تبلیغات
افسانک - قسمت دوم من خاطره‌ام(داستان۲)
11
در مدرسه با هیچ‌کس حرفی نزدم. به شدت افسرده بودم. اتفاقات اخیر به قدر کافی مرا ترسانده بود. اما همهٔ آن‌ها یک طرف و شکستن آینه طرفی دیگر. من واقعاً به این موضوع اعتقاد داشتم و این موضوع مرا می‌ترساند. چند بار تصمیم گرفتم این افکار را از خودم دور کنم و به خودم بقبولانم که شکستن آینه اصلاً موضوع مهمی نیست و فقط یک خرافه ی مضحک است. اما نتوانستم.
به خانه که رسیدم صندوق پستی را چک کردم. امروز باید یک نقاشی از سعید دریافت می‌کردیم. بله! نقاشی سعید داخل صندوق پستی بود. طبق معمول کوله‌پشتی‌ام را روی مبل پرت کردم و به اتاق خودم رفتم. پاکت نقاشی سعید را با شتاب باز کردم. ناگهان لبخند بر لبانم خشکید. انتظار داشتم سعید در نقاشی‌اش چیزی کشیده باشد که شکستن آینه را تکذیب کند.
اما نه! در نقاشی‌اش خودش را در حال خداحافظی با من کشیده بود. یا شاید مرا در حال خداحافظی با خانواده‌...
12
صبح جمعه با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. خیلی خوشحال بودم. بعد از خوردن یک صبحانهٔ مفصل کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و در راهرو منتظر پدرم ایستادم. ساعت حدود ۶/۳۰ بود، اما او هنوز نیامده بود. مادرم از پشت سر صدا زد: خاطره؟
-بله؟
-بابات نیومد؟
-نه هنوز.
-بیا اینارو هم با خودت ببر.
و بسته‌ای را که پر از خوراکی‌های خوشمزه بود روبه‌روی من گرفت. با خوشحالی بسته را قاپیدم. مادرم را بوسیدم و گفتم: خیلی زود برمی‌گردم.
-مواظب خودت باش. خوراکی‌هارو به اون ندی ها! همه‌ش مال خودته!
چشمانم را در حدقه چرخاندم و گفتم: چشم مامان!... صدای بوق ماشین پدرم مرا از جا پراند. دوباره مادرم را بغل کردم و بوسیدم.
-خداحافظ مامان...
-خداحافظ عزیزم. خوش بگذره. سوغاتی فراموش نشه...
-چشم.
داخل ماشین پریدم: سلام بابا!
-سلام! حاضری؟ بریم؟
-بریم...
و ما نیم ساعت بعد در جاده بودیم.
13
ساعت حدود ۵ بعدازظهر بود که با صدای پدرم بیدار شدم: خاطره؟ خاطره؟ رسیدیم!
چشمانم را باز کردم. در پارکینگ بودیم.
-کجا؟ کجا رسیدیم؟
پدر سرش را از پشت کاپوت ماشین کج کرد و با لبخند گفت: به مقصد!
اوه بله! یادم رفته بود که با پدر به سفر آمده‌ام. پدرم کاپوت را بست و دستانش را به شلوارش مالید. -خب! اینم از این. پاشو دیگه! اول بریم بازار. بعد هم می‌ریم دنبال هتل. خوبه؟
-آره. بریم.
آن شب برای همه سوغاتی خریدم. چون بقیهٔ وقت‌مان را احتمالاً در پارکهای جنگلی و مکانهای تفریحی می‌گذراندیم و دیگر به بازار نمی‌رفتیم. برای مینو سری کامل انیمیشن‌های جنگی مورد علاقه‌اش. برای پری کتابی مزخرف در مورد دانستنی‌های روز جهان و برای نازَک یک خرس خپل و صورتی. برای سعید مجموعهٔ کامل وسایل نقاشی و برای مادرم یک قلب شیشه‌ای شفاف که تقریباً به اندازهٔ قلب واقعی بود خریدم و همه را در امن‌ترین قسمت ماشین گذاشتم که بالاوپایین نپرند و از دست بروند.
