تبلیغات
افسانک - مدرسه ارواح(داستان1)
مدرسهٔ ارواح


-ساحل! پشت سرت!
صدای سعیده بود، فریادی آمیخته با وحشت. تا برگشتم پشتم را ببینم، دیوار حیاط پشتی مدرسه روی سرم خراب شد.
لحظه‌ای بعد از زیر آن آوار لعنتی تنها صدای جیغ و فریاد سعیده به گوش می‌خورد و ناگهان او نیز آرام گرفت و زیر خروارها آجر دفن شد. اما هنوز همه‌جا تکان می‌خورد و پودر می‌شد.
و بعد صدای خانم مرادی که نجوا می‌کرد:
-خانم سرابی؟ خواب بدی می‌دیدید؟ ببخشید بیدارتون کردم. نوبت شماست: سؤال شمارهٔ سه و چهار.
وای عجب افتضاحی. الآن همهٔ بچه‌ها فکر می‌کنند که تو سرم خلأه. سر کلاس خوابیده بودم؟ خوب آره. مگه حالا چی شده؟ مرادی باید خجالت بکشه. اینقدر کسل‌کننده و پیچیده درس میده که همهٔ بچه‌ها سر کلاسش چرت می‌زنند. اما به هر حال قیافهٔ آدمهای شرمنده را به خودم گرفتم و گفتم:
-متأسفم.
می‌دانستم به خاطر این حرفم بعداً مورد تمسخر دوستانم قرار می‌گیرم. اما برایم مهم نبود. نمی‌خواستم امتیازی را که اول ساعت گرفته بودم از دست بدهم. با آن امتیاز حداقل یک نمره به امتحان قبلی‌ام اضافه می‌شد. ناگهان خانم مرادی گفت:
-منم متأسفم. نمی‌تونم بهت نمره اضافه کنم. باید دوباره امتحان بدی.
به‌به! دیگه از این بدتر نمی‌شد. خواندن یازده درس جغرافی حتی فقط برای یک بار دیگر... با خود گفتم بعداً به حسابتون رسیدگی می‌شه، خانم لاله مرادی! البته من دختر تنبلی نیستم، اما به نظرم جغرافی درس مزخرف و بیفایده‌ایه. ناگهان با صدای خانم مرادی از فکر بیرون آمدم:
-ما منتظریم. سؤال شمارهٔ سه و چهار.
ناگهان زنگ به صدا درآمد. هه هه! اینم جواب سؤالهای شمارهٔ سه و چهار.

در حالی که احساس می‌کردم چهره‌ام در پوزخندی از پیروزی چین خورده است، غرق در لذت یا شاید حسی فراتر از آن، به چهرهٔ سختگیراماخجالت‌زدهٔ معلم چشم دوخته بودم. طفلک خانم مرادی با صدای لرزان گفت:
-برای چهارشنبه صفحات ۷۴ و ۷۵ ...
خانم مرادی معلمی بسیار سختگیر بود و بچه‌ها تقریباً همیشه از او می‌نالیدند. وسایلم را جمع کردم و با شادی از کلاس بیرون پریدم. توی مینی‌بوس خوابم را برای سعیده تعریف کردم. سعیده کمی رنگش پرید اما با این حال خندید و گفت: ساده گیر آوردی؟ من گول داستانهای بی‌سروته تو رو نمی‌خورم. البته حق داشت کمی ترسیده باشد. من هر خوابی ببینم تعبیر می‌شود. و بعد رو به من کرد و در حالی که ترسش را مخفی می کرد، گفت:
-فکر کنم وقتی خواب تشریف داشتید پدر و مادرتون و خواهرتون اومدند مدرسه.
-ها؟ واسه چی؟ فهمیدند که خواب بودم؟
سعیده در حالی که جلوی پرسیدن سؤالهای کلیشه‌ای مرا می‌گرفت گفت:
-نخیر آمدند دنبالت، اما مرادی اجازه نداد.
-هوووم.... خیالم راحت شد. می‌خواستیم بریم خانهٔ خاله‌م. واسه همین ...
-ساحل! دوباره خوابیدی؟ رسیدیم.
صدای لوس و چندش‌آور دریا بود. دریا خواهر دوقلویم بود که پرید وسط حرفم. بین خودمون بمونه،بعضی وقتا حس می‌کنم بدترین خواهر دنیام.
-آره خواب بودم که با صدای لوس تو بیدار شدم.
-صدای من لوس نیست.
خوراک دریا بحث با منه.
-خیلی خوب. بی‌خیال.
آن شب احساس می‌کردم حس خیلی عجیبی دارم. شاید به خاطر پیروزیم علیه معلم جغرافیم بود. نمی‌دانم چرا اما بعد از این که از خواب سر کلاسم بیدار شدم، خیلی سبک و سرحال بودم. صبح روز بعد وقتی داشتم به مدرسه می‌رفتم تابلویی را روی پل عابر پیاده دیدم که روی آن نوشته شده بود:
«بانک ما شانزده ساله شد. ۷۶/۱۲/۱۶ سالروز تأسیس بانک ... مبارک.»
با خود گفتم واقعاً ما شهر بی‌نظمی داریم. این روزها کسی حتی تاریخ روزها را هم فراموش نمی‌کند. باز اگر ماه را اشتباه می‌کردند یه چیزی،اما کسی که سال را فراموش کند! آخرش است!
