تبلیغات
افسانک - قسمت اول من خاطره‌ام(داستان۲)
            من خاطره ام                          

-این مدل چه طوره؟
-خوبه!
مینو در حالی که دسته‌ای از موهای مسی رنگ خود را بالای سرش جمع کرده بود به من خیره شده بود،هرچند مدل موی خیلی افتضاحی بود،ولی خب اگر نمی‌گفتم خوب است مینو دست بردار نبود.
مینو لبخندی زد و گفت:واقعاً؟و به سمت آینه ی پشت سرش چرخید:-هووووم...به نظر منم عالیه...اون کش موی آبی رو به من میدی خاطره؟
خم شدم و کش موی آبی که ربان های توری بلندی داشت را به مینو دادم.مینو خیلی سریع موهایش رابست،دسته ای را جلوی صورتش ریخت و دسته‌ای دیگر را بافت و از زیر موهای بسته اش گذراند.سپس به تور هایی که روی موهایش ریخته بود جلوه‌ای زیبا بخشید.خب این مدل خیلی زیبا‌تر از آنی درآمد که او اول از من پرسید.
ازآینه به من نگاه کرد و دوباره پرسید:خب،چطوره؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:عالیه مثل پرنسس ها شدی!
-واقعا؟ممنونم!
مینو تمام وسایل آرایشی اش را که روی میز ریخته بود داخل جعبه ی نقره ای رنگی چپاند و درش را بست.سپس نگاهی به ساعت دیواری بالای تخت انداخت و گفت:خب دیگه نازَک و پری هم الآن باید برسن!
وناگهان در اتاق مینو با صدای جیغ نازَک باز شد:وااااااای!تولدت مبارک عزیزم!تو مثل ماه شدی!
و بعد از گذاشتن جعبه ای صورتی رنگ روی تخت پرید بغل مینو.
پری هم بعد از نازَک وارد شد و گفت:سلام خاطره،سلام مینو.
سپس لبخندی زد و در حالی که هدیه اش را رو به مینو می‌گرفت گفت:تولدت مبارک.
و بعد نگاهی به اتاق مینو انداخت و روی صندلی کامپیوتر ولو شد.درواقع پری همیشه همین‌طور است،دختری که عاشق دوستانش و بسیار قابل اعتماد است.و البته از شوخی متنفر است!وتنها چیزی که می‌تواند لبخند را مهمان لبانش کند، تماشای دوقلوهاست.
مینو که تازه از دست نازَک خلاص شده بود،نفسی عمیق کشید و گفت:خوش اومدید بچه ها!خب...من هفده سال پیش...
-بعله!تو هفده سال پیش در روز ۶/۲۳ متولد شدی!
این یکی از ویژگی‌های ذاتی نازَک است. درواقع من از نازَک خوشم نمی‌آید! دختری لوس و مزخرف و همیشه مزاحم!
-درسته! خب، من می‌رم کیک رو بیارم!
و در حالی که مینو با شتاب به سمت در اتاقش می‌رفت، ربان آبی‌رنگ براقی که به کمرش بسته بودروی دامن حریر سفیدش این طرف و آن طرف می‌رفت. با خودم گفتم: واقعاً زیباست! بله مینو واقعاً زیباست. موهای مسی، پیشانی بلند، ابروانی کمان، چشمانی درشت، بینی کشیده و ظریف و لبانی کوچک و سرخ. او زیباترین دختری است که تا به حال دیده‌ام و مادرش حق دارد او را «پرنسس من» صدا کند! در این افکار بودم که ناگهان صدای نازَک رشتهٔ افکارم را پاره کرد.-واااای! اینو ببین! نانازی خودم! تو چقدر نازی! مال خودمی!با شنیدن صدای نازَک به سمت او برگشتم. او سعی داشت خرسی چاق و خپل را از بالای کمد پایین بکشد. و پشت سر آن مینو وارد اتاق شد:-بفرمایید این‌ام کیکی که مامانم برای تولدم پخته.