14
ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه ی صبح بود و من با صدای مزخرف ساعت که برای بیدارکردن من تلاش می‌کرد بیدار شدم. اصلاً حال و حوصله نداشتم. در این دو روز کلی بهم خوش گذشته بود و حالا باید برمی‌گشتیم.
روی تخت نشستم. نگاهم به بسته‌های خالی چیپس‌های سیب‌زمینی افتاد. زمزمه‌کنان گفتم: ای کاش نمی‌خوردمشان. ناگهان پدرم با بسته‌ای پر از خوراکی وارد اتاق شد. عجب سورپرایزی! قبل از اینکه بیدار شوم پدرم تمام وسایل را جمع کرده بود. من هم اتاق را کمی مرتب کردم. سپس رأس ساعت ۵ آمادهٔ رفتن بودیم.
15
ساعت حدود۷ بود و آفتاب گرد های طلایی‌اش را روی صورتم پاشیده بود. با صدای بوق ماشین پدرم بیدار شدم. به پدرم نگاه کردم. در حالی که لبانش را می‌جوید و به جلو خم شده بود، سعی داشت از کامیون جلویی سبقت بگیرد. مثل اینکه متوجه نشد من بیدار شده‌ام. شیشهٔ ماشین را تا آخر باز کردم و اجازه دادم هوای مرطوب صبحگاهی چرخی در ماشین بزند. اطراف جاده پر از برف بود. جادهٔ واقعاً زیبایی بود. از اینکه تمام مسیر رفت را در ماشین چرت زده بودم افسوس خوردم. دستم را جلو بردم و در نور آفتاب قرار دادم. گرمای آفتاب حس خوبی به من می‌داد. پدرم همچنان که فرمان ماشین را دودستی چسبیده بود و به جلو نگاه می‌کرد، گفت: بیدار شدی؟ خوبه! برات کیک شکلاتی و آب پرتقال گرفتم.
میلی به خوردن صبحانه نداشتم. به جلو نگاه کردم. به پشت کامیون.
جمله‌ای را که پشتش نوشته شده بود خواندم: «سکوتم از رضایت نیست. دلم اهل شکایت نیست.» با خودم فکر کردم عجب جملهٔ مزخرفی. پدرم بالأخره موفق شد از کامیون سبقت بگیرد. با خوشحالی فکر کردم: چه خوب شد دیگه چشمم به اون جملهٔ مسخره نمی‌افته! ولی صبر کنید،... یک جای کار اشکال داشت. یک ماشین غول‌ پیکر مشکی از روبه‌رویمان می‌آمد. دیگر دیر شده بود. خوب می‌دیدم که راننده‌اش کنترلش را از دست داده و با دهانی باز و چشمانی حیرت‌زده به ما نگاه می‌کرد؛ درست مثل من و پدرم. ناگهان یادم آمد کمربندم را نبسته‌ام. با فریادی بی‌انتها و تهی از هرگونه امید به پدرم التماس کردم که نگذارد بمیرم. اما دیگر دیر شده بود. ماشینها با صدای گوشخراشی به هم برخورد کردند. از شیشهٔ کاملاً باز کنارم به بیرون پرت شدم. صدای بوق ماشینها را می‌شنیدم و صدای پدرم را که صدایم می‌زد: خاطره! نه!
روی آهنهای کنار جاده افتادم و از دره به پایین پرت شدم. روی سنگهای سخت و تیز غلت می‌خوردم و تیزی‌شان در بدنم فرو می‌رفت. بالأخره ته دره متوقف شدم. آنجا تنها بودم. گوش دادم. از دور صدای عقابی می‌آمد. قلب بلوری که همراه من از ماشین به بیرون پرت شده بود جلوی چشمانم شکست. آه... چه سرنوشتی. سپس آخرین نگاهم را به آسمان صاف انداختم و به خورشید. همه چیز آرام بود و بعد از چند لحظه... من نیز آرام شدم...
16
...فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکَّلینَ...