-آخ... حواست کجاست؟
آن دختر احمق بی‌آنکه هیچ توجهی به من بکند چیزی نمانده بود با آن دوچرخهٔ مسخره‌اش حتی از روی پایم هم رد شود. دخترهٔ بی‌دست و پا! حتی یک معذرت‌خواهی هم نکرد. دریا در حالی که چندتا بد و بیراه به آن دختر می‌گفت کمک کرد تا از جایم پاشم. در زنگ تفریح دوم با سعیده رفتیم تو حیاط پشتی تا تکالیف ریاضی‌مان را بنویسیم. ناگهان چشمم به دیوار کنارمان افتاد. یاد خواب دیروزم افتادم.پشتم لرزید. در فکر بودم که با صدای زنگ کلاس از جا پریدم. سر کلاس فکرم مشغول بود و تقریباً هیچ‌کدام از قسمتهای درس را نفهمیدم یعنی ممکن بود دیواری که همیشه-به خاطر نوشتن تکالیفم پشتش- به عنوان دوستم حسابش میکردم روزی روی سرم خراب شود؟ آن شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که:

با پدر بزرگ و مادر بزرگم که سه سال پیش در یک تصادف فوت کرده بودند در یک تالار بزرگ بودیم. هم من هم پدربزرگ و مادربزرگم و هم همهٔ کسانی که در آنجا بودند حالاتی ترسناک، شبیه به ارواح داشتند و می‌توانستم از ورای آنها اطراف را ببینم! خیلی سبک بودم و به راحتی پرواز می‌کردم. داخل یکی از اتاق ها شدم که بالای درش روی یک تابلوی قدیمی نوشته شده بود «زلزله‌زده‌ها!» همهٔ بچه‌های مدرسه، معلم‌ها و حتی پدر، مادر و خواهرانم آنجا بودند.آنجا مدرسه‌مان بود. سعیده به طرفم آمد،او نیز در هوا معلق بود. به من گفت:
-کجایی؟ چرااینقدر فس فس میکنی؟بیا میخوام دختر خاله‌مو بهت نشون بدم،همونی که همه‌ش ازش تعریف می‌کردم.
همین طور که مرا پیش او می‌برد من خیلی طبیعی از او پرسیدم:
-چطوری مرده؟
-از بالای کوه پرت شده.
همین طورکه درآن سالن پرپیچ وخم پروازمی‌کردیم، سعیده درحالی که نگاهش روی تمام ارواح می‌دوید،باحالت آواز زمزمه کرد: سارا، سارا کجایی؟ (این کار همیشگی سعیده بود که کلمات بی قافیه و وزن را با حالت آواز بیان میکرد: اگرهم یکی از آنها یه بیت ازآب درمی‌آمد، تو دفتر اشعارش ثبتش میکرد.)
پیش سارا-دخترخاله ی سعیده- که رسیدیم سعیده باحالت آواز گفت:
-ساحل، سارا. سارا، ساحل.
بعد ادامه داد:
-راستی ساحل جالب نیس؟ سارادیگه مثل ما روز مرگش روفراموش نمیکنه! ۹۲/۹/۹!

ناگهان باصدای رعدوبرق ازخواب پریدم.به آسمان نگاه کردم صاف صاف بود. فهمیدم که صدای رعدوبرق در خوابم بوده. هرچند هنوز ساعت ۱۲:۳۰ بود، امادیگر خوابم نبرد. معنی آن خواب چه بود؟ همهٔ افرادی که درخوابم بودند ومن می‌شناختمشان، مرده بودند. پس من، سعیده، خانواده‌ام وبقیه آنجا چه می‌کردیم؟ دخترخاله‌ی سعیده هم که سه ماه پیش از کوه پرت شده ومرده بود، یعنی ۹۰/۹/۹. پس چرا سعیده گفت:۹۲/۹/۹؟موجی ازترس  که نمی‌دانستم ازکجانشأت می‌گیرد، تمام وجودم را فرا گرفت. اما آخه... اصلا دلیل ترسوشدنم و همهٔ اتفاقات اخیر این است که خواب دیروزم را زیادی جدی گرفتم. درهمین افکار به سر می‌بردم که متوجه شدم شبم رابه روز رساندم. آن روز توی مدرسه سعی کردم که به خوابهایم فکر نکنم و آن را برای کسی تعریف نکنم و البته دوباره چرت نزنم! در راه برگشتن از مدرسه معلم سال دوم ابتدایی‌ام را دیدم باشور و اشتیاق به سمتش دویدم و باصدای بلند سلام کردم. اما او اصلا به من توجهی نکرد، حتی باشانه‌اش هم به من تنه زد! دریا آرام گفت:اعتماد به نفس بالا کار دستت نده خانوم سلیمی نژاد! ساحل، بیابریم، ولش کن، مطمئنم که صداتو شنید!
من درحالی که از خجالت اطرافم راوارسی می‌کردم کش  چادرم راجابه‌جا کردم. می‌دانستم صورتم قرمز شده. ناگهان باصدای جیغ گوشخراش زنی از جاپریدم رویم رابرگرداندم؛ صدای خانوم سلیمی بود همان معلمم! دریا جیغ زد:ماشین! من برای اینکه آن صحنهٔ ترسناک درذهنم نماند بادستانم چشمانم راپوشاندم و رویم رابرگرداندم.
-نه...
باصدای جیغ دریا فهمیدم که همه چیز تمام شده. آنقدر شوکه بودم که هیچ چیزی نگفتم وهیچ حرکتی نکردم ناگهان دستی را روی شانه‌ام حس کردم و صدای خانوم سلیمی راشنیدم که باذوق وشوق گفت:
-سلام دخترم چطوری؟ مارومی‌بینی و سلام نمی‌کنی؟ حالا ساحلی یا دریا؟ چندسالته، ها؟
یعنی او نمرده بود؟
-اما...اما شما الآن...
-اون تصادف رو میگی؟ چیزی نبود، فقط یه کمی درد داشت خیلی زود خلاص شدم!
خیلی زود خلاص شدم؟ منظورش چی بود؟ناگهان چهرهٔ خانوم سلیمی تغییرکرد انگارنباید چنین چیزی می‌گفت. به خیابان نگاه کردم، هنوز همه دور آن ماشین جمع بودند وازدور صدای آژیر آمبولانس به گوش می‌رسید. نگاهم به چشمان خانوم سلیمی که کنجکاوانه به من نگاه میکرد افتاد:
-نگفتی ساحلی یادریا؟ چندسالته؟
-هان؟ ساحل، چهارده.