2
نگاهی به ساعت دیواری روبه‌روی تختم انداختم. ساعت از ۱۲ نیمه‌شب گذشته بود ولی من اصلاً خوابم نمی‌برد. تصمیم گرفتم به کتاب‌های درسی‌ام نگاهی بیندازم. کتاب‌های سال سوم تجربی! واقعاً وحشتناک است! اما من قصد داشتم امسال شاگرد اول بشوم! خب این یک نوع جوگیری مزمن است که در اواخر شهریور سراغ هر کس می‌آید! پشت میز مطالعه‌ام نشستم و چراغ مطالعه‌ام را روشن کردم، یکی از کتاب‌هایم را باز کردم. نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم افکارم را روی مطالب متمرکز کنم. هنوز سه‌چهار خط نخوانده بودم که ناگهان صدایی آشنا شنیدم. صدای یک مرد بود که کسی را صدا می‌زد: باران! باران؟ دخترم صدامو می‌شنوی؟ منم! بابا! چشماتو باز کن.
چند بار سرم را تکان دادم. به اطراف اتاقم نگاهی انداختم. یه کم ترسیده بودم. فکر کردم حتماً خیلی بیدار مانده‌ام. بله خیلی از شب گذشته و من هنوز بیدار بودم. و شاید بهتر...سلام عزیزم! خوبی مامان؟ می‌گن حالت خیلی بهتر شده!
حالا دیگر واقعاً ترسیده بودم. آن صدای زن خیلی آشنا بود و خیلی نزدیک به من. حس کردم آن زن درست جلوی من ایستاده ناگهان بوسه‌ای را روی گونه‌ام حس کردم. جای بوسه را لمس کردم. هیچ اثری نبود. به خودم دلداری دادم: حتماً بیش از حد بیدار مانده‌ام. بله همین‌طور است بیش از حد بیدار ماندم. به سرعت به سمت تختم شتافتم و خودم را زیر پتو قایم کردم. واقعاً ترسیده بودم.
-خداحافظ عزیزم. ما فعلاً باید بریم اما باز بهت سر می‌زنیم!
چی؟ باز هم همان مرد! این صدای چه کسی است؟ یک زن و مرد ناآشنا با صداهای آشنا! به نظرم رسید بهتر است بخوابم، فردا همه چیز روشن خواهد بود و من هم از این توهم‌ها خلاص می‌شوم. چشمانم رابستم و به خوابی عمیق و بدون رؤیا فرو رفتم.
3
یک هفته از آن شب وحشتناک گذشت و امروز روز ۱ مهر یعنی روز بازشدن مدرسه‌ها بود و من آن اتفاق وهمناک را به فراموشی سپرده بودم. ساعت هفت و بیست دقیقه بود و ما همگی در حیاط مدرسه صف بسته بودیم. مینو از پشت سرم زمزمه کرد: اه اه! ما هم باید جشن این اولی‌ها رو تحمل کنیمم نمی‌شه زودتر بریم کلاس؟ واقعاً کسل‌کننده‌اس. تماشای ذوق بچه‌اولی‌ها! از این بدتر نمی‌شد. جشن حدود ۴۵ دقیقه به طول انجامید و سپس همگی وارد کلاس‌ها شدیم. چون تعداد بچه‌های سوم تجربی کم بود، فقط یک کلاس سوم تجربی داشتیم و تنها خوبی‌اش همین بود که دیگر دغدغه‌ای برای همکلاسی‌بودن یا نبودن خودمان نداشتیم.بله این تنها ویژگی خوب این کلاس بود.کلاسی که در آخرین پیچ سالن و در تاریک ترین قسمت مدرسه واقع بود.
نازَک خیلی سریع‌تر از ما رسیده بود و چهار صندلی در سومین ردیف کلاس برای ما نگه داشته بود.من روی صندلی کنار پنجره نشستم و در دل آرزو کردم مینو کنار من بنشیند.بله!مینو کنار من نشست.درواقع من مینو را بیشتر از همه ی دوستانم دوست دارم.او صمیمی ترین دوست من از سال سوم دبستان است.
به درخت کنار پنجره خیره شده بودم.درختی با شاخه‌های لاغر و خشکیده که زرد بودن برگ هایش به ظاهر غم زده اش می افزود.یکی دوتا از شاخه‌های خشکیده اش از پنجره داخل کلاس شده بود و درست بالای سر من قرار داشت!واقعاً که عجب مدرسه ای!به نظر من این مدرسه روح زده است!
بعد از چند دقیقه با وارد شدن معلم زبان،خانم پژواک،همهمه ای که در کلاس حاکم بود قطع شد و همگی به نشانه ی احترام از جا برخاستیم.