آیات قرآن با صوتی زیبا. این صدای همان زن آشنا بود. آرام چشمانم را باز کردم. کاشیهای سبزرنگ یک‌به‌یک جلوی چشمانم نقش گرفتند.
-بابا؟
صدایم گرفته و ترحم‌انگیز بود. بر خلاف انتظارم صدای آن زن را شنیدم که گفت: هان؟ باران؟ باران! عزیزم!
-بابا؟
-پدرت همین جاست.همین جاست!خدایا باورم نمیشه!پرستار؟پرستار؟
چرا آن زن دست برنمی‌داشت؟ همیشه هروقت صدایش را می‌شنیدم، بعد از اینکه حرفی به زبان می‌آوردم، صدایش قطع می‌شد. اما این بار همچنان حرف می‌زد. به سمت صدا برگشتم. با تمام حیرت دیدم زنی گریان و البته متبسم به من نگاه می‌کند.
-خوبی عزیزم؟خوبی؟
-تو کی هستی؟
-چی؟ منم! مامان! اشکال نداره. کم‌کم یادت می‌یاد. پرستار! پرستار!...
-چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ پدرم کجاست؟
-الآن می‌یاد.
از بالای شانهٔ آن زن دیدم مردی چاق و کوتوله که موهای فرفری داشت وارد اتاق شد. با دیدن من چشمانش گشاد شد وتلفن همراهش از دستش افتاد
-باران!خدایا شکرت!
به سمتم دوید و کنار تختم زانو زد.
-خوبی؟خوبی؟جاییت درد نمی کنه؟ها؟
آن‌ها همان صداها بودند اما حالا می‌توانستم ببینمشان. آن‌ها چه کسانی هستند؟ برایم مهم نبود. می‌خواستم پدرم را ببینم. بی‌توجه به گریه‌های آن دو دوباره زمزمه کردم:
-بابا؟
ناگهان آن مرد خپل با لبخند و مهربانی گفت: بله؟ بله عزیزم؟
دوباره کلمه‌کلمه و شمرده و آرام گفتم: من بابامو می‌خوام! می‌فهمید؟
آن زن گفت: اشکالی نداره! کم‌کم خوب می‌شی!
با فریاد تأکید کردم: من بابامو می‌خوام!
-خب! من اینجام.
علت گریه‌ها و حرفهایشان را نمی‌فهمیدم. آن زن گفت: پس چرا این پرستار نمیاد؟من می‌رم دکترو بیارم. این یه معجزه‌س! یه معجزه!
دلم می‌خواست به دنبال پدرم بگردم. چند بار سعی کردم از جایم بلند شوم. اما انگار بدنم قفل شده بود. خیلی سنگین بودم. رویم را به طرف پنجره چرخاندم و بی‌توجه به گریه‌های آن دو به ماه کامل خیره شدم. سرگردان بودم. من در بیمارستانم. اما چرا آن دو مرا فرزند خود می‌دانند؟ چرا پدرم اینجا نیست؟
ناگهان دلم گرفت و اشک از چشمانم سرازیر شد.
17
با صدای باران که بی‌وقفه به پنجره می‌کوبید بیدار شدم.به اطرافم نگریستم. آن زن سرش را روی تخت من گذاشته و خوابیده بود. مردک چاق هم خروپف‌کنان روی صندلی روبه‌روی من چرت می‌زد. به ساعت نگاه کردم. عقربه‌ها ساعت ۱۲ نیمه‌شب را نشان می‌دادند. به بیرون خیره شدم.
در حالی که به باران نگاه می‌کردم فکر کردم: چرا آن‌ها مرا باران صدا می‌زنند؟ در همین افکار بودم که حضور پرستاری را حس کردم. نمی‌دانستم چرا،‌ اما چشمانم را بستم و وانمود کردم خواب هستم. پرستار بعد از چند دقیقه وارسی‌کردن من از اتاق بیرون رفت. قرار بود فردا به خانه برگردم. نمی‌دانم با چه کسی و به چه خانه‌ای. خیلی خسته بودم، خیلی.