نگاهم ازبالای شانهٔ خانم سلیمی دریا را کاویدکه بهت زده به مانگاه می‌کرد. خودم هم هنوز موضوع رادرک نکرده بودم. آخه باچشمهای خودم دیدم که خانم سلیمی پخش زمین شد و از سرش خون فواره زد.
فردای آن روز چهارشنبه بود. بنابراین من موش کنترلی‌ام را برداشته و به مدرسه رفتم. فکر کردم بد نیست هم برای تسویه حساب با خانم مرادی و هم بیرون‌کردن افکار در مورد اتفاقات اخیر، تنوعی در کلاس ایجاد کنم. بنابراین قبل از این که خانم مرادی وارد کلاس بشه به بهانهٔ گرفتن چسب به دفتر رفتم، آخ جون، رنگ مانتوش عالی بود: سورمه‌ای. با خوشحالی به کلاس برگشتم و کارم را شروع کردم. یک موش خاکستری و بامزه زیر بخاری که به وسیله من کنترل می‌شد و مشتی پودر گچ روی صندلی چرم خانم مرادی! بالاخره خانم مرادی وارد کلاس شد. باخود گفتم «فقط خدا کنه روی صندلی رو نگاه نکنه» البته اگه هم می‌فهمید مهم نبود، اینطوری همگی تنبیه گروهی می‌شدیم،من عاشق تنبیه گروهی‌ام؛ چون هم حال می‌ده هم وقت کلاسو می‌گیره.
آخ جووون... صندلی رو نگاه نکرد، بیچاره خانم مرادی وقتی پاشه آبروش جلو همه می‌ره.بعد از نیم ساعت بلند شد که بره پای تخته. الآنه که دل گرفتهٔ بچه‌ها باز شه؛ چقدر عالی! مانتو دورنگه چقدرم بهش میاد.
زمزمهٔ شدیدی توی کلاس به راه افتاد. خانم مرادی به خاطر این سرو صدا و خنده‌ها عصبانی شد: «ساکت، این قسمت درس خیلی مهمه.»
آره، بچه‌ها خانم مرادی راست میگه ساکت باشین و اینجا رو ببینین. دیگه وقتش رسیده بود. پس کنترل موشم را به دست گرفته و عملیات را آغازکردم. موش از زیر بخاری به زیر پای خانم مرادی دوید و خانم مرادی پرشی زد،بعد اینقدر موش رو زیر پای خانم مرادی دواندم که به عبارتی داشت رقص باله میرفت: «وای وای وااااای این موشو بگیریییین...» وبا فریادی از کلاس بیرون پرید. هنوز صدای دادوفریادش رامی‌شنیدم. هاها! من پیروز شدم. دریا رو به من کرد و عصبانی پرسید: «کار تو بود، مگه نه؟ اون موش توبود، نه؟» شانه بالا انداختم وگفتم: «هوووم... خب تقصیر خودش بود.» دریا چرخشی به چشمانش  داد و سرم داد زد: «امااون بیچاره داشت سکته می‌کرد!»
اه اه! بعضی وقتا به این که دریا خواهرمه یا حداقل به این که خواهر دوقلومه دچار شک می‌شم! دریا عاشق خانم مرادی و اون درس بیخودشه. من و دریا از نظر ظاهری فقط یک فرق داشتیم اینکه من چشمانم قهوه‌ای سوخته، ورنگ چشمهای او آبی بود. دلیل انتخاب اسمهایمان هم همین بود. اما از نظر شخصیت حتی یک شباهت هم به هم نداشتیم!
ظهر که برگشتیم بوی ماکارونی خونه رو برداشته بود. وای بازم ماکارونی! ظاهراً من امروز باید گرسنگی می‌کشیدم! بنابراین به اتاقم رفتم وبعدازتعویض لباس هایم روی تختم ولو شدم. ناگهان پدرم بایک جعبه‌ی کادویی وارد اتاق شد. بابام همیشه دوست داره منو غافلگیر کنه. بادیدن آن جعبه ازجاپریدم. پدرم همین طور که به سمتم می‌آمد گفت:
-مدرسه چطوربود؟
-هی بدک نبود.
-بیااین مال تویه.
خیلی زود جعبه را قاپیدم. وقتی بازش کردم خیلی شوکه شدم. یک روسری قهوه‌ای که اگه اشتباه نکنم پنج سال پیش مد بود. چه رنگی! اه اه اه... درحالی که سعی می‌کردم حالت چهره‌ام که می‌دانستم معرف افکارم است را تغییر دهم، گفتم:
-ایول بابا عجب سلیقه ای! چه رنگی داره! ممنونم.
-خواهش...
-واسه صدف هم گرفتین؟
-آره مال صدف قرمزه!
آخی طفلکی صدف، واقعا خنده‌م می‌گیره چرابابام بایدفکرکنه رنگ قرمز رنگ مناسبی برای روسری یه خانم جوونه؟ گاهی اوقات فکرمی‌کنم اگر پدرم به مامحبت نکنه هم خودش سنگین‌تره هم ما راحت‌تر! صدف خواهرمه، ۲۱ سال داره وبه دانشگاه میره مادرم اونو گوش ماهی صدا می‌کنه! خوشحالی برگشتن خواهر عزیزم، ناراحتی ازبابت هدیهٔ پدرم و ناهار امروز را پوشاند. توی این دوماه کلی حرف ذخیره‌شده داشتم که به صدف بگویم، به خصوص اینکه این دفعه دو روز دیرتر می‌دیدمش ، به خاطر خانم مرادی، چون  اجازه نداد اون روز ازمدرسه خارج شوم! ناگهان شکم قلمبهٔ پدرم تکانی جانانه خورد و صدایی که بیشتر شبیه غرشی ترسناک بود، ازگلوی پدرم خارج شد. لحظه‌ای بعد بوی نفرت‌انگیزی در اتاق به راه افتاد. اه اه اه می‌دونستم اگه فقط یک بار دیگه پدرم اسپریش روفعال کنه، یا بیهوش میشم یاپنیر و گردیی که بااشتهای تمام برای صبحانه خورده بودم رو بالامی‌آوردم! پدرم از خجالت پشت کلهٔ نیمه‌تاسش  را خاراند و با خنده گفت: «ببخشید!»