4
حدود دو هفته از بازشدن مدرسه‌ها می‌گذشت. در راه برگشت به خانه بودم که ناگهان صدایی مرا در جا میخکوب کرد. صدای همان زن که نجواگونه و گریان می‌گفت: تو حالت خوب می‌شه. مطمئن باش عزیزم... اونا می‌گن دیگه امیدی نیست. اما نگران نباش. من و پدرت اجازه نمی‌دیم اونا در موردت این‌طوری حرف بزنند! قول می‌دم.
و سپس قطره‌ای روی دستم حس کردم. فکر کردم حتماً باران است. اما باران نبود! بله روی دستم کاملاً خشک بود. آن قطره یک قطرهٔ اشک بوده. درست است. قطرهٔ اشک همان زن خوف‌انگیز. بدون آنکه متوجه باشم در حال دویدن بودم. خیلی ترسیده بودم. هیچ زنی اطرافم نبود. هیچ‌کس اطرافم نبود. آن زن کیست؟ آن زن، آن صدای نجواگونه و آن قطره اشک؟ چنان می‌دویدم که گویی از آن صداها فرار می‌کردم. دیگر صدایی نمی‌شنیدم اما همچنان می‌دویدم. پس موضوع آن شب هم توهم نبوده! یک شبح، یک موجود اهریمنی یا یک شیطان به دنبال من است.
چشمانم را بستم و همچنان می‌دویدم که ناگهان متوجه شدم چند کوچه را به اشتباه رد کرده‌ام. اعصابم به هم ریخت. باید دوباره برمی‌گشتم. با صدای بلند گفتم: اه!
دختری که کمی دور از من ایستاده بود برگشت و با تعجب به من خیره شد. کاملاً مشخص بود که در مورد من چه فکری می‌کند! حتماً فکر می‌کند من احمق یا روانی هستم! آخر چه کسی وسط خیابان آن طوری فریاد می‌زند؟ حق داشت تعجب کند. تصمیم گرفتم آرام‌تر رفتار کنم. هنوز سه هفته بیشتر از آمدن ما به خانهٔ جدید نمی‌گذشت و دلم نمی‌خواست به عنوان یک روانی در محله شناخته شودم. پس به آن دختر لبخندی زدم و به راهم آرام و باوقار ادامه دادم. وقتی به خانه رسیدم صندوق پستی را چک کردم. یک نامه از سعید! به به! این عالیه! سعید برادر من است. ۸ سال دارد و خیلی مهربان است. متأسفانه او معلول ذهنی است و در مدرسه‌ای دور از اینجا درس می‌خواند. نامه‌های سعید در قالب نقاشی است. در‌واقع او یک نقاش ماهر است.
وارد خانه شدم و گفتم: سلام! من اومدم! و بدون آنکه منتظر جواب مادرم باشم به سرعت به اتاقم رفتم و روی تختم ولو شدم. پاکت را باز کردم. سعید در نقاشی خودش را با دوستانش در مدرسهٔ شبانه‌روزی، بسیار خوشحال کشیده بود. در‌واقع من تنها کسی بودم که خوب می‌توانستم معنی نقاشی‌های سعید را بفهمم. و این یکی به این معنا بود که همه چیز خوب است! خیلی خوشحال شدم. نقاشی سعید را به ردیف نقاشی‌های روی دیوار کنار تخت اضافه کردم. ناگهان کاغذی روی آینه توجهم را به خودش جلب کرد:
سلام عزیزم برای خانوم سهیلی مشکلی پیش اومده مجبور شدم شب‌کاری رو قبول کنم. تو دیگه بزرگ شدی! فکر کنم بتونی برای خودت شام درست کنی. خیلی مراقب باش. فردا صبح می‌بینمت. دوستت دارم، مامان.
-آه نه! خدای من! این وحشتناکه! این اولین دفعه‌ای بود که من در خانه‌ای به این بزرگی تنها می‌مانم! ناگهان یاد پدرم افتادم. خب باید بگم که پدر و مادرم حدود دو سال پیش از هم جدا شدند. این خانه هم با پول مهریهٔ مادرم خریداری شده. البته این فقط بخشی از مهریه است! آن‌ها واقعاً از هم متنفر هستند. خواستم به خانه‌ای که پدرم در آن زندگی می‌کند بروم که ناگهان به یاد آوردم که او حتماً الآن به سفر کاری رفته است. ناگهان آن زن و مرد به خاطرم آمدند! ازترس به خودم لرزیدم. دیگر واقعاً آرزو می‌کردم تنها نباشم. به مادرم تلفن کردم. یک بوق... دو بوق... سه بوق... چهار بوق... هفت بوق... و ناگهان صدای مادرم که با خمیازه گفت: هوم؟ اومدی؟ ناهارت تو یخچاله. الو؟
-الو؟ سلام مامان! مامان نمی‌شه...