و سپس به خوابی عمیق فرو رفتم.
18
-ولی من می‌خوام بابای خودمو ببینم! چرا نمی‌فهمید! شما کی‌هستین! بذارین با بابام حرف بزنم.
-خب بگو عزیزم من گوش می‌دم.
-تو پدر من نیستی!
دو پرستار باشتاب وارد اتاق شدند.
-چی شده؟این همه سر و صدا برای چیه؟
آن زن گفت: هیچی هیچی! من آرومش می‌کنم. شما بفرمایید.
-خواهش می‌کنم رعایت کنید.
-چشم چشم!... باران جان! عزیزم بذار برات توضیح بدم.
-نمی‌خوام بشنوم.
آن مرد چاق با اعتراض و غر و لند گفت: اَه! من می‌رم تو ماشین! منتظرم.
-باشه ما هم الآن می‌یایم.
زن نفسی عمیق کشید و به من گفت: خیلی خب معجزهٔ زیبا! می‌خوام خوب به حرفام گوش بدی. ببین عزیزم ما حدود ۹ ماه پیش تو راه برگشت از مسافرت عید یک تصادف خیلی وحشتناک کردیم. تو توی اون تصادف به شدت مجروح شدی و تا دیشب تو کما بودی. من هم دستم شکست و پدرت هم دو ماه تو کما بود. اما خدارو شکر سعید طوریش نشد.
-چی؟گفتی سعید؟اون کیه؟
-اشکالی نداره. هر سؤالی که بپرسی من جواب می‌دم. بعد از هشت ماه کما ممکنه چیزی یادت نیاد. البته دکترها هم مطمئن نیستن، اما میگن شاید تو حافظه‌تو از دست داده باشی، بگذریم، سعید برادرته. هشت سالشه و …
-می‌خوام ببینمش!همین حالا.
-باشه وقتی رسیدیم خونه می‌بینیش.
داستان مزخرف آن زن برایم هیچ اهمیتی نداشت. سعید تنها کسی بود که می‌توانستم با او حرف بزنم. به هر حال تصمیم گرفتم داستان مسخرهٔ آن زن را گوش کنم.
-توی این ۸ ماه من و پدرت هر روز بهت سر می‌زدیم، اما سعید نمی‌تونست زیاد بیاد. می‌دونی که اون می‌ره مدرسه. راستی نگران مدرسه‌ت هم نباش. هر وقت حالت کاملاً خوب شد می‌تونی درست رو دوباره شروع کنی. کجا بودم... آهان! داشتم می‌گفتم این هشت ماه خیلی به ما سخت گذشت. دکترا گفته بودن دیگه امیدی به تو نیست. ولی من اجازه ندادم اونا در موردت این‌طوری حرف بزنن. درست طبق قولی که داده بودم.
ناگهان جمله‌ای آشنا در ذهنم نقش بست: تو حالت خوب می‌شه، مطمئن باش عزیزم. اونا می‌گن دیگه امیدی به تو نیست، اما نگران نباش، من و پدرت اجازه نمی‌دیم اونا در موردت این‌طوری حرف بزنن. قول می‌دم.
نه! نمی‌توانستم این را قبول کنم! به هیچ وجه. بی‌اختیار گریه کردم. نمی‌توانستم قبول کنم ۱۷سال زندگی شیرینم تنها رؤیایی بوده که در این ۸ ماه در کما دیده‌ام. مادرم، پدرم، سعید، مینو، پری و نازَک، همه و همه فقط یک خاطره بوده‌اند. درست مثل خود من. خاطره، خاطرهٔ باران است.
حالا من تنها هستم. کاش می‌شد این خواب بود و آن زندگی واقعیت. کاش هرگز به هوش نمی‌آمدم. نمی‌توانستم آن زن را به جای مادر مهربانم قبول کنم. ای کاش کسی بود که می‌توانست مرا به آن دنیای مجازی برگرداند.
ناگهان ذهنم جرقه زد و امیدی از درونم مرا به یاد سعید انداخت. شتاب‌زده گفتم: بریم پیش سعید! خواهش می‌کنم خانوم! لطفاً!