به جون خودم اگه همین «ببخشید»رو نمی‌گفت، می‌بخشیدمش. بااون خنده‌ش حس کردم مهی قرمزرنگ تو اتاقم به راه افتاد و گلهای لب پنجرم پژمرده شدن.
پدرم همین طور که از روی تختم بلند می‌شد، موهایم را که ازقبل به هم ریخته بود، به هم ریخت! چرااین کار را کرد؟ آزار داشت؟
بالاخره پدرم رفت بیرون و صدف وارد شد؛ نگران چیزی نبودم، چون همه می‌دانستند که این بو به خاطر سیر و پیازهاییه که بابام هرروز صبح میبلعه!
پریدم بغل صدف چقدر دوست داشتنی و مهربان بود. یک ساعت سامورایی که چند ماه بود دنبالش بودم اما تومشهد پیدا نمی‌شد برایم سوغاتی آورده بود. چقدر ساعت قشنگی بود. خیلی دوستش داشتم. به این میگن هدیه!
همهٔ حرفهایم را واسه صدف گفتم و خودم رو خالی کردم، اما چیزی راجع به اتفاقات اخیر به زبان نیاوردم، با این که تا آن روز اتفاقی نبود که برایم بیفتد و آن رابه صدف نگویم.
دو روز گذشت؛ روز شنبه چون کمی دیرتر از خواب بلند شدیم، از مینی‌بوس جا ماندیم. به همبن خاطر باید با تاکسی به مدرسه می‌رفتیم. تا خیابان دویدیم یک تاکسی کنار خیابان ایستاده بود. دریاباخوشحالی و نفس‌نفس‌زنان گفت:
-کاش از خدا چیز...
اما رفتن ناگهانی تاکسی حرفش رانیمه تمام گذاشت لبخند بر لبان دریا خشکید. حق داشت، چون ما همین که می‌خواستیم در تاکسی را باز کنیم، رفت. دریا دستانش را دیوانه‌وار در هوا تکان می‌داد تا تاکسی بایستد. اما تاکسی در پیچ چهارراه بعدی محو شد. باپیشنهاد من با اتوبوس به طرف مدرسه راه افتادیم. در اتوبوس به دریا نگاهی گذرا انداختم هنوز حالش گرفته بود. اوهمیشه مراقب است که جلوی معلمهابی انظباطی نکند، اماحرفهایی که پشت سرشان می‌زند شنیدنی است! به عبارتی آب زیرکاه است.بالاخره توانستیم باکمی تأخیر به مدرسه برسیم. البته از در پشتی وارد شدیم که این نیز یکی از پیروزی‌هایمان علیه معلمان بود!
زنگ دوم با سعیده درحال کارکردن روی پروژهٔ جدیدمان بودیم یعنی پیداکردن شمارهٔ معلمها، واسه یه کم حالگیری! امروز نوبت خانم شفیعی بود، معلم ریاضی‌مون. پس به اتاق مشاور که بین بچه‌ها -البته خودمونیها!- به اتاق بیوگرافی (بیوگرافی معلمها) معروف بود رفتیم.
حین گشتن، سعیده آرام گفت: راستی امروز دخترخاله‌م میاد دنبالم چون میخوایم بریم کتابخونه.
-کدوم دخترخاله‌ت؟!
-سارا دیگه، مگه من چندتا دخترخاله دارم؟
درحالی که انتظار داشتم به بهانه‌ای ازخواب بپرم متعجب و گیج فریاد زدم: «آخه اون که...»
-هیییییسسس...
آرامتر پرسیدم: «مگه اون سه ماه پیش فوت نکرد؟ مگه از یه کوه پرت نشد؟»
ناگهان حالت چهرهٔ سعیده فرق کرد، دانه‌های سرسیاه روی دماغش بیشتر خودنمایی کردند. همیشه وقتی عصبانی یا ناراحت میشه این اتفاق می‌افته. پس خودم رو برای یه قهر اساسی آماده کردم.
-خیلی بدی ساحل، گناه داره! اصلاً شوخی بامزه‌ای نبود.
-به خداشوخی نمی‌کنم! خودت گفتی یادت نیست؟ حتی یه روزم که تعزیه بود مدرسه نیومدی!
سعیده با صدایی که ناراحتی و رنجیدگی درآن موج میزد، آهسته زمزمه کرد: نه، کاش مأمور نبودم کاش...
ناگهان انگار که از فکر بیرون آمده باشد، حرفش را قطع کرد و نیم‌نگاهی به من انداخت و بعد چشمانش به گوشهٔ اتاق چرخید و به همانجا خیره ماند.
کاش سعیده این سکوت را که از دلخوری و شرمندگی من نشأت گرفته، بشکند. با خود فکر کردم شاید اون نصف شبی خواب‌آلود بودم و فکر کردم دخترخالهٔ سعیده واقعاً مرده. اماهنوز هم شک داشتم.
سعیده چیزی گفت که صدای زنگ باعث شد آن را نشنوم بعد هم از اتاق بیرون رفت.
سرکلاس همهٔ فکرم مشغول دخترخالهٔ سعیده بود. نگاهم به سعیده افتاد که به گوشهٔ دیوار خیره شده بود و سخت در فکر بود. با خود گفتم:
ساحل، باحرفات آزارش دادی. آخه چقدر می‌تونی خنگ باشی؟ بالفرض که دخترخاله‌ش فوت کرده، شاید داشته هذیون می‌گفته، تو چرا به روش میاری؟ اه... ولی، ولی... خودم یادمه که... ای بابا همش دارم پرت و پلا می‌گم...