-علیک سلام. معلومه که نمی‌شه! میدونی موقع نقل مکان به این خونه‌ی جدید خانوم سهیلی چقدر به جای من سر کار ایستاد!؟ خجالت بکش! دختره‌ی لوس!
و تلفن قطع شد. فهمیدم اصرار فایده‌ای ندارد. پس به طبقهٔ پایین رفتم و ناهارم را برداشتم. آشپزخانه واقعاً نامرتب بود. از وقتی به این خانه آمده‌ایم هنوز وقت نکردیم اینجا را کاملاً مرتب کنیم. شاید باور نکنید اما راهروهایی در این خانه هست که هنوز آن‌ها را ندیدم. در‌واقع این خانه بسیار بزرگتر و قدیمی‌تر از آن است که ترسم بتواند بر آن غلبه کند. این خانه چندین راهرو دارد و دهها پنجره. گاهی شبها سر و صدایشان باعث می‌شود تا صبح خوابم نبرد. پشت خانه یک باغ پر از درخت وجود دارد. اولین شبی که در اتاقم خوابیده بودم، متوجه شدم که آن باغ درست کنار اتاق من است. این واقعاً وحشتناک است! اما چون من این اتاق را بیشتر از همه دوست داشتم مجبور شدم این موضوع را نادیده بگیرم. دیوار روبه باغ اتاق من کاملاً از شیشه است و درست در وسط آن دری وجود دارد که به بالکن باز می‌شود. یک بالکن سنگی بسیار زیبا. اتاق من و مادرم کنار هم و درست به یک شکل است. به طوری که از روی بالکن اتاق من می‌توان بالکن اتاق بغلی را مشاهده کرد.
5
ساعت از ۸ شب می‌گذشت. من در حال تماشای برنامهٔ مسخرهٔ جادوگری بودم. که ناگهان صدایی از اتاق نشیمن شنیدم. به خودم دلداری دادم: حتماً صدای بازو بسته‌شدن پنجره‌هاست. اما آن صدا دوباره تکرار شد. با احتیاط و وحشت به اتاق نشیمن رفتم. به تک‌تک پنجره‌ها با دقت نگاه کردم. همگی بسته بودند. پس صدای چه چیزی بود؟ یک صدای دیگر مرا سر جا میخکوب کرد. فهمیدم صدا از باغ می‌آید. من از کلمهٔ خوف‌انگیز باغ نفرت دارم. خیلی ترسناک است. اما چاره‌ای نداشتم. نباید اجازه می‌دادم دزدی وارد خانه بشود. شاید هم کنجکاوی‌ام گل کرده بود. ولی نه! ترسم اجازه نمی‌داد به باغ بروم.حتی فکرش هم مرا می‌ترساند! تصمیم گرفتم تمام درها و پنجره‌ها را قفل کنم.
به اتاق خودم که سر زدم دوباره همان صدا آمد. صدای قژقژ بود. حالا دیگر آن را به وضوح می‌شنیدم. خیلی سریع همهٔ درها و پنجره‌ها را بستم و به آشپزخانه رفتم. تصمیم گرفتم برای خودم شام درست کنم. در یخچال را که باز کردم، متوجه شدم مقداری از قرمه‌سبزی ظهر که برای ناهار خورده بودم، باقی مانده. قابلمهٔ قلمبه را روی شعله قرار دادم تا غذا گرم شود. سپس سراغ تلویزیون رفتم. برنامهٔ جادوگری هنوز تمام نشده بود. آن برنامهٔ مزخرف حالم را به هم می‌زد! بنابراین سی‌دی موزیک را داخل دستگاه گذاشتم. چشمم به کتاب درسی‌ام که روی زمین افتاده بود خورد. به یاد آوردم که فردا امتحان دارم. آن را برداشتم و همان‌طور که موزیک پخش می‌شد، نگاهی به صفحات کتاب انداختم. اصلاً حوصلهٔ درس‌خواندن نداشتم. کتاب را بستم و پرت کردم روی مبل!!! از این کارم عذاب وجدان گرفتم. خیلی سریع کتاب را برداشتم و ازآن معذرت‌خواهی کردم. من واقعاً دیوانه‌ام!!! از این کارم خنده‌ام گرفت. ناگهان خنده‌ام قطع شد. بوی سوختنی تهوع‌آوری که در خانه به راه افتاده بود مرا آکنده از وحشت کرد.