-باشه. باشه. فقط به من بگو مامان. باشه؟
-هان؟ خب... مامان.
-آفرین عزیزم.
19
در راه برگشت از بیمارستان چند بار آرزو کردم که وقتی به خانه می‌رسیم، خانهٔ غول‌آسا و بزرگ خودمان را روبه‌رویم ببینم. اما این‌طور نشد، بر خلاف آرزوهایم، وارد خانه‌ای کوچک و نوساز شدیم. سعید در را باز کرد.
با دیدن من ناگهان چشمانش برق زدند! آه بله! سعید! سعید عزیزم.اما در او هیچ اثری از معلولیت ذهنی نبود. برادر کوچکم را در آغوش گرفتم و خوب براندازش کردم.
-خودتی سعید؟ آره؟ خودتی؟ حالت خوبه؟
-آره! تو خوبی؟ خدایا!باور نمیکنم که حالت خوب شده باران!
چی؟ باران؟ قلبم شکست! او هم مرا نمی‌شناخت. سعید عزیزم. برادر مهربانم چقدر فرق کرده بود. او مرا نمی‌شناخت. سعید آخرین امیدم را تباه ساخت.
20
در اتاق زشت و مسخرهٔ صورتی‌رنگی که به گفتهٔ به اصطلاح مادرم اتاق من است نشسته بودم. افسرده و غمگین به دنبال راه حلی برای مشکلم می‌گشتم. آهان فهمیدم من می‌توانم به دوستانم زنگ بزنم!
تلفن را از میز روبه‌رویم قاپیدم و شمارهٔ مینو را گرفتم. بعد از چند ثانیه مردی گوشی را برداشت.
-شرکت حمل و نقل، بفرمایید.
-چی؟شرکت حمل و نقل؟
-بله؟
-اِه. ببخشید. می‌شه شمارهٔ اونجارو بگید؟
-مارو گرفتی خانوم؟
و ارتباط قطع شد.شماره‌ای را که گرفته بودم نگاه کردم. خودش بود. شمارهٔ مینو. فکر کردم به پری و نازَک زنگ بزنم. شاید آن‌ها جواب بدهند. اما متأسفانه این‌طور نشد. هردو شماره اشتباه بود. آهی کشیدم و به تلفن خیره ماندم. ناگهان فکری به ذهنم رسید. به خانه‌مان می‌روم. همان خانهٔ قدیمی در بالای شهر. به ساعت نگاه کردم. نزدیک ۷ بعدازظهر بود. سپس نگاهم به سمت یک در، در اتاقم رفت که رو به حیاط باز می‌شد. لباس‌هایم را عوض کردم و تصمیم گرفتم بی‌اطلاع از خانه خارج شوم. به آدرس خانه‌مان رفتم.
در کوچه تمام خاطراتم را با نازَک، پری و مینو مرور کردم. چه روزگار خوبی بود. ناگهان خودم را در مقابل خانه‌ای بزرگ یافتم، خانه‌ای که دهها و صدها در و پنجره داشت. خودش بود. اما می‌دانستم که این آخرین امیدم است و کمی نگران بودم. با تردید انگشتم را روی زنگ فشردم.
-بله؟
آه! خدای من! این صدای پدرم بود.
-اِه! می‌شه بیاین بیرون؟
پدرم گوشی را گذاشت و بعد از مدت کوتاهی در حالی که دکمه‌های پیراهنش را می‌بست و زیرپوش آبی‌اش را از من پنهان می‌کرد، در را باز کرد. از خوشحالی فریاد کشیدم و به سمتش یورش بردم.
-بابا!
اما در کمال تعجب دیدم که پدرم خود را کنار کشید و زیر لب زمزمه کرد: استغفرا...! و در حالی که با دقت مرا برانداز می‌کرد گفت:
-سودابه؟ سودابه؟ بیا ببین این خانوم چی‌کار داره.