حس عجیبی داشتم حسی که کلافه‌ام می‌کرد. اما وقتی به کلاس، بچه‌ها، معلمها و خیابونا نگاه می‌کردم یه کم آرامتر می‌شدم چون همه چیز طبیعی وعادی بود.
بعدازظهر آن روز مادرم برای خرید با دریا به بازار رفته بودند. پدرم هم هنوز برنگشته بود. پس، از فرصت برای نوشیدن یک فنجان قهوه استفاده کردم. آخه پدر و مادرم می‌گن قهوه چیز خوبی نیست وبه جای قهوه آدم باید شیرانبه، شیرطالبی و از این همزن‌های معده بخوره! تازه اونا مخالف هر نوع فال و طالع بینی هستن! قهوه به من آرامش می‌دهد و خستگی‌ام رارفع می‌کند، خصوصاً الآن، با این اتفاقهای عجیب وغریب! و اعتقاد سخت من نسبت به فال قهوه، یعنی... خب تا الان که همش درست بوده! بالاخره وقت خوردن قهوه فرارسید، تمامش را به یک باره سرکشیدم، آه چه حس خوبی... و حالا فال امروزمن: نفسی عمیق کشیدم و فنجان رابرگرداندم. فنجان راطوری رو به روی صورتم گرفته بودم که تقریباً دماغم داخلش بود. پس چرا هیچ علامتی ،چیزی نیس؟... چند بار فنجان را چرخاندم. بالأ خره کلمه‌ای پیدا شد، کلمه‌ای آکنده از وحشت. پس از دیدن آن کلمه حس کردم موجی از سرما تیغهٔ پشتم را لرزاند... در فنجان نوشته شده بود: زلزله.
هنوز تمام بدنم می‌لرزید، زلزله، زلزله، این کلمه مدام توی ذهنم تکرار می‌شد. چرا این خواب لعنتی راحتم نمی‌گذاشت؟ باید کاری می‌کردم تا این کلمه رو یه جوری انکارکنم، پس چند بار دیگه هم فنجان را چرخاندم. اما این بار شکلی رودبدم که تأکیدی بر کلمهٔ زلزله و خوابم بود: تصویر چند شکوفه (شکوفه ها اسم مدرسه مابود.)
یهو، انگار که دست خودم نباشه، شروع کردم با خودم حرف زدن: «ساحل! ساحل خنگ دیوونه بیدار شو» و چند بار توی صورت خودم زدم: اه اصلاً اینقدر بهش فکر می‌کنم که هرجا میرم کلمهٔ زلزله رو می‌بینم.
با صدایی نسبتاً بلند گفتم: «اصلاً من که به فال قهوه اعتقادی ندارم.» می‌دانستم که دارم خودم راگول می‌زنم، اما برایم مهم نبود، اقلاً از آن روز به بعد دیگه به فال قهوه اعتقادی نداشتم...
 عصر روز بعد یک مجلهٔ ترسناک گرفتم. به اتاقم رفتم و آن را ورق زدم. آن روز چون خواهرم صدف می‌خواست به دانشگاه برگردد، خیلی کسل بودم. مجله هم مطلب جالبی نداشت. راجع به یک ماسک شبح‌زده نوشته بود که هر کس را با آن بترسانی، تبدیل به سنگ خواهد شد. با خود گفتم: کاش ای ماسک می‌بود تا خانوم رحیمی دبیر تاریخمون رو با اون بترسانم آخه اون هفته‌ای دو بار امتحان می‌گیره. هی هی هی... مامانم می‌گه من خیلی بدجنسم، اما من از داشتن این ویژگی خوب به خودم می‌بالم. چند صفحه بعد مطلبی توجهم را به خود جلب کرد: «گزارش شده است که در محلهٔ مدرسهٔ قدیمی شکوفه ها در شهر مشهد، ارواح سرگردان وجود دارند و ...» ناگهان سنگینی نگاه شخصی را بالای سرم حس کردم. او دریا بود که از پنجرهٔ اتاق صدف وارد اتاق من شده بود،این هم یکی دیگرازهنرهای مسخره اش بود. ناگهان دریا رویم پرید و مجله را از دستم کشید. فریاد زدم: «دریا! بدش من! داشتم مطلب مهمی رو می‌خوندم.» او در حالی که مثل فنر دیوانه‌وار مجله را در هوا تکان می‌داد، گفت: «آره می‌دونم واسه همین هم ازت گرفتمش، من که به مجله‌های مزخرفی مثل این احتیاجی ندارم. من مجله‌های علمی می‌خونم. تو خیلی ساده‌ای ساحل. هرچیزی رو باور می‌کنی! یک جوری مجله رو می‌خوندی که فکر کنم خوردیش، تازه هضمش هم کردی.» این تا اطلاع ثانوی دست من می‌مونه. و در همین حال به سمت در می‌دوید. داد زدم: «دریا خواهش می‌کنم!» ناگهان او ایستاد. من هم ایستادم. دریا لبخند موذیانه وتمسخرآمیزی را نثارم کرد. همان لبخندی که هنگام گرفتن نمرهٔ بالا نثار رقیبش سعیدهٔ بیچاره می‌کرد. مادرم فکر می‌کند لبخند موذیانهٔ دریا افسانه‌ای است. حتی گاهی اوقات دریا را پری دریایی یا موجود افسانه‌ای خطاب می‌کند. دریا به اتاق خودش رفت. کاش صدف نمیرفت... گاهی اوقات آرزو می‌کنم کاش جای دریا و صدف عوض می‌شد! آن روز تا شب در حال کشیدن نقشه برای پس‌گرفتن مجله از دریا بودم. خیلی مشتاق بودم قطعات این پازل عجیب را کنار هم بگذارم تا جواب تمام سؤالاتم را بگیرم. دیگر دوست نداشتم و نمی‌توانستم به اتفاقات اخیر فکر نکنم. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست خودم اصل ماجرا را بفهمم، بدون کمک هیچ کس دیگری. شاید دوباره حس و روحیهٔ ماجراجویی‌ام گل کرده بود. دو روز دیگر هم گذشت. یک شب به یکی از شهربازی‌های نزدیک خانه‌مان رفتیم. چون مادرم از همهٔ بازیها غیر از قطار وحشت می‌ترسد، خانوادگی فقط می‌توانستیم سوار قطار شویم. من از قطار متنفرم!  