6
پنجرهٔ آشپزخانه را باز کردم و در حالی که سرفه می‌کردم، فکر کردم: مامان حتماً منو حتماً به خاطر این کار می‌کشه!
هان؟ این صدای چه چیزی بود؟ از لابه‌لای صدای موزیک باز همان صدای قژقژ را شنیدم. دلم می‌خواست پنجره را ببندم تا از آن صدای لعنتی راحت شوم. اما نمی‌توانستم. آن وقت حتماً خفه می‌شدم! ناگهان همه جا خاموش شد. آه! نه! برق قطع شد. حالا دیگر جز صدای وزش باد، نالهٔ خانهٔ غول‌آسا و قژقژی وهم‌انگیز هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. نمی‌توانستم تمام شب آن صدای لعنتی را تحمل کنم. تصمیم گرفتم به باغ بروم و از ماجرا سر دربیاورم. پس چراغ‌قوه‌ای برداشتم و در روبه باغ را گشودم. باد خنکی وزید و باعث شد سرما در تیغهٔ پشتم بدود. وارد باغ شدم. تا حالا به آنجا نرفته بودم. الآن هم اصلاً دلم نمی‌خواست آنجا باشم. اما نیرویی مرا به سمت آن صدا جذب می‌کرد. همچنان که آهسته به سمت جلو گام برمی‌داشم، ترسم بیشتر می‌شد.حدود دو متر دیگر هم جلو رفتم و وارد محوطهٔ خالی از درخت و سرتاسر پوشیده از گلهای وحشی شدم. یک تاب درست وسط این محوطه قرار داشت. تابی که پشت به من قرار گرفته بود. جلوتر رفتم. صدای قژقژ از تاب بود. کسی روی تاب نشسته بود. خیلی می‌ترسیدم. اما باز جلوتر رفتم. نمی‌توانستم جلوی نیرویی را که مرا به سمت او جذب می‌کرد بگیرم. حالا دیگر اصلاً تحت کنترل خودم نبودم. جلوتر رفتم... و جلوتر. متوجه شدم دختری روی تاب نشسته. فکر کردم شاید نازَک است و می‌خواهد سربه‌سرم بگذارد. نمی‌دانم چرا چنین فکر احمقانه‌ای کردم. شاید این فقط یک آرزو بود. دستم را روی شانهٔ دختر گذاشتم. دلم نمی‌خواست حتی اگر یک شبح است با او در این خانهٔ بزرگ بد رفتار کنم. با صدایی لرزان پرسیدم: نازَک؟ خودتی نه؟ نازَک؟
دختر سرش را به سمت من برگرداند و با چهره‌ای سرد و تهی از هرگونه احساس، چه خشم، چه نفرت و چه عشق به من خیره شد. با چشمان سرد و بی‌روحش به من زل زده بود. گلویم خشک شد و دهانم به فریادی بی‌انتها باز شد...آن دختر نازک نبود،بلکه......خودم بودم...
7
چشمانم را باز کردم و برگ زردی را که روی صورتم افتاده بود کنار زدم. جند بار پلک زدم تا به نور خورشید عادت کنم. گرمای خورشید حس خوبی به من می‌داد. فهمیدم دیشب بعداز آن واقعهٔ وحشتناک همین جا از حال رفته‌ام. سعی کردم بلند شوم. کمرم در اثر خوابیدن روی زمین سخت درد می‌کرد. با ترس به تاب نگاهی انداختم.
الآن ساعت چند است؟ من الآن باید مدرسه باشم. خیلی سریع از جایم حرکت کردم و بدون توجه به آن تاب مسخره به سمت در ورودی اتاق نشیمن دویدم. وارد خانه شدم. صدا زدم: مامان؟ مامان؟ اومدی؟
اوه! چه صدای وحشتناکی! فهمیدم سرما خورده‌ام. تمام شب را بیرون خوابیده بودم و به شدت سرما خورده بودم. به ساعت دیواری بالای تلویزیون نگاه کردم. ساعت ۸/۳۰ بود. مادرم ساعت ۹ به خانه برمی‌گشت. پس فهمیدم هنوز تنها هستم. خیلی سریع فکرم را به سمت مدرسه سوق دادم. اصلاً دلم نمی‌خواست دوباره واقعهٔ ترسناک دیشب را مرور کنم. به طبقه بالا رفتم در آینهٔ راهرو چشمم به خودم افتاد. قیافه‌ام افتضاح بود! وسط موهای ژولیده‌ام پر از شاخ و برگ بود! و مورچهٔ له‌شده‌ای روی بازویم بود.
