال گرفتم.
میلی به خوردن صبحانه نداشتم. به جلو نگاه کردم. به پشت کامیون.
جمله‌ای را که پشتش نوشته شده بود خواندم: «سکوتم از رضایت نیست. دلم اهل شکایت نیست.» با خودم فکر کردم عجب جملهٔ مزخرفی. پدرم بالأخره موفق شد از کامیون سبقت بگیرد. با خوشحالی فکر کردم: چه خوب شد دیگه چشمم به اون جملهٔ مسخره نمی‌افته! ولی صبر کنید،... یک جای کار اشکال داشت. یک ماشین غول‌ پیکر مشکی از روبه‌رویمان می‌آمد. دیگر دیر شده بود. خوب می‌دیدم که راننده‌اش کنترلش را از دست داده و با دهانی باز و چشمانی حیرت‌زده به ما نگاه می‌کرد؛ درست مثل من و پدرم. ناگهان یادم آمد کمربندم را نبسته‌ام. با فریادی بی‌انتها و تهی از هرگونه امید به پدرم التماس کردم که نگذارد بمیرم. اما دیگر دیر شده بود. ماشینها با صدای گوشخراشی به هم برخورد کردند. از شیشهٔ کاملاً باز کنارم به بیرون پرت شدم. صدای بوق ماشینها را می‌شنیدم و صدای پدرم را که صدایم می‌زد: خاطره! نه!
روی آهنهای کنار جاده افتادم و از دره به پایین پرت شدم. روی سنگهای سخت و تیز غلت می‌خوردم و تیزی‌شان در بدنم فرو می‌رفت. بالأخره ته دره متوقف شدم. آنجا تنها بودم. گوش دادم. از دور صدای عقابی می‌آمد. قلب بلوری که همراه من از ماشین به بیرون پرت شده بود جلوی چشمانم شکست. آه... چه سرنوشتی. سپس آخرین نگاهم را به آسمان صاف انداختم و به خورشید. همه چیز آرام بود و بعد از چند لحظه... من نیز آرام شدم...
16
...فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکَّلینَ...
آیات قرآن با صوتی زیبا. این صدای همان زن آشنا بود. آرام چشمانم را باز کردم. کاشیهای سبزرنگ یک‌به‌یک جلوی چشمانم نقش گرفتند.
-بابا؟
صدایم گرفته و ترحم‌انگیز بود. بر خلاف انتظارم صدای آن زن را شنیدم که گفت: هان؟ باران؟ باران! عزیزم!
-بابا؟
-پدرت همین جاست.همین جاست!خدایا باورم نمیشه!پرستار؟پرستار؟
چرا آن زن دست برنمی‌داشت؟ همیشه هروقت صدایش را می‌شنیدم، بعد از اینکه حرفی به زبان می‌آوردم، صدایش قطع می‌شد. اما این بار همچنان حرف می‌زد. به سمت صدا برگشتم. با تمام حیرت دیدم زنی گریان و البته متبسم به من نگاه می‌کند.
-خوبی عزیزم؟خوبی؟
-تو کی هستی؟
-چی؟ منم! مامان! اشکال نداره. کم‌کم یادت می‌یاد. پرستار! پرستار!...
-چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ پدرم کجاست؟
-الآن می‌یاد.
از بالای شانهٔ آن زن دیدم مردی چاق و کوتوله که موهای فرفری داشت وارد اتاق شد. با دیدن من چشمانش گشاد شد وتلفن همراهش از دستش افتاد
-باران!خدایا شکرت!
به سمتم دوید و کنار تختم زانو زد.
-خوبی؟خوبی؟جاییت درد نمی کنه؟ها؟
آن‌ها همان صداها بودند اما حالا می‌توانستم ببینمشان. آن‌ها چه کسانی هستند؟ برایم مهم نبود. می‌خواستم پدرم را ببینم. بی‌توجه به گریه‌های آن دو دوباره زمزمه کردم:
-بابا؟
ناگهان آن مرد خپل با لبخند و مهربانی گفت: بله؟ بله عزیزم؟
دوباره کلمه‌کلمه و شمرده و آرام گفتم: من بابامو می‌خوام! می‌فهمید؟
آن زن گفت: اشکالی نداره! کم‌کم خوب می‌شی!
با فریاد تأکید کردم: من بابامو می‌خوام!
-خب! من اینجام.