یک مشت اسکلت که توی یک غار مسخره جمع شده بودند. البته من فقط این طوری تظاهر می‌کردم. اما واقعاً از آن اسکلتها می‌ترسم. یا بهتر است بگویم از وجود دریا در قطار وحشت می‌ترسم. چون او همیشه مرا از قطار به سمت اسکلتها پرت می‌کند. روی آن همه استخوان افتادن به قدر کافی چندش‌آور و ترسناک است و من مجبورم بقیهٔ راه را پیاده بروم. همهٔ اینها به یک طرف، بقیهٔ راه را دنبال قطار دویدن به یک طرف! قطار راه افتاد. نزدیک تونل که رسیدیم به مادرم گفتم: «مامان من می‌خوام وسط شما و بابا بشینم!» مادرم چشمانش را برای دریا تنگ کرد و متفکرانه پرسید: باز چی تو سرته؟
مادرم تظاهر می‌کند که مراقب من است، اما همیشه طرف دریاست. دریا فقط شانه بالا انداخت. بالاخره به اسکلت متحرک رسیدیم. آنقدر رویش افتاده‌ام که تقریباً شجره‌نامه‌اش را هم می‌دانم! با خود گفتم من می‌اندازمش! آره نوبت دریاست که باآن اسکلت دوست شود! تا می‌خواستم او را هل دهم خود را کنار کشید و من بیچاره را روی آن اسکلت انداخت! لحظه‌ای بعد خود را در آغوش آن اسکلت یافتم. صدای جیغ و خندهٔ پدر و مادرم را می‌شنیدم. دریا سرش را از قطار بیرون آورد و برام شکلکی درآورد. پدرم آدامس بادکنکی‌اش را برایم باد کرد و ترکاند. و مادرم مدام برایم دست تکان می‌داد! از این حرکاتشان خیلی حرصم گرفت. وقتی قطار از تونل خارج شد، تازه فهمیدم که اصلاً نمی‌ترسم، نمی‌دانم شاید به خاطر این بود که به این کار دریا عادت کرده‌بودم! اما به هر حال مثل همیشه دنبال قطار ندویدم و گشتی توی تونل زدم. اصلاً از آنها نمی‌ترسیدم، با این که شب بود و در تونل با چندتا اسکلت مصنوعی، نمی‌دانم، یا شاید هم واقعی و چند موجود ترسناک و عجیب و غریب دیگر تنها بودم.
پس از وارسی همهٔ آنها به سمت ایستگاه قطار رفتم. مادرم با چهره و لحن نگران پرسید: «کجا بودی، چرا دیر کردی؟ نگرانت شدیم.»
نگران؟ مگر آنها برای من نگران هم می‌شوند؟ چرا دیر کردم؟ خنده‌م می‌گیره. این دیگه شده یک عادت برای خانواده‌ام که باید سر ساعت در تونل در آغوش یک اسکلت بیافتم و سر موقع هم به جایگاه قبلی برگردم. مادرم بی‌آن که منتظر جوابی باشد، به من و دریا مقدار زیادی پول داد و گفت: «برین هرچی دوست دارین سوار شین. فقط تا یک ساعت دیگر برگردین کنار اون درخت.» و به سمت درختی که همیشه زیر آن زیرانداز می‌انداختیم اشاره کرد. وقتی پدر و مادرم ما را ترک کردند، دریا پرسید: «سورتمه رو پایه‌ای؟»
ها؟ چی؟ سورتمه؟ دیوانه شده بود؟ گاهی برای دریا نگران می‌شم. اون که می‌دونه من اگه سوار سورتمه بشم، حالت تهوع بهم دست می‌ده! به نظر من او از من بدجنس‌تره!
-نه، بریم بشقاب‌پرنده۰
وقتی ترس از بشقاب پرنده به اوج رسیده بود، به دریا نگاهی انداختم. بی‌اعتنا نشسته بود. روسری‌اش پشت سرش در اهتزاز بود. صدای جیغ همه به پا شد، جیغ همه به جز من و دریا، البته او که از هیچ چیز نمی‌ترسد. اما من چرا نمی‌ترسیدم؟! آن‌قدر احساس سبکی می‌کردم که می‌دانستم اگر دستانم را از میله جدا کنم به پرواز در میام. ترس از این حالت همهٔ وجودم را فرا گرفت، درست مثل توی خوابم، توی آن تالار ترسناک که همگی در هوا معلق بودیم. از بشقاب پرنده که پیاده شدیم، من به دریا گفتم:
-فانفار چطوره؟
-اون فانفار مسخرهٔ ۳۰متری که مزه نمی‌ده!
تیش... می‌دونستم داره اغراق می‌کنه و شجاعتش رو به رخم می‌کشه. آخر ۳۰ متر که ارتفاع کمی نیست!
-بیا من باهات سورتمه سوار شدم، حالانوبت توئه بیابریم فانفار...اه نامرد!
دریا نگاه سهمگینی به فانفار انداخت،چشمانش رابرای چندلحظه بست و رو به من گفت:بریم...
هم وقتی داشتیم بلیط می‌گرفتیم بلیط‌فروش حواسش به ما نبود و خودمون پول گذاشتیم و دوتا بلیط برداشتیم، هم وقتی داشتیم بلیط رو می‌دادیم! نمی‌دونم چرا تازگی‌ها همه به ما بی‌اعتنا شده بودند. انگار ما رو نمی‌دیدن! بی‌خیال، بالأخره سوار یکی از کابین‌ها شدیم. توی فانفار سعی کردم با دریا کنار بیام تا بهم خوش بگذره. آخه فانفار خوراک من بود! فانفار راه افتاد. چون ما اولین نفرایی بودیم که سوار شدیم، تا یک دور، هر ۵ ثانیه یک بار فانفار می ایستاد. من عاشق دیدن زمین از ارتفاع بودم! چقدر حال می‌داد با دریا تخمه می‌شکستیم و پوستش رو روی سر مردم می‌انداختیم.این اولین مردم‌آزاری دریا بود! فقط نمیدونم چرا دنبال مانمی‌گشتند. اصلا انگار نمی فهمیدند که چیزی ازبالا روی سرشان می افتد.