به یک دوش آب گرم احتیاج داشتم. این بهانهٔ خوبی بود برای اینکه به مدرسه نروم. اما اصلاً نمی‌خواستم حتی فقط نیم ساعت دیگر در این خانهٔ روح‌زده تنها بمانم. پس یونیفرمم را به تن کردم و به سمت مدرسه به راه افتادم.
8
خانوم دکتر، حالش چطوره؟...
-روزبه روز داره بهتر می‌شه. فکر کنم به زودی سلامتیشو به طور کامل به دست بیاره...
-آه واقعاً؟ خیلی ممنونم خانوم دکتر...
-خواهش می‌کنم. من باید برم به اورژانس و باید...
-آهای خانوم فرهادی؟
هان؟ بله؟
-کجایی؟ اصلاً حواست به درس نیست.
-ببخشید. می‌تونم چند لحظه برم بیرون؟
- زود برگرد. می‌خوام نکتهٔ مهمی رو در مورد این درس بگم.
-چشم.
چشمان همهٔ بچه‌ها مرا می‌کاوید. خجالت‌زده از کلاس بیرون آمدم. در حیاط مدرسه احساس بهتری داشتم. مقداری آب نوشیدم و روی نیمکتی زیر درخت افرا نشستم.
چرا آن زن و مرد دست از سر من برنمی‌دارند؟ آن‌ها حتماً با اتفاق دیشب رابطه‌ای دارند. آن دختر- خود من- چه‌طور به آنجا آمد؟ من همهٔ درها را بسته بودم. از این گذشته، چرا فقط من این صداها را می‌شنوم؟ چرا حس می‌کنم آن‌ها را دوست دارم؟ نه! من به دو شیطان اهریمنی که قصد دارند مرا بترسانند علاقه‌ای ندارم! ولی نه، نمی‌دانم. فکر می‌کنم شاید قبلاً خانواده‌ای در خانهٔ ما زندگی می‌کردند که الآن مرده‌اند و روحشان در آنجا سرگردان است.
ناگهان سنگینی نگاه شخصی را حس کردم.سرم را بالا گرفتم.یکی از همکلاسی هایم بود.
-چی کار می‌کنی خاطره؟ نیم ساعته اینجایی!خانوم سهرابی داره از عصبانیت منفجر می‌شه!
-هان؟ الآن میام.
دلم نمی‌خواست افکارم بی‌سروته باقی بمانند. افکارم را جمع‌بندی کردم و تصمیم نهایی را گرفتم: با آن ارواح مبارزه می‌کنم.
9
حدود ساعت دو بعدازظهر بود که به خانه رسیدم. وارد خانه شدم و کوله‌پشتی‌ام را روی مبل پرت کردم.
سلااام؟ مامان؟ مامان؟
-هان؟
صدای مادرم را از طبقهٔ بالا شنیدم.
-سلام. خوبی؟
-آره!چه بویی!
-از بوی قورمه‌سبزی سوخته بهتره. نه؟
وای نه! مامان فهمیده بود. دیشب یادم رفت آثار جنایت یعنی قابلمه را تمیز کنم.
-اِه... منظورم آینه که چه بوی خوبی! قیمه؟
-آره. راستی برق نداریم.-
-آره می‌دونم. دیشب...
نه! نباید راجع به اتفاق دیشب به مادرم حرفی می‌زدم. آن وقت حتماً فکر می‌کرد من دیوانه‌ام! مادر با نگرانی چند پله را طی کرد و از وسط راه‌پله پرسید: دیشب چی؟ دیشب هم برق نبود؟ - اِه چرا! خواست بگم... دیشب من... من دیشب سرما خورده‌ام
-واقعاً؟ دیدم صدات مثل غول بیابونی شده. بذار ببینم...
مامان راه‌پله را طی کرد و دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت.
-اوووم تب هم داری. شاید بهترباشه فردا نری مدرسه.
10
ساعت از پنج بعدازظهر گذشته بود، اما پری و مینو هنوز نیامده بودند. ما همیشه این کار را می‌کنیم. تقریباً ماهی یک بار به نوبت همگی در خانهٔ یک نفرمان جمع می‌شویم و از جمع دوستانه مان لذت می‌بریم. نازَک باید به دندانپزشکی می‌رفت و گفت که نمی‌آید.