چی؟ سودابه؟ مادرم! مادر عزیزم. بله! خودش بود. او با لبخند از پدرم پرسید:
-چی شده فرهاد؟
-مامان! شمایید؟
پریدم بغل مادرم. دلم می‌خواست تا آخر عمر بغلش باقی بمانم. از اینکه پدر و مادرم را دوباره با هم می‌دیدم شدیداً خوشحال بودم. آن‌ها با هم زندگی می‌کردند!
-عزیزم؟ کمکی از من برمیاد؟ مشکلی برات پیش اومده؟
-چی؟ منم خاطره!
-خاطره؟ اسم قشنگیه. مینو مامان؟ خاطره دوست توئه؟
-خاطره؟ نمی‌شناسم.
صدای مینو بود! سرم را کج کردم و به داخل خانه نگاه کردم. بله! مینو بود. مینو همراه پری و نازَک. به سمتشان دویدم: مینو! نازَک! پری! منم خاطره!
نازَک فریاد زد: نه! این دخترو بیرون کنید! ممکنه دزد باشه. ببینید! اون اسم همه‌مونو می‌دونه. به نظر من که خطرناکه!
با خودم فکر کردم: نازَک در دنیای واقعی هم لوس است!
مینو همان پیراهن روز تولدش را به تن داشت و موهایش را به همان حالت بسته بود؛ مدلی که من آن را تأیید کرده بودم. و حالا او مرا نمی‌شناخت... کیک شکلاتی نیم‌خورده‌ای روبه‌رویشان روی میز قرار داشت. حالا مینو به آرزویش رسیده است. او در این خانه زندگی می‌کند و اینجا جای من نیست. من حتی یک خاطره هم نیستم.
مادرم گفت: عزیزم کمکی از من برمیاد؟
-نه ممنونم. فقط می‌خوام یه مدت کوتاه اینجا باشم. می‌رم تو باغ تا مزاحم نباشم.
چشمان حیرت‌زدهٔ همه مرا کاوید. احتمالاً همه تعجب کرده بودند از اینکه می‌دانم این خانه باغ دارد.
20
در اتاق زشت و مسخرهٔ صورتی‌رنگی که به گفتهٔ به اصطلاح مادرم اتاق من است نشسته بودم. افسرده و غمگین به دنبال راه حلی برای مشکلم می‌گشتم. آهان فهمیدم من می‌توانم به دوستانم زنگ بزنم!
تلفن را از میز روبه‌رویم قاپیدم و شمارهٔ مینو را گرفتم. بعد از چند ثانیه مردی گوشی را برداشت.
-شرکت حمل و نقل، بفرمایید.
-چی؟شرکت حمل و نقل؟
-بله؟
-اِه. ببخشید. می‌شه شمارهٔ اونجارو بگید؟
-مارو گرفتی خانوم؟
و ارتباط قطع شد.شماره‌ای را که گرفته بودم نگاه کردم. خودش بود. شمارهٔ مینو. فکر کردم به پری و نازَک زنگ بزنم. شاید آن‌ها جواب بدهند. اما متأسفانه این‌طور نشد. هردو شماره اشتباه بود. آهی کشیدم و به تلفن خیره ماندم. ناگهان فکری به ذهنم رسید. به خانه‌مان می‌روم. همان خانهٔ قدیمی در بالای شهر. به ساعت نگاه کردم. نزدیک ۷ بعدازظهر بود. سپس نگاهم به سمت یک در، در اتاقم رفت که رو به حیاط باز می‌شد. لباس‌هایم را عوض کردم و تصمیم گرفتم بی‌اطلاع از خانه خارج شوم. به آدرس خانه‌مان رفتم.
در کوچه تمام خاطراتم را با نازَک، پری و مینو مرور کردم. چه روزگار خوبی بود. ناگهان خودم را در مقابل خانه‌ای بزرگ یافتم، خانه‌ای که دهها و صدها در و پنجره داشت. خودش بود. اما می‌دانستم که این آخرین امیدم است و کمی نگران بودم. با تردید انگشتم را روی زنگ فشردم.
-بله؟
آه! خدای من! این صدای پدرم بود.