علت گریه‌ها و حرفهایشان را نمی‌فهمیدم. آن زن گفت: پس چرا این پرستار نمیاد؟من می‌رم دکترو بیارم. این یه معجزه‌س! یه معجزه!
دلم می‌خواست به دنبال پدرم بگردم. چند بار سعی کردم از جایم بلند شوم. اما انگار بدنم قفل شده بود. خیلی سنگین بودم. رویم را به طرف پنجره چرخاندم و بی‌توجه به گریه‌های آن دو به ماه کامل خیره شدم. سرگردان بودم. من در بیمارستانم. اما چرا آن دو مرا فرزند خود می‌دانند؟ چرا پدرم اینجا نیست؟
ناگهان دلم گرفت و اشک از چشمانم سرازیر شد.
17
با صدای باران که بی‌وقفه به پنجره می‌کوبید بیدار شدم.به اطرافم نگریستم. آن زن سرش را روی تخت من گذاشته و خوابیده بود. مردک چاق هم خروپف‌کنان روی صندلی روبه‌روی من چرت می‌زد. به ساعت نگاه کردم. عقربه‌ها ساعت ۱۲ نیمه‌شب را نشان می‌دادند. به بیرون خیره شدم.
در حالی که به باران نگاه می‌کردم فکر کردم: چرا آن‌ها مرا باران صدا می‌زنند؟ در همین افکار بودم که حضور پرستاری را حس کردم. نمی‌دانستم چرا،‌ اما چشمانم را بستم و وانمود کردم خواب هستم. پرستار بعد از چند دقیقه وارسی‌کردن من از اتاق بیرون رفت. قرار بود فردا به خانه برگردم. نمی‌دانم با چه کسی و به چه خانه‌ای. خیلی خسته بودم، خیلی.
و سپس به خوابی عمیق فرو رفتم.
18
-ولی من می‌خوام بابای خودمو ببینم! چرا نمی‌فهمید! شما کی‌هستین! بذارین با بابام حرف بزنم.
-خب بگو عزیزم من گوش می‌دم.
-تو پدر من نیستی!
دو پرستار باشتاب وارد اتاق شدند.
-چی شده؟این همه سر و صدا برای چیه؟
آن زن گفت: هیچی هیچی! من آرومش می‌کنم. شما بفرمایید.
-خواهش می‌کنم رعایت کنید.
-چشم چشم!... باران جان! عزیزم بذار برات توضیح بدم.
-نمی‌خوام بشنوم.
آن مرد چاق با اعتراض و غر و لند گفت: اَه! من می‌رم تو ماشین! منتظرم.
-باشه ما هم الآن می‌یایم.
زن نفسی عمیق کشید و به من گفت: خیلی خب معجزهٔ زیبا! می‌خوام خوب به حرفام گوش بدی. ببین عزیزم ما حدود ۹ ماه پیش تو راه برگشت از مسافرت عید یک تصادف خیلی وحشتناک کردیم. تو توی اون تصادف به شدت مجروح شدی و تا دیشب تو کما بودی. من هم دستم شکست و پدرت هم دو ماه تو کما بود. اما خدارو شکر سعید طوریش نشد.
-چی؟گفتی سعید؟اون کیه؟
-اشکالی نداره. هر سؤالی که بپرسی من جواب می‌دم. بعد از هشت ماه کما ممکنه چیزی یادت نیاد. البته دکترها هم مطمئن نیستن، اما میگن شاید تو حافظه‌تو از دست داده باشی، بگذریم، سعید برادرته. هشت سالشه و …
-می‌خوام ببینمش!همین حالا.
-باشه وقتی رسیدیم خونه می‌بینیش.
داستان مزخرف آن زن برایم هیچ اهمیتی نداشت. سعید تنها کسی بود که می‌توانستم با او حرف بزنم. به هر حال تصمیم گرفتم داستان مسخرهٔ آن زن را گوش کنم.
-توی این ۸ ماه من و پدرت هر روز بهت سر می‌زدیم، اما سعید نمی‌تونست زیاد بیاد. می‌دونی که اون می‌ره مدرسه. راستی نگران مدرسه‌ت هم نباش. هر وقت حالت کاملاً خوب شد می‌تونی درست رو دوباره شروع کنی. کجا بودم... آهان! داشتم می‌گفتم این هشت ماه خیلی به ما سخت گذشت. دکترا گفته بودن دیگه امیدی به تو نیست. ولی من اجازه ندادم اونا در موردت این‌طوری حرف بزنن. درست طبق قولی که داده بودم.