بالاخره با ۴۰ دقیقه تأخیر مینو و پری به خانهٔ ما رسیدند. اول مینو وارد شد.
-سلام. ببخشید دیر شد. راستی مامانتم هستن؟ در حالی که برای دست‌دادن به سمتش می‌رفتم گفتم: -سلام. نه مامانم نیست. سر کاره. بیا تو. پس پری کجاست؟
-من اینجام. سلام.
-سلام. خوبی؟ بیاین تو.
-ممنون. وای!!! چه خونهٔ خوشگلی! اصلاً فکر نمی‌کردم این‌طوری باشه! خیلی باحاله! شبیه قصره! مگه نه پری؟
-آره. واقعاً قشنگه. مبارک باشه خاطره.
-ممنونم! البته یه کمی ترسناکه!
-چندتا راهرو داره؟ چندتا اتاق؟
- خیلی، خیلی زیاد. بیاین بریم اتاق من. پری سقف خانه را برانداز کرد.
و به جای اینکه به ظاهر بیندیشد استحکام و قدمت خانه را تخمین زد. درست مثل همیشه. به اتاق من رفتیم. مینو گفت: وای! این اتاق عاااالیه! محشره! بالکنشو ببین! خیلی باحاله دختر! -بازم ممنون! پری نزدیک دیوار شیشه‌ای ایستاد و از پشت پنجره به ماه خیره شد. و مینو در حالی که یکی از عطرهایم را بو می‌کرد پرسید: ببینم وقتی مامانت شب‌کاره، تو توی این خونهٔ بزرگ چی‌کار می‌کنی؟
-دیگه عادت کردم.نه! اصلاً عادت نکرده بودم. هنوز هم آن خاطرهٔ وحشتناک در ذهنم بود. و امشب هم بعد از رفتن مینو و پری تا صبح در خانه تنها بودم. اصلاً دلم نمی‌خواست بروند. اما به هر حال آن‌ها به خانواده‌هایشان قول داده بودند که رأس ساعت ۹ به خانه‌شان برگردند.
مینو روی تخت نشست، آهی کشید و در فکر فرو رفت. کاملاً مشخص بود که آرزو می‌کرد جای من در این خانه زندگی کند. گفتم: اگه دوست دارین بریم روی بالکن. هرچند هوا یه کمی سرده!
-مشکلی نیست؛ بریم.
مینو و پری را تا روی بالکن همراهی کردم. سپس به آشپزخانه رفتم و با چند تکه کیک شکلاتی به همراه چای و سوسیس‌هایی که از قبل آماده کرده بودم به طبقهٔ بالا روی بالکن برگشتم.
مینو و پری در حال صحبت‌کردن در مورد امتحان ریاضی پس‌فردا بودند. با لبخند گفتم: بفرمایید!
مینو گفت: آخ جون! همون کیک شکلاتی که دوست دارم! دختر تو معرکه‌ای! همیشه منو خوشحال می‌کنی.
-بی‌خیال؛ قابلی نداره!
پری که خیلی باوقار روی صندلی نشسته بود، با لبخند یک فنجان چای را برداشت. یک جرعه از آن را نوشید و گفت: طعم خاصی داره. ممنونم خاطره.
-خواهش می‌کنم! مینو در حالی که تکهٔ بزرگی از کیک شکلاتی را در دهانش می‌چپاند گفت: بچه‌ها من که خیلی می‌ترسم! بهتر نیست بریم پایین و یک فیلم تماشا کنیم؟
-نه بابا! ترسو به نظر من بهتره حتی روح‌بازی هم بکنیم! من و پری می‌شیم روح و …
-نه نه! خواهش می‌کنم! ادامه نده! توروخدا دیگه در باره‌ش چیزی نگو! من خیلی می‌ترسم.
-خیلی خب بابا شوخی کردم. اصلاً بیاین بریم تو اتاق و در مورد فردا حرف بزنیم. ها؟
-راستی همهٔ درهارو قفل کردی؟ شاید کسی برنامهٔ کاری مامانتو بدونه و فکر کنه کسی اینجا نیست.
چطور ممکنه؟ اینو نگین خانم دکتر! خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم! یه کاری کنین. نذارین بچه م از دست بره؛ خواهش می‌کنم.