-اِه! می‌شه بیاین بیرون؟
پدرم گوشی را گذاشت و بعد از مدت کوتاهی در حالی که دکمه‌های پیراهنش را می‌بست و زیرپوش آبی‌اش را از من پنهان می‌کرد، در را باز کرد. از خوشحالی فریاد کشیدم و به سمتش یورش بردم.
-بابا!
اما در کمال تعجب دیدم که پدرم خود را کنار کشید و زیر لب زمزمه کرد: استغفرا...! و در حالی که با دقت مرا برانداز می‌کرد گفت:
-سودابه؟ سودابه؟ بیا ببین این خانوم چی‌کار داره.
چی؟ سودابه؟ مادرم! مادر عزیزم. بله! خودش بود. او با لبخند از پدرم پرسید:
-چی شده فرهاد؟
-مامان! شمایید؟
پریدم بغل مادرم. دلم می‌خواست تا آخر عمر بغلش باقی بمانم. از اینکه پدر و مادرم را دوباره با هم می‌دیدم شدیداً خوشحال بودم. آن‌ها با هم زندگی می‌کردند!
-عزیزم؟ کمکی از من برمیاد؟ مشکلی برات پیش اومده؟
-چی؟ منم خاطره!
-خاطره؟ اسم قشنگیه. مینو مامان؟ خاطره دوست توئه؟
-خاطره؟ نمی‌شناسم.
صدای مینو بود! سرم را کج کردم و به داخل خانه نگاه کردم. بله! مینو بود. مینو همراه پری و نازَک. به سمتشان دویدم: مینو! نازَک! پری! منم خاطره!
نازَک فریاد زد: نه! این دخترو بیرون کنید! ممکنه دزد باشه. ببینید! اون اسم همه‌مونو می‌دونه. به نظر من که خطرناکه!
با خودم فکر کردم: نازَک در دنیای واقعی هم لوس است!
مینو همان پیراهن روز تولدش را به تن داشت و موهایش را به همان حالت بسته بود؛ مدلی که من آن را تأیید کرده بودم. و حالا او مرا نمی‌شناخت... کیک شکلاتی نیم‌خورده‌ای روبه‌رویشان روی میز قرار داشت. حالا مینو به آرزویش رسیده است. او در این خانه زندگی می‌کند و اینجا جای من نیست. من حتی یک خاطره هم نیستم.
مادرم گفت: عزیزم کمکی از من برمیاد؟
-نه ممنونم. فقط می‌خوام یه مدت کوتاه اینجا باشم. می‌رم تو باغ تا مزاحم نباشم.
چشمان حیرت‌زدهٔ همه مرا کاوید. احتمالاً همه تعجب کرده بودند از اینکه می‌دانم این خانه باغ دارد.
21
داخل محوطهٔ گلهای وحشی شدم و روی تاب نشستم. در حالی که تاب می‌خوردم به برگهای زرد زیر پایم نگاه می‌کردم. درست همرنگ سرنوشت من بودند. زرد و بی‌روح. ناامیدی کامل مرا احاطه کرده بود و روحم را آزار می‌داد. اما در باغ قلبم هنوز تک‌گلی از شادی وجود داشت. شادی حاصل از سلامتی سعید و باهم‌بودن پدر و مادر عزیزم.
صدای پایی از پشت سرم شنیدم، اما برایم مهم نبود. هیچ چیز برایم مهم نبود. و سپس دستی را روی شانه‌ام احساس کردم.صدایی لرزان پرسید:
-نازَک؟ خودتی. نه؟ نازَک؟
به سمت صدا برگشتم و با چهره‌ای سرد و تهی از هرگونه احساس، چه خشم، چه نفرت و چه عشق، به خودم، خاطرهٔ باران خیره شدم. و سپس خاطرهٔ من با جیغی بی‌انتها و آکنده از وحشت نقش بر زمین شد و برگی زرد روی صورت رنگ‌پریده‌اش افتاد...
                                                         پایان



تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391 | 08:34 ب.ظ | نویسنده : | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.