ناگهان جمله‌ای آشنا در ذهنم نقش بست: تو حالت خوب می‌شه، مطمئن باش عزیزم. اونا می‌گن دیگه امیدی به تو نیست، اما نگران نباش، من و پدرت اجازه نمی‌دیم اونا در موردت این‌طوری حرف بزنن. قول می‌دم.
نه! نمی‌توانستم این را قبول کنم! به هیچ وجه. بی‌اختیار گریه کردم. نمی‌توانستم قبول کنم ۱۷سال زندگی شیرینم تنها رؤیایی بوده که در این ۸ ماه در کما دیده‌ام. مادرم، پدرم، سعید، مینو، پری و نازَک، همه و همه فقط یک خاطره بوده‌اند. درست مثل خود من. خاطره، خاطرهٔ باران است.
حالا من تنها هستم. کاش می‌شد این خواب بود و آن زندگی واقعیت. کاش هرگز به هوش نمی‌آمدم. نمی‌توانستم آن زن را به جای مادر مهربانم قبول کنم. ای کاش کسی بود که می‌توانست مرا به آن دنیای مجازی برگرداند.
ناگهان ذهنم جرقه زد و امیدی از درونم مرا به یاد سعید انداخت. شتاب‌زده گفتم: بریم پیش سعید! خواهش می‌کنم خانوم! لطفاً!
-باشه. باشه. فقط به من بگو مامان. باشه؟
-هان؟ خب... مامان.
-آفرین عزیزم.
19
در راه برگشت از بیمارستان چند بار آرزو کردم که وقتی به خانه می‌رسیم، خانهٔ غول‌آسا و بزرگ خودمان را روبه‌رویم ببینم. اما این‌طور نشد، بر خلاف آرزوهایم، وارد خانه‌ای کوچک و نوساز شدیم. سعید در را باز کرد.
با دیدن من ناگهان چشمانش برق زدند! آه بله! سعید! سعید عزیزم.اما در او هیچ اثری از معلولیت ذهنی نبود. برادر کوچکم را در آغوش گرفتم و خوب براندازش کردم.
-خودتی سعید؟ آره؟ خودتی؟ حالت خوبه؟
-آره! تو خوبی؟ خدایا!باور نمیکنم که حالت خوب شده باران!
چی؟ باران؟ قلبم شکست! او هم مرا نمی‌شناخت. سعید عزیزم. برادر مهربانم چقدر فرق کرده بود. او مرا نمی‌شناخت. سعید آخرین امیدم را تباه ساخت.
20
در اتاق زشت و مسخرهٔ صورتی‌رنگی که به گفتهٔ به اصطلاح مادرم اتاق من است نشسته بودم. افسرده و غمگین به دنبال راه حلی برای مشکلم می‌گشتم. آهان فهمیدم من می‌توانم به دوستانم زنگ بزنم!
تلفن را از میز روبه‌رویم قاپیدم و شمارهٔ مینو را گرفتم. بعد از چند ثانیه مردی گوشی را برداشت.
-شرکت حمل و نقل، بفرمایید.
-چی؟شرکت حمل و نقل؟
-بله؟
-اِه. ببخشید. می‌شه شمارهٔ اونجارو بگید؟
-مارو گرفتی خانوم؟
و ارتباط قطع شد.شماره‌ای را که گرفته بودم نگاه کردم. خودش بود. شمارهٔ مینو. فکر کردم به پری و نازَک زنگ بزنم. شاید آن‌ها جواب بدهند. اما متأسفانه این‌طور نشد. هردو شماره اشتباه بود. آهی کشیدم و به تلفن خیره ماندم. ناگهان فکری به ذهنم رسید. به خانه‌مان می‌روم. همان خانهٔ قدیمی در بالای شهر. به ساعت نگاه کردم. نزدیک ۷ بعدازظهر بود. سپس نگاهم به سمت یک در، در اتاقم رفت که رو به حیاط باز می‌شد. لباس‌هایم را عوض کردم و تصمیم گرفتم بی‌اطلاع از خانه خارج شوم. به آدرس خانه‌مان رفتم.
در کوچه تمام خاطراتم را با نازَک، پری و مینو مرور کردم. چه روزگار خوبی بود. ناگهان خودم را در مقابل خانه‌ای بزرگ یافتم، خانه‌ای که دهها و صدها در و پنجره داشت. خودش بود. اما می‌دانستم که این آخرین امیدم است و کمی نگران بودم. با تردید انگشتم را روی زنگ فشردم.