 آن فانفار سه دور می‌زد. یک دورش  تمام شد، حالا پایین پایین بودیم.
دور دوم شروع شد. این دفعه پوست پسته روی سر مردم می‌ریختیم. تقریباً بالای بالا رسیده بودیم که ناگهان صدای غژغژ عجیبی را شنیدم. صدایی آشنا بود، صدایی ترسناک، صدایی که از یک اتفاق خطیر خبر می‌داد، بله آن صدا خیلی آشنا بود! احساس می‌کردم کسی دارد به من هشدار می‌دهد! دریا که دید از پوست پسته پرانی دست کشیده بودم، نیشگونی از بازویم گرفت و گفت:
-چیه؟ قیافهٔ آدم‌های متفکر رو به خودت گرفتی!
-ها؟ نه نه هیچی این صدای غژ عژ آشنا نیست؟
دریا به حرفم خندید. آنقدر خندید که از چشماش آب آمد. انگارداشت گریه میکرد.اه اه اه، دخترهٔ لوس، نمی‌دونه من الآن چه حالی،... آهان فهمیدم. خوابم.

ساحل خوابی را که نمی‌داند کی، اما خیلی وقت پیش دیده بود را به یاد آورد. او چشمانش را به سمت صدای غژغژ چرخانید. بله، یکی از زنجیرها سر جایش حرکت نمی‌کرد! زنجیر را با نگاهش تعقیب کرد، تا رسید به کابین بالایی. ناگهان تمام آن صحنهٔ ترسناک در ذهنش مرور شد. او خواب دیده بود که با دریا در فانفار نشسته‌اند و صدای غژغژی را می‌شنوند. در دور سوم کابین بالایی که حالا زیرشان بود کنده شد و به زمین افتاد و تمام افرادی که در آن کابین بودند مردند! یعنی یک مرد و یک کودک پنج یا شش ساله.

ساحل سخت در فکر فرو رفته بود و حرف‌های دریا را نمی‌شنید. ناگهان گفت:
-باید نجاتشون بدیم! من همهٔ اینا رو توی خواب دیدم. تو دور سوم کابین بالایی می‌افته و ...
-ساحل باز خواب‌نما شدی؟ بی‌خیال. راستی دیروز تلویزیون یک فیلم نشون ...
- دریا به خدا راست می‌گم. اگه باور نمی‌کنی آدم‌های توش یک مرد و یک بچهٔ ۶،۵ ساله‌ست! نیست؟
دریا حتی به خودش زحمت نداد به آن کابین نگاه کند! ساحل وقتی به خود آمد که نزدیک به شروع دور سوم بود. سرش را از فانفار بیرون آورد و شروع به جیغ‌زدن کرد: «آهای! کمک! فانفار درست کار نمی‌کنه! تو رو خدا نگه دارین.»
اما اپراتورها بی‌توجه به فریادهای ساحل مشغول خوردن چای در اتاقکشان بودند.
ساحل لب پایینش را گاز گرفت و زیر لب گفت: «اون احمق‌ها چرا به حرفم گوش نمی‌دن؟» و بعد فریاد زد: «آهای این لعنتی رو نگهش دارین.»
بعد آهسته و نومیدانه گفت: «خواهش می‌کنم، من هر خوابی ببینم تعبیر می‌شه! اونا، اونا تا یکی دو دقیقهٔ دیگر.... چی؟ یکی دو دقیقهٔ دیگر؟» چشمانش را به گوشهٔ کابین دوخت ناگهان ذهنش جرقه زد. پس، از کابین بیرون رفت . هنوز فقط دو متر با زمین فاصله داشتند.
-هی! چکار می‌کنی؟ بیا بشین سر جات دختر! تو هم با این خوابهات! فکر کنم توی کله‌ت خالیه!
و آرام زمزمه کرد: «حیف که مجبورم، وگرنه اجازه نمی‌دادم از کابین خارج شی و زندگی یا بهتره بگم...» دریا کلمه‌ای گفت که سوت قطار مانع از شنیدنش شد. و دریاادامه داد: «... قشنگمون تموم بشه!» زندگیِ قشنگمون تموم بشه؟ منظور حرفش چی بود؟

اما در آن لحظه برایم مهم نبود. فقط باید جان آن دو را نجات می‌دادم. زنجیر را سر جایش انداخته به اطرافم نگاهی انداختم. چرا همه طبیعی بودند؟ چرا هیچ کس از این که من از کابین خارج شده بودم، متعجب نبود؟
ناگهان پایم از روی میله لیز خورد و پایین افتادم یا شاید بهتر است اسم آن حالت را پروازکردن بگذارم. همین طور که می‌افتادم، به دریا نگاه کردم، اشک می‌ریخت و نگاهش را از من دزدید. حالا فقط حدود دو متر دیگر با زمین فاصله داشتم. به پدر و مادرم نگاه کردم. مادرم در حالی که اشکهایش را از روی گونه‌هایش پاک می‌کرد، فریاد زد: آفرین دخترم، کارت عالی بود. من به تو افتخار می‌کنم. پدرم با نگاهی که سرشار از تحسین بود کارم را تأیید می کرد.
معنی نگاه‌کردنشان را نمی‌فهمیدم و معنی نگاه‌نکردن بقیه را.
به آن فانفارغول آسا نگریستم که بی‌رمق می‌چرخید. آن مرد هنوز شاد و بانشاط اطراف را به کودکش نشان می‌داد. کودک هنوز می‌خندید و شادی می‌کرد. با این که هنوز قطعات پازلم را نچیده بودم، احساس خوبی داشتم، شبیه آرامش. انگار ازشر آن داستان رها بودم،ازهمه چیز رهابودم...