باز هم همان زن. ظاهراً امشب هم باید می‌ترسیدم!
-خاطره؟ خاطره؟
مینو چند بار مرا صدا زد و گفت: خوبی؟
چند بار سرم را تکان دادم. می‌خواستم آن افکار را از خودم دور کنم.
- آره آره خوبم؛ بچه‌ها می‌گم امشبو اینجا بمونین. خیلی خوش می‌گذره. شامم پیتزا سفارش می‌دم. پیتزای قارچ و پنیر که همه‌مون هم دوست داریم. ها؟
پری گفت: پیتزای قارچ و پنیر عالیه اما من دارم روی برنامهٔ کامپیوتری جدیدم کار می‌کنم. باید تا فردا تمومش کنم.
-منم نمی‌تونم بمونم. همین الآن هم به زور از خانواده‌ام اجازه گرفته‌م. تازه کلی تعهد برای شستن ظرفها تا دو هفته امضا کرده‌م. ولی خاطره‌جون اگه حالت خوب نیست می‌تونی امشب بیایی خونهٔ ما؟!
-نه. ممنون خوبم... فقط خواستم امشبو با هم باشیم.
یک ساعت گذشت. در این مدت من قسمتهای دیدنی خانه را به مینو و پری نشان دادم. سپس در اتاق نشیمن نشستیم و چندتا داستان ترسناک تعریف کردیم که باعث شد نفس مینو بند بیاید. البته داستانهای پری بیشتر علمی بودند تا ترسناک! ساعت حدود هفت و نیم بود و ما سرگرم صحبت بودیم که ناگهان تلفن زنگ زد و ما ساکت شدیم. گوشی را برداشتم: الو؟ بفرمایید؟
-الو؟ سلام بابایی! خوبی؟
-سلام بابا ممنونم. چه عجب یادی از ما کردی!
چند وقت بود خیلی گرفتار بودم. پشت سر هم سفر کاری داشتم. چی کار می‌کنی؟ چه خبر؟ از خونهٔ جدید راضی هستی؟
آره عالیه!
سعید چطوره؟
اونم خوبه.
فرشتهٔ عذاب من هم اونجاست؟
نه مامان سر کاره. الآنم سفرین؟
نه. آخرین سفرم هفتهٔ پیش بود. زنگ زدم هم حالتو بپرسم هم اینکه یه قرار بذاریم که ببینمت. دلم خیلی برات تنگ شده. فکر کنم از آخرین دیدارمون دو ماهی می‌گذره!
اوووم، نمی‌دونم مامان اجازه می‌ده یا نه ولی...
خودم بهش زنگ می‌زنم و اجازه می‌گیرم. بعد با هم بریم مسافرت. چطوره ها؟
عالیه خیلی عالی... ولی مدرسه رو چکارش کنیم؟
سفر بعدی من هفتهٔ دیگه‌س. دو روز هم بیشتر طول نمی‌کشه و ضمناً یکی از اون دو روز جمعه‌س و روز دیگه‌ش تعطیل رسمی!
آخ جون!
من دیگه باید برم؛ پس تا جمعه خداحافظ.
خداحافظ...
و زیر لب زمزمه کردم: خداحافظ تا جمعهٔ هفتهٔ دیگه.
ناگهان نگاهم به پری و مینو افتاد که بهت‌زده سعی داشتند از ماجرا سر در بیاورند. با خنده گفتم: هفتهٔ دیگه با بابام قرار دارم. میریم سفر.
پری گفت: اوه! خوش به حالت! و مینو گفت: سوغاتی فراموش نشه! -حتماً.
آن شب به هرسه‌ی ما خوش گذشت. ساعت هشت و چهل وپنج دقیقه هردو، هم مینو و هم پری، به خانه‌هایشان رفتند. و مرا با وحشتی هولناک که در این خانهٔ سنگی عظیم‌الجثه حاکم بود، تنها گذاشتند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد و من هم افکارم را به سمت سفری که با پدرم خواهم داشت سوق دادم. اما صحنه‌ای که صبح روز بعد دیدم، خوشی شب گذشته را کاملاً پوشاند. صحنه‌ای بسیار ترسناک و وحشت‌انگیز که شانس را برای هفت سال از من می‌گرفت. وقتی از خواب بیدار شدم، آینه‌ام روی زمین افتاده بود. با دیدن آن دهانم خشک شد. آینه شکسته بود...


تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 11:12 ق.ظ | نویسنده : | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.