-بله؟
آه! خدای من! این صدای پدرم بود.
-اِه! می‌شه بیاین بیرون؟
پدرم گوشی را گذاشت و بعد از مدت کوتاهی در حالی که دکمه‌های پیراهنش را می‌بست و زیرپوش آبی‌اش را از من پنهان می‌کرد، در را باز کرد. از خوشحالی فریاد کشیدم و به سمتش یورش بردم.
-بابا!
اما در کمال تعجب دیدم که پدرم خود را کنار کشید و زیر لب زمزمه کرد: استغفرا...! و در حالی که با دقت مرا برانداز می‌کرد گفت:
-سودابه؟ سودابه؟ بیا ببین این خانوم چی‌کار داره.
چی؟ سودابه؟ مادرم! مادر عزیزم. بله! خودش بود. او با لبخند از پدرم پرسید:
-چی شده فرهاد؟
-مامان! شمایید؟
پریدم بغل مادرم. دلم می‌خواست تا آخر عمر بغلش باقی بمانم. از اینکه پدر و مادرم را دوباره با هم می‌دیدم شدیداً خوشحال بودم. آن‌ها با هم زندگی می‌کردند!
-عزیزم؟ کمکی از من برمیاد؟ مشکلی برات پیش اومده؟
-چی؟ منم خاطره!
-خاطره؟ اسم قشنگیه. مینو مامان؟ خاطره دوست توئه؟
-خاطره؟ نمی‌شناسم.
صدای مینو بود! سرم را کج کردم و به داخل خانه نگاه کردم. بله! مینو بود. مینو همراه پری و نازَک. به سمتشان دویدم: مینو! نازَک! پری! منم خاطره!
نازَک فریاد زد: نه! این دخترو بیرون کنید! ممکنه دزد باشه. ببینید! اون اسم همه‌مونو می‌دونه. به نظر من که خطرناکه!
با خودم فکر کردم: نازَک در دنیای واقعی هم لوس است!
مینو همان پیراهن روز تولدش را به تن داشت و موهایش را به همان حالت بسته بود؛ مدلی که من آن را تأیید کرده بودم. و حالا او مرا نمی‌شناخت... کیک شکلاتی نیم‌خورده‌ای روبه‌رویشان روی میز قرار داشت. حالا مینو به آرزویش رسیده است. او در این خانه زندگی می‌کند و اینجا جای من نیست. من حتی یک خاطره هم نیستم.
مادرم گفت: عزیزم کمکی از من برمیاد؟
-نه ممنونم. فقط می‌خوام یه مدت کوتاه اینجا باشم. می‌رم تو باغ تا مزاحم نباشم.
چشمان حیرت‌زدهٔ همه مرا کاوید. احتمالاً همه تعجب کرده بودند از اینکه می‌دانم این خانه باغ دارد.
20
در اتاق زشت و مسخرهٔ صورتی‌رنگی که به گفتهٔ به اصطلاح مادرم اتاق من است نشسته بودم. افسرده و غمگین به دنبال راه حلی برای مشکلم می‌گشتم. آهان فهمیدم من می‌توانم به دوستانم زنگ بزنم!
تلفن را از میز روبه‌رویم قاپیدم و شمارهٔ مینو را گرفتم. بعد از چند ثانیه مردی گوشی را برداشت.
-شرکت حمل و نقل، بفرمایید.
-چی؟شرکت حمل و نقل؟
-بله؟
-اِه. ببخشید. می‌شه شمارهٔ اونجارو بگید؟
-مارو گرفتی خانوم؟
و ارتباط قطع شد.شماره‌ای را که گرفته بودم نگاه کردم. خودش بود. شمارهٔ مینو. فکر کردم به پری و نازَک زنگ بزنم. شاید آن‌ها جواب بدهند. اما متأسفانه این‌طور نشد. هردو شماره اشتباه بود. آهی کشیدم و به تلفن خیره ماندم. ناگهان فکری به ذهنم رسید. به خانه‌مان می‌روم. همان خانهٔ قدیمی در بالای شهر. به ساعت نگاه کردم. نزدیک ۷ بعدازظهر بود. سپس نگاهم به سمت یک در، در اتاقم رفت که رو به حیاط باز می‌شد. لباس‌هایم را عوض کردم و تصمیم گرفتم بی‌اطلاع از خانه خارج شوم. به آدرس خانه‌مان رفتم.