 بالأخره فرود آمدم. صدای جیغ بچه‌ها، سوت قطار و موسیقی هنوز به گوش می‌خورد. افراد و وسایل، درخت‌ها و بقیهٔ چیزها یک‌به‌یک از نظرم محو شدند. برای مردن کاملاً آماده بودم. پس چشمانم را بستم، شاید به خاطر کار نیکی که آخر عمری کرده بودم اینقدر آرام و بی‌پروا بودم. هنوز صداهایی را می‌شنیدم. پس چرا هنوز نمرده بودم؟ چشمانم را باز کردم. خودم را در مدرسه‌مان و بین همهٔ هم‌کلاسی‌هایم و بچه‌های مدرسه با بعضی از معلمان و پدر و مادرم، دریا و حتی صدف دیدم! بلند گفتم: من کجام؟ صدای خش‌خش‌دار اما آرامش‌بخشی را شنیدم که گفت:«تو در جایی هستی که به آن تعلق داری!» رویم را برگرداندم. از دیدن آن ققنوس بزرگ و زیبا جا خوردم. ققنوس به من تعظیم کرد. حیرت‌زده پرسیدم: هان؟ کجا؟
- حیات مردگان.
-پس بقیه، اینجا...
-آن‌ها نیز به همین دنیا تعلق دارند. تو و همهٔ اینها در روز ۹۰/۱۲/۱۴ در یک زلزله مردید!
 نه. نمی‌خواستم باور کنم، اگر هم می‌خواستم نمی‌توانستم باور کنم؛ درکش برایم مشکل بود. نه! اون فقط یک خواب بود.
-پروردگار مهربانت به توفرصتی دوباره داد..آن پدر و فرزند  باید نجات می‌یافتند، چون پدر از کارهای پلیدش توبه  کرده بود. به همین خاطر تو از دنیای مردگان وارد حیات زندگان شدی و همهٔ این افراد و این مدرسه برای تو نقش بازی می‌کردند. تا این زندگی تصنعی برای تو واقعی به نظر آید.اما دنیا تو را نمی‌دید جز ما، ما که ازحیات مردگانیم...
-پس به خاطر همین، کابین ما ازنظر اپراتورها خالی بود، چون اشتباه می‌کردند، کابین مارو باکابین بالایی اشتباه کرده بودند.
پس چرا نتوانستم به خانم سلیمی کمک کنم؟
-او باید می‌رفت.
- چرا من باید اون دوتا رو نجات می‌دادم؟ مگه خدا به هر کاری قادر و توانا نیست؟ چرا...
-آری اینک با این اتفاق به تو ثابت گردید که او به هر کاری تواناست.
 ققنوس لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت: حالا که روحت آرامش گرفته، با من بیا، من تو را به دیدار پروردگارت خواهم برد. بیچاره من، و بیچاره همهٔ اشخاصی که در آن مدرسهٔ لعنتی بودند.  حالا دیگر همهٔ موضوعات را فهمیده بودم. از ققنوس پرسیدم: الآن سال چنده؟
۱۳۹۲ شمسی.
آهی کشیدم و زندگی کوتاه اما فوق‌العاده شیرینم را مرور کردم و لحظه‌لحظهٔ آن را به یاد آوردم. حتی دیگر از مدرسه‌مان هم دلگیر نبودم. مدرسه‌ای قدیمی که وقتی بچه‌ها در طبقهٔ دومش می‌دویدند، روی دفترهایمان گچ می‌ریخت. سختگیری‌های خانم مرادی، نگاه‌های گرم و مهربان صدف، دستان پرمحبت مادرم که سرم را نوازش می‌کرد، لجبازی‌های دریا و حتی تکان‌خوردن شکم گردالوی پدرم هنگام آروغ زدن! همه را به یاد آوردم، همه را دوست داشتم. کاش بتوانم به ۱۴ سال پیش باز گردم، ثانیهٔ اول تولدم، هنگامی که فریادی سر می‌دادم از فرط شادی ،لبریز از عشق پاک خدایی، چون به دنیای زیبایش قدم گذاشته بودم. کاش می‌شد این زندگی شیرین را فقط برای یک بار دیگر تجربه کرد. بی‌آنکه بدانم، سیل اشکانم سرازیر بودند. چشمانم را بستم. محو در سروصدای کودکان و سوت بی‌پایان قطار که گویی با من برای همیشه خداحافظی می‌کردند، به ققنوس گفتم: من آماده‌ام...
 لحظه‌ای بعد خود را در تالاری با پدربزرگ و مادربزرگم یافتم که به من خوشامد می‌گفتند. به دری که بالایش نوشته شده بود «بخش زلزله‌زده‌ها،» داخل شدم. سعیده را دیدم که معلق در هوا گفت: «سلام ساحل !کجایی تو، چهار ساعته دارم دنبالت می‌گردم... دخترخاله‌ام هم به جمع ما اضافه شد.»
سعیده مرا به سالن برد.همین طورکه پروازمی‌کردیم پرسیدم:
-چه‌طوری مرده؟
- از بالای کوه پرت شده.
وقتی به سالن کسانی که ازکوه پرت شده بودند رسیدیم، سعیده مرا به دخترخاله‌اش معرفی کرد. و بعد جمله‌ای آشنا گفت: ساحل جالب نیست؟ سارا دیگر مثل ما روز مرگش رو فراموش نمی‌کنه: ۹۲/۹/۹.
اما ساحل در آن لحظه دیگر انتظار بیدارشدن نداشت...

می رهم ازخویش ومی مانم زخویش

هرچه برجامانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی
 
درافق ها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
 
روزها و هفته ها و ماه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر، خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

                                                                 
(از اشعار مریم جعفری)


                                                         *پایان*


تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 11:15 ق.ظ | نویسنده : | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.