در کوچه تمام خاطراتم را با نازَک، پری و مینو مرور کردم. چه روزگار خوبی بود. ناگهان خودم را در مقابل خانه‌ای بزرگ یافتم، خانه‌ای که دهها و صدها در و پنجره داشت. خودش بود. اما می‌دانستم که این آخرین امیدم است و کمی نگران بودم. با تردید انگشتم را روی زنگ فشردم.
-بله؟
آه! خدای من! این صدای پدرم بود.
-اِه! می‌شه بیاین بیرون؟
پدرم گوشی را گذاشت و بعد از مدت کوتاهی در حالی که دکمه‌های پیراهنش را می‌بست و زیرپوش آبی‌اش را از من پنهان می‌کرد، در را باز کرد. از خوشحالی فریاد کشیدم و به سمتش یورش بردم.
-بابا!
اما در کمال تعجب دیدم که پدرم خود را کنار کشید و زیر لب زمزمه کرد: استغفرا...! و در حالی که با دقت مرا برانداز می‌کرد گفت:
-سودابه؟ سودابه؟ بیا ببین این خانوم چی‌کار داره.
چی؟ سودابه؟ مادرم! مادر عزیزم. بله! خودش بود. او با لبخند از پدرم پرسید:
-چی شده فرهاد؟
-مامان! شمایید؟
پریدم بغل مادرم. دلم می‌خواست تا آخر عمر بغلش باقی بمانم. از اینکه پدر و مادرم را دوباره با هم می‌دیدم شدیداً خوشحال بودم. آن‌ها با هم زندگی می‌کردند!
-عزیزم؟ کمکی از من برمیاد؟ مشکلی برات پیش اومده؟
-چی؟ منم خاطره!
-خاطره؟ اسم قشنگیه. مینو مامان؟ خاطره دوست توئه؟
-خاطره؟ نمی‌شناسم.
صدای مینو بود! سرم را کج کردم و به داخل خانه نگاه کردم. بله! مینو بود. مینو همراه پری و نازَک. به سمتشان دویدم: مینو! نازَک! پری! منم خاطره!
نازَک فریاد زد: نه! این دخترو بیرون کنید! ممکنه دزد باشه. ببینید! اون اسم همه‌مونو می‌دونه. به نظر من که خطرناکه!
با خودم فکر کردم: نازَک در دنیای واقعی هم لوس است!
مینو همان پیراهن روز تولدش را به تن داشت و موهایش را به همان حالت بسته بود؛ مدلی که من آن را تأیید کرده بودم. و حالا او مرا نمی‌شناخت... کیک شکلاتی نیم‌خورده‌ای روبه‌رویشان روی میز قرار داشت. حالا مینو به آرزویش رسیده است. او در این خانه زندگی می‌کند و اینجا جای من نیست. من حتی یک خاطره هم نیستم.
مادرم گفت: عزیزم کمکی از من برمیاد؟
-نه ممنونم. فقط می‌خوام یه مدت کوتاه اینجا باشم. می‌رم تو باغ تا مزاحم نباشم.
چشمان حیرت‌زدهٔ همه مرا کاوید. احتمالاً همه تعجب کرده بودند از اینکه می‌دانم این خانه باغ دارد.
21
داخل محوطهٔ گلهای وحشی شدم و روی تاب نشستم. در حالی که تاب می‌خوردم به برگهای زرد زیر پایم نگاه می‌کردم. درست همرنگ سرنوشت من بودند. زرد و بی‌روح. ناامیدی کامل مرا احاطه کرده بود و روحم را آزار می‌داد. اما در باغ قلبم هنوز تک‌گلی از شادی وجود داشت. شادی حاصل از سلامتی سعید و باهم‌بودن پدر و مادر عزیزم.
صدای پایی از پشت سرم شنیدم، اما برایم مهم نبود. هیچ چیز برایم مهم نبود. و سپس دستی را روی شانه‌ام احساس کردم.صدایی لرزان پرسید:
-نازَک؟ خودتی. نه؟ نازَک؟
به سمت صدا برگشتم و با چهره‌ای سرد و تهی از هرگونه احساس، چه خشم، چه نفرت و چه عشق، به خودم، خاطرهٔ باران خیره شدم. و سپس خاطرهٔ من با جیغی بی‌انتها و آکنده از وحشت نقش بر زمین شد و برگی زرد روی صورت رنگ‌پریده‌اش افتاد...
                                                         پایان



تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391 | 08:34 ب.ظ | نویسنده : | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.